سلام به تمامی دوستان عزیزم تو سایت خوب امروز تولد بنده هستش کوچیک همتون نمیدونم چی بگم چطوری حرف بزنم شرمنده خوب اول کادو هاتونو میدین بعدش میایید کیک و نوشیدنی می خورید بگم که کسی بدون کادو بیادش حالشو می گیرم شوخی کردم خوب این تولد 17 سالگیم هستش و حدود 1سالو 1 ماه هستش تو این سایت دوست داشتنی عضو هستم و با دوستانی همچو شما اشنا شدم که برام باعث افتخاره خیلی چیز ها از شما و بقیه یاد گرفتم که ممنونم و تو زندگی خیلی کمکم کردش ووو زیاد حرف نمیزنم تولدم مبارک
خو بفرمایید داخل دم در بده
▧ تصویر در دسترس نیست
▧ تصویر در دسترس نیست
بفرمایید دهانتان را شیرین کنید
▧ تصویر در دسترس نیست
▧ تصویر در دسترس نیست
▧ تصویر در دسترس نیست
دلم به حال عشق مي سوزد
زمان می گذرد و در انتهای راه می فهمی چقدر حرف نگفته دردل باقی ماند
حرفهایی که می توانست راهی به سوی عشق باشد
حرفهای نا تمامی که در کوچه های بن بست زندگی اسیرند
ناگهان لحظه غربت می رسد و تو در میابی که چقدر زود دیر شده
به تکاپو می افتی ....در غربت بیابان و در کوچ شبانه پرستوها
در لحظه وصال موج و ساحل دنبال عشق می گردیژ
دیر شده خیلی دیر
هر روز دوست داشتن را به فردا می انداختی و حالا می بینی دیگر فردایی وجود ندارد
سالها چشمت را به رویش بسته بودی و نمی دانستی
و یا شاید نمی فهمیدی
امروز حقیقت را باور می کنی....
اما افسوس که زودتر از آنچه فکر می کردی دیر شده
عاقبت باید رفت عاقبت باید گفت با لبی شاد و دلی غرقه به خون كه خداحافظ تو . . . گر چه تلخ است ولی باید این جام محبت بشكست گرچه تلخ است ولی باید این رشته الفت بگسست باید از كوی تو رفت دانم از داغ دلم بی خبری و ندانی كه كدام جام شكست كه كدام رشته گسست گرچه تلخ است پس از رفتن تو خو نمودن به غم و تنهایی عاقبت باید رفت عاقبت باید گفت با لبی شاد و دلی غرقه به خون كه خداحافظ تو . .
▧ تصویر در دسترس نیست
▧ تصویر در دسترس نیست
▧ تصویر در دسترس نیست
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم ومن اندیشه کنان غرق در این پندارم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
من به تو خندیدم چون که می دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی پدرم از پی تو تند دوید و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است من به تو خندیدم تا که با خنده پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک دل من گفت برو چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن آرام آرام حیرت بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم و من کنان غرق در این پندارم که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت.......
▧ تصویر در دسترس نیست
▧ تصویر در دسترس نیست
▧ تصویر در دسترس نیست
▧ تصویر در دسترس نیست
بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم...
بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد
يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو بمن گفتي : ازين عشق حذر كن لحظه اي چند بر اين آب نظر كن آب ، آئينة عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا ، كه دلت با دگران است تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !
با تو گفتنم : حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم …
اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
▧ تصویر در دسترس نیست
▧ تصویر در دسترس نیست
▧ تصویر در دسترس نیست
▧ تصویر در دسترس نیست
▧ تصویر در دسترس نیست
تو بمان تا من....
من زود زود نزد تو باز می گردم
تو بمان تا من،
پایگاه پروانه های سپید را از شبنم پاکیزه سازم
تو بمان تا من،
زنبوران طلایی مست را از آغوش گل ها به خانه شان برسانم
تو بمان تا من،
لب مهتاب را بر پیکر دریایی شب بگزارم
تو بمان تا من،
ماهیان برکه آرام را خواب کنم
تو بمان تا من،
دست شکوفه را به دست بهار از رسیده بگزارم
تو بمان تا من،
تمام فرشته های قشنگ افسانه را
به آشیانه خوابگاه چشم بچه ها برسانم
تو یک لحظه ، به فرصت یک نگاه صبر کن تا من
زود زود نزد تو بازگردم
▧ تصویر در دسترس نیست
▧ تصویر در دسترس نیست
▧ تصویر در دسترس نیست
▧ تصویر در دسترس نیست
و آن زمان که عاشق می شوی
و می دانی که عشقی هست
و باور داری کسی که تو را دوست دارد
و در آن شبهای سرد و یخبندان با تو می ماند..
در آن لحظات می فهمی دوست داشتن چقدر زیباست .....
و آن زمان که کسی در فراسوی خیال تو نیست
و تو تنهای تنها در جاده های برهوت زندگی قدم می زنی
تنها اوست که به تو
آرامش خیال می دهد.....
سفر کردم به شهر بی ستاره که گفتم شاید اونجا غم نباره ولی دیدم که غم اونقدر زیاده که هر جا پابذارم غم بباره گرفتم چتری روی سرم زود ولی غم کرده اونو پاره پاره نفهمیدم که جنس غم چی بوده که چتر من به زیرش زاره زاره درست کردم با عشقت جون پناهی چنین ابر غمو کردیم بی چاره
undefined
خوب امروز تولد بنده هستش کوچیک همتون
نمیدونم چی بگم چطوری حرف بزنم شرمنده
خوب اول کادو هاتونو میدین بعدش میایید کیک و نوشیدنی می خورید بگم که کسی بدون کادو بیادش حالشو می گیرم شوخی کردم
خوب این تولد 17 سالگیم هستش و حدود 1سالو 1 ماه هستش تو این سایت دوست داشتنی عضو هستم و با دوستانی همچو شما اشنا شدم که برام باعث افتخاره خیلی چیز ها از شما و بقیه یاد گرفتم که ممنونم و تو زندگی خیلی کمکم کردش ووو زیاد حرف نمیزنم
تولدم مبارک
خو بفرمایید داخل دم در بده
زمان می گذرد و در انتهای راه می فهمی چقدر حرف نگفته دردل باقی ماند
حرفهایی که می توانست راهی به سوی عشق باشد
حرفهای نا تمامی که در کوچه های بن بست زندگی اسیرند
ناگهان لحظه غربت می رسد و تو در میابی که چقدر زود دیر شده
به تکاپو می افتی ....در غربت بیابان و در کوچ شبانه پرستوها
در لحظه وصال موج و ساحل دنبال عشق می گردیژ
دیر شده خیلی دیر
هر روز دوست داشتن را به فردا می انداختی و حالا می بینی دیگر فردایی وجود ندارد
سالها چشمت را به رویش بسته بودی و نمی دانستی
و یا شاید نمی فهمیدی
امروز حقیقت را باور می کنی....
اما افسوس که زودتر از آنچه فکر می کردی دیر شده
عاقبت باید رفت
عاقبت باید گفت
با لبی شاد و دلی غرقه به خون
كه خداحافظ تو . . .
گر چه تلخ است ولی باید این جام محبت بشكست
گرچه تلخ است ولی باید این رشته الفت بگسست
باید از كوی تو رفت
دانم از داغ دلم بی خبری
و ندانی كه كدام جام شكست
كه كدام رشته گسست
گرچه تلخ است پس از رفتن تو خو نمودن به غم و تنهایی
عاقبت باید رفت
عاقبت باید گفت
با لبی شاد و دلی غرقه به خون
كه خداحافظ تو . .
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم
ومن اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن آرام آرام
حیرت بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت.......
بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !
با تو گفتنم :
حذر از عشق
ندانم
سفر از پيش تو
هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم …
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
تو بمان تا من....
من زود زود نزد تو باز می گردم
تو بمان تا من،
پایگاه پروانه های سپید را از شبنم پاکیزه سازم
تو بمان تا من،
زنبوران طلایی مست را از آغوش گل ها به خانه شان برسانم
تو بمان تا من،
لب مهتاب را بر پیکر دریایی شب بگزارم
تو بمان تا من،
ماهیان برکه آرام را خواب کنم
تو بمان تا من،
دست شکوفه را به دست بهار از رسیده بگزارم
تو بمان تا من،
تمام فرشته های قشنگ افسانه را
به آشیانه خوابگاه چشم بچه ها برسانم
تو یک لحظه ، به فرصت یک نگاه صبر کن تا من
زود زود نزد تو بازگردم
و می دانی که عشقی هست
و باور داری کسی که تو را دوست دارد
و در آن شبهای سرد و یخبندان با تو می ماند..
در آن لحظات می فهمی دوست داشتن چقدر زیباست .....
و آن زمان که کسی در فراسوی خیال تو نیست
و تو تنهای تنها در جاده های برهوت زندگی قدم می زنی
تنها اوست که به تو
آرامش خیال می دهد.....
سفر کردم به شهر بی ستاره
که گفتم شاید اونجا غم نباره
ولی دیدم که غم اونقدر زیاده
که هر جا پابذارم غم بباره
گرفتم چتری روی سرم زود
ولی غم کرده اونو پاره پاره
نفهمیدم که جنس غم چی بوده
که چتر من به زیرش زاره زاره
درست کردم با عشقت جون پناهی
چنین ابر غمو کردیم بی چاره
undefined
undefined
تولد کماله
یه بچه با حاله
کادو خریدی واسش؟
کادوی من یه شاله
undefined
تولدت مبارک
با کادو میام
undefined
کمال دوست عزیز و نازنیم تولــــدت مبــــــــارک
undefined
undefined
تولدتون مبارک کمال خان
undefined
وگرنه بهت می گفتم تولدت مبارک رفیق کوچولو
undefined
undefined
undefined
▧ تصویر در دسترس نیست
undefined
undefined
undefined
undefined
undefined
undefined
undefined
undefined
undefined
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→