پیام سایت: ثبت نام میهمان گرامی خوش آمدید. برای استفاده از تمامی امکانات سایت و مشاهده همه مطالب توصیه میکنیم حتما عضو شوید
Boof iOS app Boofi Android App
دی
28
ساعت: (فنلاند)
امروز: سه شنبه، 28 دی 1395 (17 ژانویه 2017)
Tänään: Tiistai, 17 Tammikuuta 2017






ماجرای خواندنی وقتی زری حامله شد....



زری دختر مومنی بود. همیشه نمازش را سر موقع می خواند، صد رقم هم دعا بلد بود، همه مفاتیح را حفظ کرده بود. دعای جوشن کبیر، ندبه، چی و چی را بلد بود. آخر آن موقع ها مردم به اندازه حالا دعا نمی خواندند. سالی یکی دو بار آنهم بیشتر شبهای احیاء ماه رمضان و روز تاسوعا عاشورا گریه می کردند.
بقیه سال شادی و خنده بود. اما همان موقع هم زری، اهل دعا بود و به من هم دعاهای متعدد از جمله قسمت هایی از مفاتیح را یاد داد. زری حدود 14 سال داشت که کم کم رنگش زرد شد، شکمش هم باد کرد و گاهی هم بالا می آورد. زنهای همسایه او را که می دیدند پچ پچ می کردند. بالاخره کم کم چند تا از زنهای همسایه گفتند که زری حامله است! . آخرین باری که قبل از ماجرا من زری را دیدم یادم می آید روز 27 مرداد 1338 بود. توی کوچه به من اشاره کرد که بروم پشت بام خانه.

نگاهش کردم صورتش زرد بود و نگاهش معصوم. گفت حسین حرفهایی که درباره من میزنند را تو هم میدانی؟ گفتم همه میدانند. گریه کرد و گفت به خدا من کار بدی نکرده ام. بعد گفت دلم درد می کند. دستم را گرفت و از روی لباسش روی شکمش گذاشت و گفت: ببین شکمم دارد بزرگ می شود ولی بخدا من کار بدی نکرده ام. چند روز بعد، از خانه آنها سر صدا بلند شد. برادر 18 ساله اش عباس نعره می زد که می کشمش. من زری را با رفیق تخم سگش می کشم. باید بگویی که این نامرد حرامزاده که شکمت را بالا آورده کیست. آن بی پدر، پدر سوخته ای که شکم تو را بالا آورده کیست. عباس نعره می زد: مادر من خودم را می کشم. من نمی توانم توی محل راه بروم نمی توانم سر بلند کنم. اول این دختره را می کشم بعد فاسق پدر سوخته اش را بعد خودم را. خواهر کوچک زری، سکینه که هم اسم مادر بزرگش بود و هم سن و سال من، گریه می کرد و فریاد می زد و کمک می خواست. زنهای همسایه می خواستند بروند به زری کمک کنند ولی در خانه بسته بود.

زری جیغ می زد که من بی گناهم ولی عباس 18 ساله با چاقو دور حیاط دنبالش می کرد
و می خواست او را بکشد. چند نفر از زنها از روی پشت بام به داخل خانه شان رفتند و بالاخره عباس را از خانه بیرون کردند. با سر و صدای عباس داستان حاملگی زری رو شد. زنها می خواستند با نصیحت زیر زبان زری را بکشند که رفیقش کیست تا او را بیاورند با زری عروسی کند و قال قضیه کنده شود اما زری قسم می خورد که رفیق ندارد. چند روز بعد باز سر و صدا و جیغ های زری بلند شد. برادر بزرگش رسول از ده به شهر آمده بود و زری را با تسمه کمر آنقدر زده بود که زری غش کرده بود و وسط حیاط افتاده بود. سلطان - مادر زری- هم توی سر می زد و می گفت دیدی چه خاکی بر سرم شد؛ هم آبرویم رفت و هم دخترم کشته شد. رسول هم از بس که زری را زده بود خودش هم بی حال لب تالار نشسته بود. من و چند تا بچه دیگر هم لب بام ناظر کتک خوردن زری بودیم. زری کم کم به حال آمد و رسول به مادرش گفت: ننه غریبم بازی در نیاور، دخترت نمرده حالش جا می آید و دوباره می رود رفیقش را پیدا می کند تا با او بخوابد. اگر مواظبش بودی شکمش بالا نیامده بود و من نمی بایست گاوم را 55 تومان ارزانتر بفروشم.
من نمی فهمیدم چه ارتباطی بین کاهش قیمت گاو رسول و شکم زری هست و چرا او گاوش را 55 تومان کمتر فروخته است.

ننه سلطان به رسول گفت : ننه حالا تو به ده برو من و عباس و بقیه بچه ها به حرفش می آوریم و معلوم می شود که کدام پدر سوخته بی شرفی این شکم صاحب مرده اش را بالا آورده است. معصومه خواهر 17 ساله زری که 4 سال بود شوهر کرده بود و 2 تا بچه داشت و برای بار سوم حامله بود لب حوض نشسته بود و داشت بچه اش را شیر می داد گفت: ننه این فخر رازی کی هست؟ تا بحال چند بار به من گفته من فخر رازی را خیلی دوست دارم. مادرش گفت نمی دانم کیست چندبار به من هم گفته. یک شعری هم درباره فخر رازی می خواند. معصومه گفت: ننه احتمالا این فخر رازی کلید معماست باید روی لرد محله (محله مرغ فروش ها ) مغازه داشته باشد. چون چندین بار که زری اسم فخر رازی را می برد. اسم مرغ را هم می برد و در شعرهایش از مرغ و پر زیاد حرف میزد.

کتک خوردن زری برای زنهای محله عادی شده بود و دیگر مثل روزهای اول خانه آنها نمی رفتند تا او را از دست برادرهایش خلاص کنند. آن روز ملا نباتی 60 ساله به پشت بام دوید و داد و فریاد راه انداخت که دختره را کشتید، خوب نیست، خدا را خوش نمی آید. عباس نشست لب حوض و زار زار گریه می کرد که آبرویمان رفت. ملا نباتی به سلطان گفت در خانه را باز کن پای دخترت سوخته باید ببریمش دکتر. رسول نعره زد که همین مانده بود که این عفریته را به دکتر ببریم. حتما با چند تا شعر دکتر را هم از راه بدر می کند. رسول بلند شد و گفت ننه من دارم به ده می روم. این بی آبرویی باعث شد که هیچ کس در ده با من معامله نکند. من هر سال در تعزیه عاشورا نقش داشتم ، امسال به خاطر این بی آبرویی نقش را از من گرفتند.

گاوی را که چند روز قبل 455 تومان می خواستم معامله کنم امروز از من 400 تومان بیشتر نخریدند. من می روم تمام زندگیم را می فروشم و از این شهر می روم. شما خود دانید. اگر هم این دختره را به دکتر ببرید خدا شاهد است می آیم خون راه می اندازم و خودم را می کشم. بعد هم رو کرد به برادر کوچکش عباس و گفت: تو مواظب باش این عفریته را به دکتر نبرند که دیگر در همه شهر بی آبرو می شویم. در خانه باز شد و ملا نباتی با یک لیوان آب قند وارد شد و رفت بالای سر زری بدبخت. ملا ضمن آنکه به زری آب قند می داد گفت خدا را خوش نمی آید. اینقدر این دختره را اذیت نکنید. رسول گفت: شما همسایه ها دخالت نکنید، خواهرمان است می خواهیم او را بکشیم. به شما چه؟ ملا گفت: آهای رسول بی حیا، تو شاگرد من بودی من به تو قرآن یاد دادم، تو بالای حرف من حرف می زنی؟ شما نادان ها که می خواهید بروید دنبال فخر رازی توی مرغ فروشی لرد محله بگردید، فخر رازی یک شاعری است که چند صد سال است مرده است و این بچه طفل معصوم چند تا شعر فخر رازی یاد گرفته، تازه این شعرها را هم من یادش دادم.

عباس که تازه سرنخی پیدا کرده بود و می خواست برود و شکم فخر رازی را بدرد هاج و واج شده بود. عباس گفت : ملا ، تو قسم بخور که فخر رازی شاعر بوده و چند صد سال است که مرده. ملا گفت: بخدا، به پیر به پیغمبر، به قرآن قسم که فخر رازی شاعر بوده و مفسر قرآن و صدها سال پیش مرده است. عباس گفت : دروغ می گویی. ملا گفت: چرا دروغ بگویم؟ عباس گفت : برای اینکه به حضرت عباس قسم نخوردی؟ به خدا قسم خوردی. ملا گفت: سه بار به دست بریده ابوالفضل عباس قسم که فخر رازی که تو می خواهی بروی شکمش را پاره کنی استخوانهایش هم پوسیده. حالا هم شما دو تا برادر بلند شوید از خانه بروید، تا زنها موضوع خواهرت را معلوم کنند. رسول گفت به ده می روم ولی اگر بفهمم که این عفریته را دکتر برده اید او را می کشم خودم را هم می کشم.

عباس دوباره داغ کرد و گفت می دانید چرا این اسم رفیقش را نمی گوید؟ چون به نظر من این کار، کار یک نفر نیست، کار چند نفر است. رسول به عباس گفت تو دیگر خفه شو. عباس و رسول پریدند به هم و کتک کاری مردها شروع شد. بزن بزن. عباس به رسول می گفت تو اصلا داماد شده ای و توی ده زندگی می کنی به شهر نیا و فضولی نکن. من هر روز باید توی این کوچه خیس عرق بشوم و سرم را زیر بیندازم. همه جوان های محل مرا که می بینند، نگاهشان را برمی گردانند. دیروز اصغر رضا شومال به من گفت عباس کلاهت را بالاتر بگذار. همین امروز صبح آقا محمد دکاندار گفت ما دیگر به شما نسیه نمی دهیم. تو حالا از ده آمده ای به من حرف ناجور می زنی. تو اصلا به فکر شکم صاحب مرده این عفریته نیستی. از این ناراحتی که گاوت را 55 تومان کمتر خریده اند. دوباره عباس داغ کرد زری را که داشت نیمه جانی می گرفت از وسط حیاط بلند کرد و توی حوض آب پرت کرد و گفت همین جا جلوی روی همه تان خفه اش می کنم. ملا گفت بچه ها بروید کمک بیاورید. همه جیغ و فریاد کردیم که کمک کمک! حسین آقای همسایه دوید آمد خودش را انداخت توی حوض و زری کتک خورده پا سوخته را از توی حوض بیرون کشید.

عباس و رسول هر دو گریه افتادند که دیدی بالکل آبرویمان رفت. ملا گفت من که گفتم داد و فریاد نکنید تا زنها قضیه را حل کنند. حسین آقای همسایه دست رسول را گرفت و گفت آقا رسول شما بیا برو به سرِخانه و زندگیت ما همسایه ها مواظب عباس هستیم. رسول سرش را گذاشت روی شانه حسین آقا و زار زار گریه میکرد و میگفت آبرویمان رفت.

زنهای همسایه زری را با وساطت همسایه ها و ملا به دکتر بردند. بعد از مایعنات معلوم شد در شکم زری یک کیست بزرگ متورم شده و طفلک به خاطر یه بیماری معمولی ماهها بود که شکنجه و کتک میخورد. زری با وساطت ملا دوباره به مدرسه رفت. سالها بعد دیپلمش رو گرفت و در دانشگاه پهلوی شیراز پزشکی قبول شد و سالها بعد با استاد آمریکایی دانشگاه پهلوی شیراز ازدواج کرد و به آمریکا رفت.

زری امروز در بوستون ماساچوست یکی از محققین بیماری های داخلی و خونی شده و همه خواهر و برادرهایش رو هم به امریکا برد.
عباس ، برادر بزرگ زری را بعد از سالها توی نیویورک دیدم. عباس یه رستوران بزرگ ایرانی داره و وقتی از خاطرات زری و اتفاقات اون دوران حرف میزدیم حرف های عجیبی میزد. میگفت الان نوه هاش که دیگه ایرانی- آمریکایی هستن، هر چند وقت یکبار با پسرهای زیادی توی امریکا زندگی میکنند بدون اینکه ازدواج کرده باشن و حتی نوه هاش با دوست پسرهاشون میان به دیدن بابابزرگ (عباس) و جلوی بابابزرگشون هم لب و لوچه همدیگه رو میبوسن و وقتی عباس یاد اون روزها می افتاد کلی خودش رو سرزنش میکنه و شرمنده میشه و همه ثروت و دارایی های الانش رو، مدیون همون زری میدونه که چقدر کتکش زده......


*محمد حسین پاپلی- استاد ایرانی دانشگاه سوربن پاریس*


ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺑﺎﺷﻴﺪ...
ﻫﻤﺎﻥ ﺑﺎﺷﻴﺪ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺧﻮاﻫﻴﺪ.
اﮔﺮ ﺩﻳﮕﺮاﻥ ﺁﻧﺮا ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪاﺭﻧﺪ, ﺑﮕﺬاﺭﻳﺪ ﻧﺪاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ,
" ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻲ ﻳﻚ اﻧﺘﺨﺎﺏ اﺳﺖ "
ﺯﻧﺪﮔﻲ, ﺭاﺿﻲ ﻧﮕﻪ ﺩاﺷﺘﻦ ﻫﻤﻪ ﻧﻴﺴﺖ.


نقل قول: zrnznn
نمیشه خلاصه این متنو یکی برا من بگه؟!

چکار کنم از دست تو ؟ :4:
یه خانومی به نام زری که مومن هم بوده و قرآن و دعا و اینا کلی بلد بوده یه وقت میبینه شکمش بزرگ میشه و همه میگن که حاملست اونم قسم میخورده که کار بدی نکرده و خلاصه دو تا داداش داشته که بارها سعی داشتن بکشنش و با کمک همسایه ها زری نجات پیدا میکنه بعدش خلاصه زری میره دکتر و معلوم میشه که اینی که توی شکمشه و هر روز داره بزرگ میشه بچه نیست و یه کیسته و خلاصه آخرش زری دکتر میشه و میره خارج و داداشهاشم با خودش میبره اونا الان رستوران دارن و دخترهاشونم اصطلاحا تهشون باد میده :4: ولی الان یادشون رفته متعصب بازی درارن و نمیدونن چرا خلاصه تر از این نمیتونستم بگم البته داستان چیزای دیگه ای هم توش داره که خیلی باحاله پیشنهاد میکنم بری بخونی :23: الکی گفتم لُب مطلب همین بود که گفتم بگو خوب :84:

.

نویسنده ی تواناییه ، شازده ی حمام هم قشنگه ، مرسی :46:

حوصله ندارم بخونم ولی قشنگ بود :9:

البته این جزو اندک حکایاتی هست که قهرمان ان دچار تعصب جاهلانه عصر خود شده و با خوش اقبالی زیاد توانسته است پله های ترقی رو بالا برود
چه بسیار دخترانی که در اتش تعصب جاهلانه سوختند و ........................

امان از حرف مردم :44:

واقعا بدبخت این زری!خدا عقل بده...احتمالا بعد ها که داستانای الانم بخونن همین حرفا رو می زنن!!!

ممنون :46:

  • چقدر قشنگ بود... :110:

    امان از این تعصبهای بی جا.. حالا همین داداشا خودشون هزار جور کار میکننا ولی نمیدونم چرا به خاهر خودشون میرسه همشون غیرتی میشن ولی یادشون میره خودشون هم با دختر و خاهر مردم دوستن و ... :4:

    نمیشه خلاصه این متنو یکی برا من بگه؟! :100:

    jaj,:46:
    serpent,:46:
    هاچو هاچو,:46:
    محسن صائب,:46:
    hadi04,:46:
    seP,:46:
    ماهی,:46:
    نخبه,:46:
    zrnznn,:46:
    hadi04,:46:
    ممنون بابا آرسام خیلی خوب خلاصه کردی :72:

    نقل قول: hadi04
    چکار کنم از دست تو ؟

    مجبوری تحمل کنید:4:

    دستتتون درد نکنه در کل فهمیدم...جریان همون دختر و برادراش بود که زمان امام علی زالو رفته بود تو شیکمش...از این حرفااااااا :9:
    خدا رو شکر که نخوندمش هاااااااااااااااااااااااااااا :74: دل بقیه بسوزه

    zrnznn,
    منم تا وسطاش اومدم دیگه دیدم بنزینم داره تموم میشه توی سرپائینی ماشین رو خلاص کردم تا به پمپ بنزین رسیدم و کلاغه هم به خونش نرسید :4:

    نقل قول: zrnznn
    خدا رو شکر که نخوندمش هاااااااااااااااااااااااااااا دل بقیه بسوزه

    عوضش منو هادی مو به مو حفظ کردیم :23:

    نقل قول: نخبه
    عوضش منو هادی مو به مو حفظ کردیم

    من رفتم مسابقات داستان خوانی شرکت کردم رفتم ثبت نام کنم گفت چه توع داستانهایی گفتم مهم نیست فقط یکی توش حامله شده باشه همین کافیه تا تعداد نقطه هاشو هم براتون بگم :23:

    Kishe Mehr,
    قول
    نقل قول: نخبه
    قول

    نقل قول: hadi04
    قول


    من به هر سه تاتون افتخار میکنم :4:

    نقل قول: zrnznn
    من به هر سه تاتون افتخار میکنم

    1118 1114 1114 1114 1069

    نقل قول: hadi04
    من رفتم مسابقات داستان خوانی شرکت کردم رفتم ثبت نام کنم گفت چه توع داستانهایی گفتم مهم نیست فقط یکی توش حامله شده باشه همین کافیه تا تعداد نقطه هاشو هم براتون بگم

    منم ثبت نام میکردی تخصص جفتمون یکیه :23:

    نقل قول: zrnznn
    جریان همون دختر و برادراش بود که زمان امام علی زالو رفته بود تو شیکمش

    زالوووووووو کوجا بوووووووود :89:
    Kishe Mehr,
    من اولش دیدم زیاده فقط دو خط آخرشو خوندم بعدش به طرز فجیعی علاقه مند شدم از اولش خوندم خعلی قشنگ بود :bahone:
    نخبه,
    hadi04,
    zrnznn,
    وای خدای من :23: :23:

    خيلي جالب بود :46:

    :100:

    نقل قول: ♥Rose♥
    768 بازدید

    یادم باشه از این ماجراها زیاد بزارم ، ببین چقد بازدید داشته ! :89:

    نقل قول: zrnznn
    من به هر سه تاتون افتخار میکنم

    زحمتتون میشه ها :4:
    نقل قول: نخبه
    منم ثبت نام میکردی تخصص جفتمون یکیه

    ثبت نامت کردم برو داستانت رو دقیق بخون :10:
    نقل قول: ♥Rose♥
    یادم باشه از این ماجراها زیاد بزارم ، ببین چقد بازدید داشته !

    مسئله مرگ و زندگی یه دختر حامله هست شوخی بردار نیست که اونم با اون داداشاش :23:

    نقل قول: hadi04
    مسئله مرگ و زندگی یه دختر حامله هست شوخی بردار نیست که اونم با اون داداشاش :23:

    از دست شما :83: میگم داستان جدید رو با کاراکترای جدید، زحمتش به گردن شما و شیرین جون :bahone:


    میهمان گرامی جهت ارسال پست لطفا عضو شوید.
    پاسخ
    در حال حاضر 1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک میابشند که 0 نفر آنها کاربر می باشد:

    27.12 امتیاز ،


    A Lot of Terrifying Creatures Found From the Deep Sea by Russian Fisherman

    6 روز پیش

    more

    Stop, look and wave your hand before using zebra crossing

    1 هفته پیش

    more

    New Year's celebrations around the world

    2 هفته پیش

    more

    'KOLAH GHERMEZI' Puppeteer Donya Fannizadeh dead at 49

    2 هفته پیش

    more

    Now THAT's a kid who appreciates food! So darn cute ❤

    3 هفته پیش

    more

    The Calling of an Engineer

    3 هفته پیش

    more

    A List of the Different Types of Kisses And What They Mean

    3 هفته پیش

    more

    This 7-Year-Old Child Is Trapped Inside Body Of An Old Man

    3 هفته پیش

    more

    Music legend George Michael has died peacefully at home at the age of 53

    3 هفته پیش

    more

    How Rovaniemi, Finland became the “official hometown” of Santa Claus

    3 هفته پیش

    more

    Russian Military plane crashes into Black Sea near Sochi

    3 هفته پیش

    more

    Farewell moment of Iranian Divers Before the Operation "Karbala IV" Iraq War 1980s

    3 هفته پیش

    more

    Meet Iranian Ronaldo and Messi ?

    3 هفته پیش

    more

    Iz.Mohsen's Mannequin Challenge, Mix 'Black Beatles' by Rae Sremmurd and "Persian Dance Song"

    3 هفته پیش

    more

    توقف عملیات جستجوی هواپیمای مفقود شده مالزی

    news ★ ۷ ساعت پیش

    ...

    ادامه مطلب

    اوباما بعد از خروج از کاخ سفید چه خواهد کرد

    news ★ ۲٠ ساعت پیش

    ...

    ادامه مطلب

    ابراز مخالفت ترامپ با توافق هسته ای ایران

    news ★ ۲٠ ساعت پیش

    ...

    ادامه مطلب