دوستان عزيز با عرض پوزش به علت مشكلاتى كه پيش آمده فعلا اين تاپيك بسته خواهد بود
mz56mz
▧ تصویر در دسترس نیست
با سلام و تشکر از عزیزانی که در اجرای این مسابقه همراه و مشوق ما بودند ، رأی گیری این مسابقه اجرا می شود
قوانین رأی گیری: فقط یک بار می توانید رأی دهید. هر نفر فقط میتواند به یک نفر رأی دهد. هر کس به خودش هم می تواند رأی بدهد. شرکت کنندگانی که با دو اثر شرکت کرده اند، آثارشان در کنار هم گذاشته شده است. آخرین مهلت ارسال آراء، ساعت 24 روز چهارشنبه هفته ی آینده می باشد. رأی را به صورت پیام خصوصی به خودم ( کیش مهر ) ارسال فرمایید. جهت ارسال رأی ، موضوع پیام خصوصی باید بدین صورت باشد : « نام كاربری خالق اثر » به عنوان مثال: « عليرضا »
جوایز :
نفر اول 150 بوفى نفر دوم 100 بوفى نفر سوم 50 بوفى
به تمامی نفرات شرکت کننده 10 بوفی تعلق خواهد گرفت.
به نفرات اول تا سوم کاربر گرامی، Galexy سی دی سیزارتا که از آثار خودشان است به این نفرات ارسال خواهد شد که همینجا از محمد آقای عزیز تشکر بعمل می آید
آثار به ترتیب ارسال کاربران گرامی در تاپیک گذاشته شده است.
▧ تصویر در دسترس نیست
mahboob
اثر اول کاربر گرامی، mahboob
آقا خانم معلم دیروز گفت موضوعه انشا اینه که بزرگسالی چه دورانیست . ما اوله کلاس این شکلی بودیم بعد که موضوع رو شنیدیم این شکلی شدیم . خوب منم که در انشا نوشتن استادم شروع کردم
به نامه خدا ما زود میریم سر اصل مطلب
بزرگسالی یعنی اینکه اول کامپیوتر بخری
حتما رانندگی بلد باشی گواهینامه مهم نیست
غذا خوب بخوری بزرگ شی
بعد یه سر و گردن از بچه محلات بلند تر باشی
پول تو جیبیت اونقدر باشه که هی بری غذاهای سالم بخوری
حتما رابطه عشقولانه داشته باشی
و بابامون میگه باید خیلی عاشق هم باشی
و عشق بورزی ( راستش میزان ورزیدن رو نمیدونیم)
بعد وقتی عاشق شدی باید همش شعر بخونی حتا تو حموم
بعد بابامون میگه غیرتی هم باید باشی یعنی دیگه خیلی بزرگی
و هیچ وقتم ناامید نشی وقتی جواب نه میشنوی
باید برای عشقت نامه بنویسی ( گمونم واسه همینم میایم مدرسه با سوات بشیم)
واسه بزرگ شدن باید حتما گیتار بلد باشی
مامانمون میگه باید به همه مهربون باشیم
و دیگه سر علی داد نزنیم یعنی دیگه خیلی بزرگ شدیم
بعد حتما باید خیلی بخوابیم (اجازه همهٔ بزرگسالا همینجورین به خدا)
هر حرفی شنیدیم فکر کردیم جوکه بلند بخندیم غلت بخوریم رو زمین
ولی اگه یه جوکه بی ادبی شنیدیم باید به دوستمون بگیم اینا حرفه زشته
بعد مامانمون میگه اینو حتما بگیم که به افقهای آینده امیدوار باشیم ( گیر داده میگه حتما بنویس)
این بود انشای من.
▧ تصویر در دسترس نیست
mahboob
اثر دوم کاربر گرامی، mahboob
اینم یه شعر ساده
پست می کنم با اجازه
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود یه دختری نشسته بود
یه دختری شنگول و ناز
عاشق رقص و شعر و ساز
ولی یه عیب گنده داشت
عیبی که خب درمون نداشت
این دختر قصه ی ما تو تنبلی رقیب نداشت
فقط می خورد و هی می خورد
تو خوردن stopy نداشت
همه ازش شاکی بودن
دنبال یه راهی بودن
گفتن باید ورزش کنی
خوردن رو تو stop کنی
دخترک قصه ی ما IQ پایینی داشت
یه کله ی گنده ولی مغز ظریف و تختی داشت
ورزش واسش بودش ماشین
دیگه خانم بند نمیشد روی زمین
میمرد واسه رفیق بازی جینگولک بازی
یه وقتایی عاشق میشد به راحتی
سر خوش بود حتی تو حموم
عصبی میشد دیگه تموم
ضربه ی عشقی خورده بود
ولی عین خیالشم نبود
دوستاش همه بچه خلاف
همه ی کارش تو یاهو و خوندن آف
خب دیگه شکلک هام تموم
عاقبت این دخترم با خودتون
آخر خوب و بدشو , قضاوت و نتیجه شو
میدم به دست خودتون , شعر منم اینجا تموم.
▧ تصویر در دسترس نیست
hosseinhn82
سلام دوستان حاج حسین ام یه روز صبح که از خواب پا شدم بعد از دوش گرفتن و خوردن صبحانه و سر زدن به بوف بوفی پستچی یه نامه اورد نامه رو خوندم خیلی متعجب شدم آخه خبر غیر منتظره ای بود عروسی یکی از دوستام بود خیلی خوشحال شدم می دونستم خیلی خوش میگذره چون بقیه دوستام هم میان رفتم تو فکر کادو چی ببرم شکلات به ذهنم رسید یه حسی گفت بهترین کادوست پس لیست خرید رو آماده کردم سریع لباس هام رو پوشیدم سوار ماشین شدم تو راه یه صحنه عجیب دیدم حواسم پرت شد تصادف کردم اومدم پایین یه جوون جلف بود طرف خیلی شاکی بود ولی هر طوری بود راضیش کردم خلاصه رسیدم به عروسی و کلی حال کردیم و خندیدیم
▧ تصویر در دسترس نیست
chenzo
حالا که دارم این داستانو می نویسم . به گذشته های نه چندان دور سفر می کنم . شوهرم با سرخوشی زیر دوش آواز می خونه . در حالی که من با کامپیوتر ورمیرم . وقتی ازدواج کردم رویاهای بی شماری داشتم ، میون ابرها می رقصیدم . فکر می کردم اون ی دکتره، اما بعدش فهمیدم که اون ی راننده کامیون بیشتر نیست . که توی هر شهری هم ی زن صیغه ای داره .خودش می گفت تقصیر اون نیست . آخه پیغمبر صیغه رو حلال کرده. به هر حال اون مجبوره که هر شب توی ی شهر بخوابه . فکر می کردم ازگفتن این حرفا ناراحته. اما اون خیلی هم سرخوش بود . من با چشمهای از حدقه در اومده نگاش کردم . اون سعی کرد دلداریم بده اما دلداری دادنشم خیلی خیلی جوادی بود. دوست داشتم همون موقع طلاق نامه مو میگذاشتم کف دستش . اما من همیشه از طلاق می ترسیدم. رفتم سراغ یکی از دوستام . اون منو برد به یک مهمونی. جشن مفصلی بود . شکلات خوردیم ورقصیدیم .دوستم گفت که با تنبیه کردن همسرم چیزی درست نمیشه. بنابراین سر راهم به خونه ی شاخه گل خریدم وقتی رسیدم شام مفصلی درست کردم تصمیم گرفتم که از فردا برم کلاس گیتار وبه زندگیم بخندم
▧ تصویر در دسترس نیست
The one
می نوشتم من یکی افسانه ای ساحره گشتم نه یک دیوانه ای!
زیر دوشم نام او بر لب شود یا که می بینم رخش در پی سی* هر خانه ای
گه بسان مرد باشد گه بسان این هلو آرزویم خوشه استو انگور بی دانه ای
پای کوبان در هوایش جان من رقصد چنان که نشسته پشت فرمان لمو** بی مانعی
دوست دارم دوستم گردد نه یک شرمین نگار آنچان که خمس من گیرد شود بیگانه ای
خواب او دیدم شبی بعد از هزاران آرزو شاد گشتم همچو ان که گیرد او یارانه ای
لیک دیدم با هلویی دیگرش مشغول بود یک هلو که نه، به جانم یک رخ مستا نه ای
پستی آمد از قضا و قلب غافل شاد کرد خانه ی قلبم ز شوک شد از درون ویرانه ای
دعوتی بود از جنابش با دو جین مهر وصفا همچو چت باکسی که باشد اندر رایانه ای
جشن او القصه رفتم شکلات و شیر بود مست شیر عشق گشتم من زدم پیمانه ای
وای بر او مستمان هم کرد ورفت یک گلوو اینست ،آنهم ترگل مردانه ای
بعد ان مستی کمی خوردیم و شد وقت بزم و عیش ونوش کفتران لانه ای
من کجا کفتر کجا روی چمن خوابیده ام عاقبت بشکست خوابم فضله ی*** جانانه ای!!
▧ تصویر در دسترس نیست
Galexy
میخوام برات یه قصه با آواز بگم از عشق رویایی یه مرد به یه زن زیبا اینو دیشب نوشتم وقتی زن خواب بود و مرد شام میخورد مرد نمیتونست چشم از عشق بپوشه یاد روزهای گذشته افتاد خودشو اون الته نه انقدر دور اونوقتا رایانه نبود مرد هم کار میکرد هم درس میخوند و مشتاق بود که از معشوقش جوابی بگیره بزرگترا بهش گفتن مراسمی باید بگیری همه بیان شاد باشن و کامشونو شیرین کنن بالاخره صحبتای اثاثی شکل گرفت سنگاشونو واکندن و حموم دومادی رفت و گویا خوشبخت شدن....
▧ تصویر در دسترس نیست
bibigoli_1
مینویسم با دل ، چند خطی که بخوانیم همه شاد شویم
کاش بر بال عجائب به میان ابرها سفری میکردیم
تو بخوان ای بلبل, زیر دوش حمام هر چقدر میخواهی
آه عجب اعجازیست خط adsl و ازان معجز تر دختری گل بر سر
محو در شیطنت و شادیه بوف بوفیها
مات مبهوت نینای نای نای و نای ناییها
میفروشید مژده مرکبش را ارزان،، بی گل قرمزو زیبای قشنگ
ودو دلداده عاشق ...در اندیشه فرداها هاااا.
حاج آقای پاکدل ،
خواب هوا فضا میبیند
شکمویی برای ته دیگ ، داخل دیگ مسی می افتد
و یکی گل دختر از تعجب چشمهایش به سرش میچسبد
پسری غمگین است و کسی دست نوازش به سرش میساید
وبه پند میگوید یار خوب ,دری است در دل یک صدفی در دریا
قاصدی با هیجان ،خبری آورده
جارچی جار محبت میزد
دوستان جمع بودند
همگی با شادی شکلات میخوردند
کاش خوشحالیها،بی پایان بودند
و کسی با هیچکس قهر نبود
کج کلاه گل در دست ، پی یاری میگشت
ودر اندیشه یک دیزی وکله پاچه دلکش ضعف میرفت
و کسی ساز دلش پر از آوازی بود
و کسی از خنده ریسه رفت و غش کرد
▧ تصویر در دسترس نیست
shaparak64
اسم داستان : شوهر نامردم مجی
امروز از صبح تو گذشته هام پرسه میزدم یاد اون روز افتادم که با دیدن پاکت تو دست پستچی ، دلهره تمام وجودمو گرفت. قبول شدم یا نه؟!! آره قبول شدم ، تو همون رشته ای که دوست داشتم ، حقوق خیلی خوشحال بودم داشتم به شهر آرزوهام نزدیک و نزدیک تر میشدم. زندگیم عوض شده بود ، یا کارای دانشگاه رو انجام میدادم یا در حال گشت و گذار تو بوف بوفی بودم. وقتایی که با دوستام دور هم جمع میشدیم براشون گیتار میزدم و کلی خوش میگذروندیم. یه روز که با عجله داشتم میرفتم دانشگاه نزدیک بود با ماشین بزنم به یه پسره. پیاده شدم واااای مجتبی بود ، یکی از هم دانشگاهیام ، البته همه بهش میگفتن مجی بلا خیلی ناراحت شدم ، ولی مجتبی گفت نگران نباش چیزیم نشد. ( ای کاش که همونجا مرده بود ) چند وقتی گذشت و بیشتر با هم آشنا شدیم تا اینکه عاشق هم شدیم ، پیش خودم میگفتم مجی مرد رویاهامه. خلاااصه بعد از کلی برو بیا و خواستگاری ، بالاخره عروس شدم. چند وقتی که گذشت ، به مجی گفتم: یه کار خوب پیدا کردم ، میخوام برم سر کار ، ولی مجی گفت: نه عزیزم!! بابام میگه یه زن خوب نباید بره سرکار. تازه! داداش بزرگم میگه اگه زن بره سرکار ، زندگیت میفته دست زنت، زن کارش پخت و پزه. گفتم: اما مجی اینجوری که نمیشه! یعنی فقط بخورم و بخوابم؟؟ مجی گفت: همینه که هست! از این به بعد درس و کار تعطیل! دوستات تعطیل! ساز زدن تعطیل! .... آ آ آه .... واااای مجی اومد ... چایی دم نکردم .... غذاش آماده نیست
▧ تصویر در دسترس نیست
دلشاد
میخوام براتون قصه بگم ببرمتون اون دور دورا یه پسره و یه دختره که از طریق اینترنت با هم آشنا شدن و کم کم عاشق هم شدن ، پسره از وقتی عاشق این دختره شده بود همیشه در رویای خودش قلت بود و همیشه برادر بزرگش در مورد خل و چل بودنش دعواش میکرد یه روز صبح پسچی براش از طرف دوست دخترش دعوتنامه جشن تولد برای شام در یکی از ویلاهای لواسان میاره ؛ پسره از بس ذوق میکنه میشاشه تو شلوارش رفت پیش داداشش و ازش اجازه گرفت سری آواز خون دوش گرفت و راهی شد و سر راه هم یه شاخه گل گرفت چه جشنی بود همه دور هم بودن یکی گیتار میزد و چند نفر دختر و پسر داشتن میرقصیدند و پسره هم داشت به شکمش میرسید جشن تموم شد و پسره داشت برمیگشت خونه که سر راه یه ماشین با سرعت بالا زد به پسره و بعد با یه صدای بلند از خواب بیدار شد و با صدای بلند خندید
▧ تصویر در دسترس نیست
نخبه
یه روز که پای کامپیوتر نشسته بودم و با هیجان تاپیک بچه ها رو میخوندم و شکلات هم میخوردم یهو دیدم مجی یه تاپیک مسابقه گذاشته و منو گول میزنه که بیا تو هم شرکت کن منم بهش خندیدم و توی تاپیکش نوشتم تو خواب ببینیکه من شرکت کنم ولی این مجی ول کن نبودهی می اومد نازم رو میکشید و میگفت جون من بیا شرکت کن و قول داد که اگر شرکت کنم بهم جایزه یه پراید میده از همونا که قرار بود مسعود طلا بهم بده( بچه پرو اخر هم زد زیرش) منم قبول کردم و گفتم تو که منو از کار و زندگی انداختی ولی باشه شرکت میکنم ولی اگر ماشین رو به نامم نزنی و سندش رو برام نفرستی حسابت رو میرسم از اون روز به بعد هر جا میرفتم به مسابقه فکر میکردمتوی حموم توی کلاس موسیقیحتی موقعی که پیش نامزدم بودم تازه یه بارم خواب دیدم مجی یه کلاه گذاشته سرش و همه بچه های سایت رو یکجا جمع کرده و میگه بیایید ببینید شیرین جونننننننننننننننن برنده شدهو همه منو نگاه میکردن منم از خوشحالی همش میرقصیدم اونقدر خوشحال بودم که نگووووووووووووو و غافل ازاینکه همش خوابه و منم دارم رو ابرا سیر میکنم
▧ تصویر در دسترس نیست
mojde
دلم الان هوای قصه داره یه قصه که واسش شکلک بذاره
که در قصه همه شادند و خوشحال همه خندان ،همه رقصان و سرِ حا ل
درون آن سواری عزیزم همان رخش گل اندام تمیزم
صدای ضبط هی میرفت بالا ترانه باصدای گرم لیلا
بیامد ناگهان اس ام اسی خوش از ان اس ام اسای مرد و زن کش
یکی از خواستگاران قدیمی به پیغامی خوش و گرم و صمیمی
مرا دعوت به شامی کرده،نایب که این بود از برایم از عجایب
برفتم در اداره پشت میزم فرستادم برش ایمیل ریزم
که میآیم امــــــــّــــــاهم کلاسی* به یاد درس و مشق و بی حواسی
به یاد روزگار ارغوانی به دانشگاه و ایام جوانی
به یاد آن استاد معارف که نامش بود برزو خان عارف
به تخته شکلکش را میکشیدی که آمد در کلاسو تو ندیدی
برای رفتنم آماده گشتم زکوچه ها و خانه ها گذشتم
همی با خود میاندیشم خدایا چه شد اکنون بکرده یاد ما را
خدایا او چگونه گشته اکنون ؟ همان مرد خوش اندام است و خندون
همون عشق شکلات و شیرینی همیشه توی دستش گل میبینی
رسیدم ، وانهادم پای خود را به رستورانِ با آن جوِ زیبا
بدیدم میزی و شمعی به رویش که نام من نوشته هر دوسویش
بدیدم آن هوا خواه قدیمی کچل گشته و چاق اما صمیمی
کلاهی برسر و یک گل به دستش که میدوزد به من آن چشم مستش
یکی مرد جِلاف** بیقواره پیاده آمده او نه سواره
که میبلعد مرا با آن دو چشمش همان چشمان سبز مثل یشمش
همان دم گفتم آن مستانه همکار که خوابیدی؟پاشو داریم ما کار
چو چشمانم گشودم شاد گشتم چو ویرانه بُدم آباد گشتم
ولی مستانه دلخور بود و شاکی که در خوابت کجا رفتی و با کی؟
بگفتم از برایش راز خوابم زخنده او نگفتا یک جوابم
گرم از خواب نا میکرد بیدار به کل عمر میگشتم سگ هار
▧ تصویر در دسترس نیست
hadi04
شب بود و همه خوابيده بودن به جز من بدبخت كه شبكار بودم وداشتم گزارش واحد رو مينوشتم و از فرط خواب چشمام داشت در ميومد همين طور واسه اينكه تنها نباشم و خوابم هم نبره نشسته بودم پاي رايانه ▧ تصویر در دسترس نیست
ممنون مجتبی جان دستت درد نکنه طرح جالب و خلاقانه ای بود انصافا کارهمه بچه ها هم خوب بود ؛ خوب که نه عالی بود دست همگی درد نکنه کاش می شد حداقل به دونفر رای داد به هرحال من رایم رو ارسال کردم رای من کجاست
در پایان بگم که برای نفر اول یه جایزه خوب از نمایشگاه کتاب می خرم
درضمن یک مقدار بوفی هم به من اهدا کنید چون اوووووووول
Kishe Mehr
با سلام و تشکر از عزیزانی که در اجرای این مسابقه همراه و مشوق ما بودند ، رأی گیری این مسابقه اجرا می شود
قوانین رأی گیری:
فقط یک بار می توانید رأی دهید.
هر نفر فقط میتواند به یک نفر رأی دهد.
هر کس به خودش هم می تواند رأی بدهد.
شرکت کنندگانی که با دو اثر شرکت کرده اند، آثارشان در کنار هم گذاشته شده است.
آخرین مهلت ارسال آراء، ساعت 24 روز چهارشنبه هفته ی آینده می باشد.
رأی را به صورت پیام خصوصی به خودم ( کیش مهر ) ارسال فرمایید.
جهت ارسال رأی ، موضوع پیام خصوصی باید بدین صورت باشد : « نام كاربری خالق اثر » به عنوان مثال: « عليرضا »
جوایز :
نفر اول 150 بوفى
نفر دوم 100 بوفى
نفر سوم 50 بوفى
به تمامی نفرات شرکت کننده 10 بوفی تعلق خواهد گرفت.
به نفرات اول تا سوم کاربر گرامی، Galexy سی دی سیزارتا که از آثار خودشان است به این نفرات ارسال خواهد شد که همینجا از محمد آقای عزیز تشکر بعمل می آید
آثار به ترتیب ارسال کاربران گرامی در تاپیک گذاشته شده است.
▧ تصویر در دسترس نیست
mahboob
اثر اول کاربر گرامی، mahboob
آقا خانم معلم دیروز گفت موضوعه انشا اینه که بزرگسالی چه دورانیست . ما اوله کلاس این شکلی بودیم
به نامه خدا ما زود میریم سر اصل مطلب
بزرگسالی یعنی اینکه اول کامپیوتر بخری
حتما رانندگی بلد باشی گواهینامه مهم نیست
غذا خوب بخوری بزرگ شی
بعد یه سر و گردن از بچه محلات بلند تر باشی
پول تو جیبیت اونقدر باشه که هی بری غذاهای سالم بخوری
حتما رابطه عشقولانه داشته باشی
و بابامون میگه باید خیلی عاشق هم باشی
و عشق بورزی
بعد وقتی عاشق شدی باید همش شعر بخونی حتا تو حموم
بعد بابامون میگه غیرتی هم باید باشی
و هیچ وقتم ناامید نشی وقتی جواب نه میشنوی
باید برای عشقت نامه بنویسی ( گمونم واسه همینم میایم مدرسه با سوات بشیم)
واسه بزرگ شدن باید حتما گیتار بلد باشی
مامانمون میگه باید به همه مهربون باشیم
و دیگه سر علی داد نزنیم
بعد حتما باید خیلی بخوابیم (اجازه همهٔ بزرگسالا همینجورین به خدا)
هر حرفی شنیدیم فکر کردیم جوکه بلند بخندیم غلت بخوریم رو زمین
ولی اگه یه جوکه بی ادبی شنیدیم باید به دوستمون بگیم اینا حرفه زشته
بعد مامانمون میگه اینو حتما بگیم که به افقهای آینده امیدوار باشیم
این بود انشای من.
▧ تصویر در دسترس نیست
mahboob
اثر دوم کاربر گرامی، mahboob
اینم یه شعر ساده
پست می کنم با اجازه
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود یه دختری نشسته بود
یه دختری شنگول و ناز
عاشق رقص و شعر و ساز
ولی یه عیب گنده داشت
عیبی که خب درمون نداشت
این دختر قصه ی ما تو تنبلی رقیب نداشت
فقط می خورد و هی می خورد
تو خوردن stopy نداشت
همه ازش شاکی بودن
دنبال یه راهی بودن
گفتن باید ورزش کنی
خوردن رو تو stop کنی
دخترک قصه ی ما IQ پایینی داشت
یه کله ی گنده ولی مغز ظریف و تختی داشت
ورزش واسش بودش ماشین
دیگه خانم بند نمیشد روی زمین
میمرد واسه رفیق بازی
یه وقتایی عاشق میشد به راحتی
سر خوش بود حتی تو حموم
عصبی میشد دیگه تموم
ضربه ی عشقی خورده بود
ولی عین خیالشم نبود
دوستاش همه بچه خلاف
همه ی کارش تو یاهو و خوندن آف
خب دیگه شکلک هام تموم
عاقبت این دخترم با خودتون
آخر خوب و بدشو , قضاوت و نتیجه شو
میدم به دست خودتون , شعر منم اینجا تموم.
▧ تصویر در دسترس نیست
hosseinhn82
سلام دوستان
▧ تصویر در دسترس نیست
chenzo
حالا که دارم این داستانو می نویسم
▧ تصویر در دسترس نیست
The one
دعوتی بود از جنابش با دو جین مهر وصفا
عاقبت بشکست خوابم فضله ی*** جانانه ای!!
▧ تصویر در دسترس نیست
Galexy
میخوام برات یه قصه با آواز بگم
از عشق رویایی یه مرد
اینو دیشب نوشتم
وقتی زن خواب بود
و مرد شام میخورد
مرد نمیتونست چشم از عشق بپوشه
یاد روزهای گذشته افتاد
خودشو
الته نه انقدر دور
اونوقتا رایانه نبود
مرد هم کار میکرد
و مشتاق
بزرگترا
شاد باشن
بالاخره صحبتای اثاثی شکل گرفت
سنگاشونو واکندن
و حموم دومادی رفت
▧ تصویر در دسترس نیست
bibigoli_1
adsl
▧ تصویر در دسترس نیست
shaparak64
اسم داستان : شوهر نامردم مجی
امروز از صبح تو گذشته هام پرسه میزدم
زندگیم عوض شده بود ،
وقتایی که
یه روز که با عجله داشتم میرفتم دانشگاه
چند وقتی گذشت و بیشتر با هم آشنا شدیم تا اینکه
خلاااصه
چند وقتی که گذشت ، به مجی گفتم: یه کار خوب پیدا کردم ، میخوام برم سر کار ، ولی مجی گفت: نه عزیزم!!
گفتم: اما مجی اینجوری که نمیشه! یعنی فقط
مجی گفت: همینه که هست!
.... آ آ آه ....
واااای
▧ تصویر در دسترس نیست
دلشاد
میخوام براتون قصه بگم
پسره از بس ذوق میکنه
▧ تصویر در دسترس نیست
نخبه
یه روز که پای کامپیوتر نشسته بودم
از اون روز به بعد هر جا میرفتم به مسابقه فکر میکردم
تازه یه بارم خواب دیدم مجی یه کلاه گذاشته سرش
غافل ازاینکه همش خوابه و منم دارم رو ابرا سیر میکنم
▧ تصویر در دسترس نیست
mojde
دلم الان هوای قصه داره
یه قصه که واسش شکلک بذاره
که در قصه همه شادند و خوشحال
همه خندان ،همه رقصان و سرِ حا ل
درون آن سواری عزیزم
همان رخش گل اندام تمیزم
صدای ضبط هی میرفت بالا
ترانه باصدای گرم لیلا
بیامد ناگهان اس ام اسی خوش
از ان اس ام اسای مرد و زن کش
یکی از خواستگاران قدیمی
به پیغامی خوش و گرم و صمیمی
مرا دعوت به شامی کرده،نایب
که این بود از برایم از عجایب
برفتم در اداره پشت میزم
فرستادم برش ایمیل ریزم
که میآیم امــــــــّــــــاهم کلاسی*
به یاد درس و مشق و بی حواسی
به یاد روزگار ارغوانی
به دانشگاه
به یاد آن استاد معارف
که نامش بود برزو خان عارف
به تخته شکلکش را میکشیدی
که آمد در کلاسو تو ندیدی
برای رفتنم آماده گشتم
زکوچه ها و خانه ها گذشتم
همی با خود میاندیشم خدایا
چه شد اکنون بکرده یاد ما را
خدایا او چگونه گشته اکنون ؟
همان مرد خوش اندام است و خندون
همون عشق شکلات و شیرینی
همیشه توی دستش گل میبینی
رسیدم ، وانهادم پای خود را
به رستورانِ با آن جوِ زیبا
بدیدم میزی و شمعی به رویش
که نام من نوشته هر دوسویش
بدیدم آن هوا خواه قدیمی
کچل گشته و چاق اما صمیمی
کلاهی برسر و یک گل به دستش
که میدوزد به من آن چشم مستش
یکی مرد جِلاف** بیقواره
پیاده آمده او نه سواره
که میبلعد مرا با آن دو چشمش
همان چشمان سبز مثل یشمش
همان دم گفتم آن مستانه همکار
که خوابیدی؟
چو چشمانم گشودم شاد گشتم
چو ویرانه بُدم آباد گشتم
ولی مستانه دلخور بود و شاکی
که در خوابت کجا رفتی و با کی؟
بگفتم از برایش راز خوابم
زخنده او نگفتا یک جوابم
گرم از خواب نا میکرد بیدار
به کل عمر میگشتم سگ هار
▧ تصویر در دسترس نیست
hadi04
شب بود و همه خوابيده بودن
arash52
دستت درد نکنه
طرح جالب و خلاقانه ای بود
انصافا کارهمه بچه ها هم خوب بود ؛ خوب که نه عالی بود
دست همگی درد نکنه
کاش می شد حداقل به دونفر رای داد
به هرحال من رایم رو ارسال کردم
رای من کجاست
در پایان بگم که برای نفر اول یه جایزه خوب از نمایشگاه کتاب می خرم
درضمن یک مقدار بوفی هم به من اهدا کنید چون

اوووووووولماهی
hosseinhn82
داستان ها و شعر های دوستان واقعا همشون عالیه . نمی دونم کدوم رو انتخاب کنم
mz56mz
دست شما و عزيزان هم درد نكنه مسابقه بسيار جذاب و جالبى بود من هم وظيفه خودم رو انجام دادم كاكو گلووووووووو
چکاوک
دلشاد
ژنرال
فقط یکیش پاهامو چنگ زد یه کم
Galexy
shaparak64
گلاب به روتون مسخره بازی درنیارین و به خودتون رای ندید
راستی بقیه داستانها کجان؟؟ من نمیبینم یا نیستن؟
m3hrdad
داستان من نیستش
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→