₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » 3 در 1

بدون عکس

3 در 1

389 بازدید، 10 پست، نویسنده: Ahora Quien

  • Yalda Anwari

    «زندگي هر چه بخواهي همان را به تو مي‌دهد»


    چندي پيش در بوستون بودم. يبمه شب پس از يك سمينار تصميم گرفتم در خيابان‌هاي شهر قديم بزنم. مردي را ديدم كه بي هدف و سرگردان به هر طرف مي‌رفت. سرانجام سر راهم را گرفت. قيافه‌اش نشان مي‌داد كه هفته‌ها در كنار خيابان خوابيده و ماه‌ها سر و روي خود را اصلاح نكرده است. به من نزديك شد و گفت: «آقا ممكن است خواهش كنم ربع دلار به من قرض بدهيد؟»

    گفتم: «همين! فقط ربع دلار». گفت: «بله. من فقط ربع دلار». توي جبيبم يك سكه ربع دلاري پيدا كردم و به او دادم و گفتم «زندگي هر چه بخواهي همان را به تو مي‌دهد.» مردك نگاهي از روي بهت به من كرد و دور شد.

    همان طور كه از پشت سر نگاهش مي‌كردم به اين فكر كردم كه بين افراد شكست خورده و موفق چه فرقي است؟ اين شخص با من چه تفاوتي دارد؟ چطور است كه من مي‌توانم هر موقع و هر جا تقريباً هر كاري را كه دلم بخواهد، انجام بدهم اما او كه تقريباً شصست سال از عمرش گذشته است در خيابان‌ها زندگي مي‌كند و شخصيت خود را به خاطر ربع دلار كوچك مي‌نمايد؟ آيا خداوند از آسمان فرود آمده و گفته است «رابينز تو آدم خودبي هستي تو بايد به رؤياها و آروزهايت برسي؟» گمان نمي‌كنم، اين طور باشد. آيا كسي امكانات و منابع خاصي را در اختيار من گذاشته است؟ باز هم خيال نمي‌كنم. روزگاري وضع من هم خيلي بهتر از او نبود. فقط مشروب نمي‌خوردم و كنار خيابان نمي‌خوابيدم زندگي همان چيزي را به ما مي‌دهد كه بخواهيم. «اگر ربع دلار بخواهيد ربع دلار گيرتان مي‌آيد، اگر هم در پي شادماني و موقعيت باشيد به آن مي‌رسيد.»
    خداوند سرنوشت هيچ قومي را دگرگون نخواهد كرد، مگر آنكه آنان خود دست به تغيير دروني خود زنند.
    «رعد – 11




    یه مطلب دیگه

    شوهر کامپیوتری


    یکى بود، یکى نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. روزى روزگارى در ولایت غربت یک پیرزنى بود به نام �ننه قمر� و این ننه قمر از مال دنیا فقط یک دختر داشت که اسمش �دلربا� بود و این دلربا در هفت اقلیم عالم مثل و مانندى نداشت؛ از بس که زشت و بدترکیب و بد ادا و بى‌کمالات بود.

    یک روز که این دلربا توى خانه وردل ننه قمر نشسته بود و داشت به ناخن‌هایش حنا مى‌گذاشت، آهى کشید و رو کرد به مادرش و گفت: �اى ننه، مى گویند �بهار عمر باشد تا چهل سال. با این حساب، توپ سال نو را که در کنند، دختر یکى یک دانه‌ات، پایش را مى‌گذارد توى تابستان عمر. بدان و آگاه باش که من دوست دارم تابستان عمرم را در خانه‌ی شوهر سپرى کنم و من شنیده‌ام که یک دستگاهى هست که به آن مى‌گویند �کامپیوتر� و در این کامپیوتر همه جور شوهر وجود دارد. یکى از این دستگاه‌ها برایم مى‌خرى یا این که چى؟�

    ننه قمر �لاحول� گفت و لبش را گاز گرفت و دلسوزانه، بنا کرد به نصیحت که: مردى که توى دستگاه عمل بیاید، شوهر بشو و مرد زندگى نیست. تازه بچه‌دار هم که بشوى لابد یا دارا و سارا مى‌زایى یا از این آدم آهنى‌هاى بدترکیب یا چه مى‌دانم پینوکیو...

    وقتى ننه قمر دهانش کف کرد و قلبش گرفت و خسته شد، دلربا شروع کرد به تعریف از کامپیوتر و اینترنت و چت و این که شوهر کامپیوترى هم مثل شوهر راست راستکى است و آنقدر گفت و گفت تا ننه قمر راضى شد براى عاقبت به خیرى دخترش، سینه‌ریز و النگوهاى طلایش را بفروشد و براى دلربا کامپیوتر مجهز به فکس مودم اکسترنال و کارت اینترنت پرسرعت و هدست و کلى لوازم جانبى دیگر بخرد.

    بارى اى برادر بدندیده و اى خواهر نوردیده، دستگاه را خریدند و آوردند گذاشتند روى کرسى و زدندش به برق و روشنش کردند. دلربا گفت: �اى مادر، در این وقت روز، فقط بچه‌هاى مدرسه‌اى و کارمندهاى زن و بچه‌دار توى ادارات، مى‌روند در چت و تا نیمه شب خبرى از شوهر نیست.� به همین خاطر، از همان کله‌ی ظهر تا نیمه شب، ننه قمر نشست در پشت دستگاه و با جدیت تمام به بازى ورق گنجفه و با دل و اسپایدر پرداخت.
    نیمه شب دلربا دستگاه را تحویل گرفت و وصل شد به اینترنت و یک �آى دى� به نام �دلربا آندرلاین تنها 437� براى خود ثبت کرد و رفت توى یکى از اتاق‌هاى �یارو مسنجر�. به محض ورود، زنگ‌ها به افتخارش به صدا درآمدند و تا دلربا به خودش جنبید، متوجه شد که چهل _ پنجاه تا شوهر بالقوه، دورش را گرفته‌اند. دلربا که دید حریف این همه خواستگار مشتاق و دلداده نیست، همه‌ی پیغام‌ها را خواند و سر آخر از نام یکى از آنها خوشش آمد و با ناکام گذاشتن خیل خواستگاران سمج، با همان یکى گرم صحبت شد. در زیر متن مکالمات نوشتارى آن دو به اختصار درج مى شود:

    پژمان آندرلاین توپ اند باحال: سلام. اى دلرباى زیباى شیرین کار، خوبید؟
    دلربا آندرلاین تنها437: سلام. مرسى. یو خوبى؟

    پژمان: مرسى + هفتاد. سین، جیم، جیم پلیز. [سین، جیم، جیم: همان A/S/L به زبان غربتى است؛ یعنى: سن؟ جنسیت؟ جا و مکان زندگى]
    دلربا: هجده، دال، بوغ [یعنى هجده ساله‌ام، دخترم و در بالاى ولایت غربت به زندگانى اشرافى مشغولم. ترجمه و تفسیر از بنده نگارنده] یو چى؟

    پژمان: من بیست و چهار، پ، بوغ. خوشبختم! [یعنى خوشوقتم.]
    دلربا: لول. [یعنى حسابى لول و کیفورم. همان LOL] پس همسایه‌ایم.

    پژمان: بله ولى من براى ادامه‌ی تحصیل دارم ویزا مى‌گیرم که بروم در جابلقا چون که هم در آنجا آزادى مى‌باشد و هم سى دى با کیفیت آینه آنجا هست و من همه کس و کارم (یعنى دخترخاله پسر عمه دایى مامانم) در آنجا زندگى مى‌کنند.
    دلربا: اوکى، درک مى‌کنم به قول مامى: توبى اور نات توبى. راستى نگفتى چه شکلى هستى؟

    پژمان: قد 185، وزن80، موخرمایى روشن و بلند، پوست سفید، چشم آبى.
    دلربا: من قدم 174، وزن 60، رنگ چشمم هم یک چیزى بین آبى و سبز.

    پژمان: واى خداى من... راست مى گویى؟
    دلربا: وا... یعنى خیلى زشتم؟

    پژمان: نه... اتفاقاً بى‌نظیرى. راستش نمى‌دانم چطور شد که همین الان، یک دفعه به من احساس ازدواج دست داد. آه اى دلرباى من، چشمان تو حرمت زمین است و یک قشنگ نازنین است...
    دلربا: اى واى خدا مرا بکشد که با بیان حقیقتى ناخواسته، تیر عشق را بر قلبت نشاندم.
    حالا دو تا حیران من و تو، زار و گریان من و تو...

    پژمان: اى نازنین، بدجورى من خاطرخواه توام آیا حالیت مى‌باشد؟ تکه تکه کردى دل من را، بیا بیا بیا که خیلى مى‌خواهمت.
    دلربا: حالا من چه خاکى به سر بریزم با این عشق پاک و معصوم؟ من مى‌خواهم ایوان رویا را آب پاشى کنم و امشب هرجور شده و با هر بدبختى، عکس تو را نقاشى کنم. اما تو را چه جورى بکشم چرا که وسایل نقاشى‌ام کم و کسر دارد و من مداد مخملى ندارم.

    پژمان: اوه ماى گاد... اصلاً اى دلرباى نازنین من، بیا تا برویم از این ولایت غربت من و تو. تو دست مرا [البته بعد از جارى شدن صیغه عقد. یادآورى از بنده نگارنده] بگیر و من دامن تو را [البته بعد از جلب رضایت زوجه و خانواده او و همچنین طى مراحل قانونى. ایضاً یادآورى اخلاقى از بنده نگارنده] بگیرم. کاش هم اکنون در کنارم بودى تا... اصلاً ولش کن، الان هر چه بگوییم این یارو �بنده نگارنده� مى‌خواهد وسطش پیام اخلاقى بدهد. بیا شماره تلفن مرا بنویس و تماس بگیر تا بدون مزاحم حرف‌هاى‌مان را بزنیم...

    ما از این افسانه نتیجه مى‌گیریم که اگر جوانان را نصیحت کنیم، رازشان را به ما نمى‌گویند!
    قصه‌ی ما به سر رسید، کلاغه به خونه‌اش نرسید!


    حالا یکی دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!


    اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده.
    شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
    دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
    چه اتفاقي افتاده؟
    در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!!
    چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
    متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
    در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟
    همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!!
    مرد شديدا منقلب شد.
    ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!!
    اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کني.



    منبع : گروه اینترنتی ترانه های سعید


  • Mahboob

    وایییییییی یلدا چه باحال ... 78
    خیلی قشنگ بود .... 93

    اول می شویم پوز می زنیم 6 امتیاز از قرمزاش می گی ..... ها ببخشید اینجا جاش نبود
    پس همون اول می شویم 74


  • Galexy

    نقل قول: Yalda Anwari
    «زندگي هر چه بخواهي همان را به تو مي‌دهد»


    چندي پيش در بوستون بودم. يبمه شب پس از يك سمينار تصميم گرفتم در خيابان‌هاي شهر قديم بزنم. مردي را ديدم كه بي هدف و سرگردان به هر طرف مي‌رفت. سرانجام سر راهم را گرفت. قيافه‌اش نشان مي‌داد كه هفته‌ها در كنار خيابان خوابيده و ماه‌ها سر و روي خود را اصلاح نكرده است. به من نزديك شد و گفت: «آقا ممكن است خواهش كنم ربع دلار به من قرض بدهيد؟»

    گفتم: «همين! فقط ربع دلار». گفت: «بله. من فقط ربع دلار». توي جبيبم يك سكه ربع دلاري پيدا كردم و به او دادم و گفتم «زندگي هر چه بخواهي همان را به تو مي‌دهد.» مردك نگاهي از روي بهت به من كرد و دور شد.

    تا همینجا خوندم بعدا بقیشو میخونم 4
    فکر کنم مطلب اول برای آنتونی رابینز باشه 46


  • gilas

    ای جانم دلربا _تنها 437 23 23

  • SaMaN TaJ

    نقل قول: Yalda Anwari
    «زندگي هر چه بخواهي همان را به تو مي‌دهد»

    72 72 72 72


  • دلشاد

    مرسی یلدای عزیز خیلی قشنگ بود

  • Yalda Anwari

    ممنونم از همه ای دوستان به خاطر کامنت


    90 90 90


  • KuRoSh

    نقل قول: Yalda Anwari
    ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!!

    اگر واقعیت داشته باشه واقعا عشق بوده
    مثل عشق لک لک ها

پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: