₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » 3تا حکایت...
1 2

بدون عکس

3تا حکایت...

464 بازدید، 22 پست، نویسنده: Galexy

  • Galexy

    [center] تصویر در دسترس نیست



    « نشانه »

    راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود.
    ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد:
    « پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!»
    راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب
    بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را
    بالا برد تا گردن راهب را بزند!
    راهب به آرامی گفت:« خشم تو نشانه ای از جهنم است.»
    سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.
    آنگاه راهب گفت:« این هم نشانه بهشت!»


    ____________________________________

    « مشعل »

    مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش
    سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.
    مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:« این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟»
    فرشتـه جواب داد:« می خواهم با این مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با این سطل آب،
    آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد!»


    ____________________________________

    « سیرک »

    یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم.
    جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.
    شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد.
    بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و
    با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند.
    مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.
    وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید:
    « چند عدد بلیط می خواهید؟»
    پدر جواب داد: « لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.»
    متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و
    به آرامی پرسید:« ببخشید، گفتید چه قدر؟» متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.
    پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت.
    حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟
    ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت.
    بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و
    گفت: « ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!»
    مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد،
    گفت:« متشکرم آقا.»
    پدر خانواده مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود،
    کمک پدرم را قبول کرد.
    بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم.


    [/center]


  • sanam

    اول 93

    سومی خیلی جالب بود. ریا نشه ولی برای خودم این اتفاق افتاده 65


  • Galexy

    نقل قول: sanam
    اول 93

    سومی خیلی جالب بود. ریا نشه ولی برای خودم این اتفاق افتاده 65

    جایزه هم دادم که اول شدی 46
    خدا رو شکر که نگفتی تکراریه 18


  • دلشاد

    مرسی محمد جان جالب و زیبا بودن

  • Galexy

    دلشاد,
    84 قربون قدمت


  • Kishe Mehr

    هر کدومش از اون یکی قشنگ تر بود 65

    تشکر اوستاد



  • نی نی

    ممنون خیلی زیبا و قشنگ بودن 65

  • حورا

    خیلی جالب بودن مرسی 46

  • نخبه


  • carlos

    نظری ندارم اما خیلی قشنگ بودن

  • Galexy

    Kishe Mehr,
    84 چشات قشنگ میبینه
    اوستادم خودتی 3


    sib,
    bibigoli_1,
    نی نی,
    نخبه,
    مرسی از شما دوستان که آمدین 84
    نقل قول: carlos
    نظری ندارم اما خیلی قشنگ بودن

    66 این نظره ها به خدا 46


  • shaparak64

    نقل قول: Galexy
    « مشعل »

    درک این یه کم سخته 65
    مرسی46


  • Galexy

    نقل قول: shaparak64
    درک این یه کم سخته 65

    شما سعی خودتو بکن 3


  • ژنرال

    Galexy,
    خیلی زیبا بود... 39


  • Galexy

    نقل قول: میرزا
    خیلی زیبا بود... 39

    84 قربانت


  • SaMaN TaJ

    نقل قول: Galexy
    « سیرک »

    72


  • Galexy

    SaMaN TaJ,
    286
    من اگه بودم شاید همچین کاری نمیکردم 28


  • shaparak64

    نقل قول: Galexy
    شما سعی خودتو بکن 3

    سعیمو کردم 75 نتیجه ---> 299
    4


  • Galexy

پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: