در شهرستان ما بخاطر خشکسالی چند سالی بود که باران نباریده بود تا اینکه در زمستان سال ۶۵ چند روز و چند شب پشت سر هم باران بارید این باران آنقدر زیاد بود که همه روستاها و شهرستانهای مناطق جنوبی در معرض سیل قرار گرفته بودند و بسیاری از حیوانات غرق و ناپدید شده بودند. خلاصه اینکه باران خسارتهای زیادی زده بود
پدر من بسیار نگران اقوامش در روستا بود چونکه روستای پدرم هم در معرض سیل قرار گرفته بود. بعد از فروکش کردن باران من و پدرم بطرف روستایشان حرکت کردیم. مدارس تعطیل بود و من چون کاری نداشتم با پدرم رفتم. در بین راه بارها ماشین ما در گل تپید و ما با کمک مردم ماشین را بیرون می آوردیم
خلاصه با هزار زحمت به روستای پدرم رسیدیم روستا بطور کل خراب شده بود فقط خانه های آجری و جدید سالم مانده بود خانه هایی که خشتی و کاه گلی بود بسیار آسیب دیده بود و خراب شده بود به همین منظور همه در حیاط خانه هایشان چادر زده بودند خلاصه من و پدرم وقتی دیدیم همه سلامت هستند بسیار خوشحال شده بودیم و در چادر بگو بخند شروع شد.
در همین حال عمو غلام میخواست که به مستراح برود پدر بزرگم اصرار داشت که عمو غلام به مستراح مسجد برود چونکه مستراح های مسجد نوساز بود عمو غلام با شوخی و خنده میگفت من حوصله ام نمیشود این همه راه بروم اما پدربزرگ ول کن نبود و مدام با سادگی خودش میگفت این دیوارها به یک گوز بند نیست و خطرناک هست. غلام که خنده اش گرفته بود میگفت مگه میخوام خمپاره بزنم که میترسی؟
خلاصه غلام به مستراح رفت اما همه نگران بودیم هنوز به دو دقیقه نگذشته بود که صدای مهیبی بلند شد و ما همه از این صدای مهیب به بیرون از چادر دویدیم. حق با پدر بزرگ بود دیوار عقب مستراح کاملا فرو ریخته بود و غلام در حالی که دست هایش را بر روی سرش گذاشته بود از ترس بر روی کاسه مستراح خشکش زده بود. پدر بزرگ و مادر بزرگ بر سرو کله خودشان میزدند و پدرم آنها را دلداری میداد که به خیر گذشته و غلام مثل شاخ شمشاد سلامت هست.
القصه غلام مثل برق به بیرون مستراح دوید و در حالی که میخندید گفت گوز اولی احساس کردم دارد یک چیزی ترک میخورد اما بی خیال شدم گوز دوم کل دیوار فرو ریخت!!! همه از خنده غش کرده بودیم بخصوص اینکه همسایه ها هم از صدای مهیب دیوار به داخل حیاط پدر بزرگ آمده بودند و از دیدن فرو ریختن دیوار متعجب بودند...
الان نزدیک به ۲۰ سال از این ماجرا گذشته و عمو غلام همیشه در مجالس قصه گوز زدنش و فرو ریختن دیوار را برای همه با آب و تاب تعریف میکند و همه از خنده غش میکنند.
میرسد روزی که بیهم میشویم ..... یکبهیک از جمع هـم کم می شویم میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
پدربزرگ ول کن نبود و مدام با سادگی خودش میگفت این دیوارها به یک گوز بند نیست و خطرناک هست. غلام که خنده اش گرفته بود میگفت مگه میخوام خمپاره بزنم که میترسی؟
نقل قول: koorosh kabir
القصه غلام مثل برق به بیرون مستراح دوید و در حالی که میخندید گفت گوز اولی احساس کردم دارد یک چیزی ترک میخورد اما بی خیال شدم گوز دوم کل دیوار فرو ریخت!!! همه از خنده غش کرده بودیم
القصه غلام مثل برق به بیرون مستراح دوید و در حالی که میخندید گفت گوز اولی احساس کردم دارد یک چیزی ترک میخورد اما بی خیال شدم گوز دوم کل دیوار فرو ریخت!!!
koorosh kabir
پدر من بسیار نگران اقوامش در روستا بود چونکه روستای پدرم هم در معرض سیل قرار گرفته بود. بعد از فروکش کردن باران من و پدرم بطرف روستایشان حرکت کردیم. مدارس تعطیل بود و من چون کاری نداشتم با پدرم رفتم. در بین راه بارها ماشین ما در گل تپید و ما با کمک مردم ماشین را بیرون می آوردیم
خلاصه با هزار زحمت به روستای پدرم رسیدیم روستا بطور کل خراب شده بود فقط خانه های آجری و جدید سالم مانده بود خانه هایی که خشتی و کاه گلی بود بسیار آسیب دیده بود و خراب شده بود به همین منظور همه در حیاط خانه هایشان چادر زده بودند خلاصه من و پدرم وقتی دیدیم همه سلامت هستند بسیار خوشحال شده بودیم و در چادر بگو بخند شروع شد.
در همین حال عمو غلام میخواست که به مستراح برود پدر بزرگم اصرار داشت که عمو غلام به مستراح مسجد برود چونکه مستراح های مسجد نوساز بود عمو غلام با شوخی و خنده میگفت من حوصله ام نمیشود این همه راه بروم اما پدربزرگ ول کن نبود و مدام با سادگی خودش میگفت این دیوارها به یک گوز بند نیست و خطرناک هست. غلام که خنده اش گرفته بود میگفت مگه میخوام خمپاره بزنم که میترسی؟
خلاصه غلام به مستراح رفت اما همه نگران بودیم هنوز به دو دقیقه نگذشته بود که صدای مهیبی بلند شد و ما همه از این صدای مهیب به بیرون از چادر دویدیم. حق با پدر بزرگ بود دیوار عقب مستراح کاملا فرو ریخته بود و غلام در حالی که دست هایش را بر روی سرش گذاشته بود از ترس بر روی کاسه مستراح خشکش زده بود. پدر بزرگ و مادر بزرگ بر سرو کله خودشان میزدند و پدرم آنها را دلداری میداد که به خیر گذشته و غلام مثل شاخ شمشاد سلامت هست.
القصه غلام مثل برق به بیرون مستراح دوید و در حالی که میخندید گفت گوز اولی احساس کردم دارد یک چیزی ترک میخورد اما بی خیال شدم گوز دوم کل دیوار فرو ریخت!!! همه از خنده غش کرده بودیم بخصوص اینکه همسایه ها هم از صدای مهیب دیوار به داخل حیاط پدر بزرگ آمده بودند و از دیدن فرو ریختن دیوار متعجب بودند...
الان نزدیک به ۲۰ سال از این ماجرا گذشته و عمو غلام همیشه در مجالس قصه گوز زدنش و فرو ریختن دیوار را برای همه با آب و تاب تعریف میکند و همه از خنده غش میکنند.
دلشاد
عجب گوزی بود
بهونه
علیرضا
الان نزدیک به ۲۰ سال از این ماجرا گذشته و عمو غلام همیشه در مجالس قصه گوز زدنش و فرو ریختن دیوار را برای همه با آب و تاب تعریف میکند
Mahboob
Galexy
ژنرال
بچه مثبت
میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم
گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
maryamlondon1
tabassom
آرههههههههههههههههه؟
SaMaN TaJ
یه سلام لایت از طرف من به عمو غلام برسون.....
ژنرال
منم همونیو گفتم که تو میخواستی بگی
bijjan
gilas
chenzo
منم همونیو گفتم که تو میخواستی بگی 93 427
منم همینو می خواستم بگم که شماها گفتید
KuRoSh
سالی که نکوس از گوز هایش پیداس
ipek-n
ژنرال
ماهی
ای خدا مردم
Holtek
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→