نمايش يا پنهان متنالهی تکراری نباشه اگرم بود ببخشید دیگه
مسافر
جهانگردی آمریکایی به قاهره رفت تا روحانی معروفی را زیارت کند.جهانگرد با کمال تعجب دید که روحانی در اتاقی ساده زندگی می کند.
اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد.
جهانگرد پرسید : لوازم منزلتان کجاست ؟
روحانی گفت : مال تو کجاست ؟
جهانگرد گفت : اما من اینجا مسافرم
روحانی گفت : منم هم همین طور.
▧ تصویر در دسترس نیست
جایزه
جنایتکاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند. دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.
میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم.
سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد. این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند، صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی می خواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.
آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد. میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت. عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی می گرفت. زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی به عنوان جایزه تعیین کرده بودند.
میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت. پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند. سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود. او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود. دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند. او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان . سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.
میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم . هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم می گرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت . بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد.
▧ تصویر در دسترس نیست
هدفم گم شد
نمىدانم داستان پیرمردى را شنیدهاید که مىخواست به زیارت برود اما وسیلهاى براى رفتن نداشت. به هر حال یکى از دوستان او، اسبى برایش آورد تا بتواند با آن به زیارت برود.
یکى دو روز اول، اسب پیرمرد را با خود برد و پیرمرد خوشحال از اینکه وسیلهاى براى سفر گیر آورده، به اسب رسیدگى مىکرد، غذا مىداد و او را تیمار مىکرد. اما دو سه روز که گذشت ناگهان پاى اسب زخمى شد و دیگر نتوانست راه برود. پیرمرد مرهمى تهیه کرد و پاى اسب را بست و از او پرستارى کرد تا کمى بهتر شد.
چند روزى با او حرکت کرد اما این بار، اسب از غذا خوردن افتاد. هر چه پیرمرد تهیه مىکرد اسب لب به غذا نمىزد و معلوم نبود چه مشکلى دارد. پیرمرد در پى درمان غذا نخوردن اسب خود را به این در و آن در مىزد اما اسب همچنان لب به غذا نمىزد و روز به روز ضعیفتر و ناتوانتر مىشد تا اینکه یک روز از فرط ضعف و ناتوانى نقش زمین شد و سرش خورد به سنگ و به شدت زخمى شد. این بار پیرمرد در پى درمان زخم سر اسب برآمد و هر روز از او پرستارى مىکرد.
روزها گذشت و هر روز یک اتفاق جدید براى اسب مىافتاد و پیرمرد او را تیمار مىکرد تا اینکه دیگر خسته شد و آرزو کرد اى کاش یک اتفاقى بیفتد که از شر اسب راحت شود. آن اتفاق هم افتاد و مردى که اسب پیرمرد را دید خواست آن را از پیرمرد خریدارى کند. پیرمرد خوشحال شد و اسبش را فروخت.
وقتى صاحب جدید، سوار بر اسب دور مىشد، ناگهان یک سؤال در ذهن پیرمرد درخشید و از خود پرسید: من اصلاً اسب را براى چه کارى همراه خود آورده بودم؟ اما هر چقدر فکر کرد یادش نیامد اسب به چه دلیلى همراه او شده بود! پس با پاى پیاده به ده خود بازگشت و چون مدت غیبت پیرمرد طولانى شده بود همه اهل ده جلو آمدند و به گمان اینکه از زیارت برمىگردد، زیارتش را تبریک گفتند! تازه پیرمرد به خاطر آورد که به چه هدفى اسب را همراه برده و اهالى ده هم تا روزها بعد تعجب مىکردند که چرا پیرمرد مدام دست حسرت بر دست مىکوبد و لب مىگزد!!...
بسیارى از ما در زندگى محدود خود، مانند این پیرمرد، به چیزها یا کارهایى مشغول مىشویم که ما را از رسیدن به هدف واقعىمان بازمىدارند ولى تا موقعى که مشغول آنها هستیم، چنان آنها را مهم و واقعى تلقى مىکنیم که حتى به خاطر نمىآوریم هدفى غیر از آنها هم داشته ایم!
واقعا جالب و خواندنی بود ... برای بار اول خوندمش ... دستت درد نکنه
من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم . هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم می گرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت . بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد.
محبوب بوفی پور ای ساکن قهقرا سیتی نمايش يا پنهان متنتکراری نمايش يا پنهان متننبود
نقل قول: Mahboob
من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم . هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم می گرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت . بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد.
نقل قول: Mahboob
بسیارى از ما در زندگى محدود خود، مانند این پیرمرد، به چیزها یا کارهایى مشغول مىشویم که ما را از رسیدن به هدف واقعىمان بازمىدارند ولى تا موقعى که مشغول آنها هستیم، چنان آنها را مهم و واقعى تلقى مىکنیم که حتى به خاطر نمىآوریم هدفى غیر از آنها هم داشته ایم!
میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم . هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم می گرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت . بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد
Mahboob
نمايش يا پنهان متن
الهی تکراری نباشهمسافر
جهانگردی آمریکایی به قاهره رفت تا روحانی معروفی را زیارت کند.جهانگرد با کمال تعجب دید که روحانی در اتاقی ساده زندگی می کند.
اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد.
جهانگرد پرسید : لوازم منزلتان کجاست ؟
روحانی گفت : مال تو کجاست ؟
جهانگرد گفت : اما من اینجا مسافرم
روحانی گفت : منم هم همین طور.
جایزه
جنایتکاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند. دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.
میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم.
سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد. این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند، صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی می خواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.
آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد. میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت. عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی می گرفت. زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی به عنوان جایزه تعیین کرده بودند.
میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت. پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند. سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود. او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود. دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند. او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان . سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.
میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم . هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم می گرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت . بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد.
هدفم گم شد
نمىدانم داستان پیرمردى را شنیدهاید که مىخواست به زیارت برود اما وسیلهاى براى رفتن نداشت. به هر حال یکى از دوستان او، اسبى برایش آورد تا بتواند با آن به زیارت برود.
یکى دو روز اول، اسب پیرمرد را با خود برد و پیرمرد خوشحال از اینکه وسیلهاى براى سفر گیر آورده، به اسب رسیدگى مىکرد، غذا مىداد و او را تیمار مىکرد. اما دو سه روز که گذشت ناگهان پاى اسب زخمى شد و دیگر نتوانست راه برود. پیرمرد مرهمى تهیه کرد و پاى اسب را بست و از او پرستارى کرد تا کمى بهتر شد.
چند روزى با او حرکت کرد اما این بار، اسب از غذا خوردن افتاد. هر چه پیرمرد تهیه مىکرد اسب لب به غذا نمىزد و معلوم نبود چه مشکلى دارد. پیرمرد در پى درمان غذا نخوردن اسب خود را به این در و آن در مىزد اما اسب همچنان لب به غذا نمىزد و روز به روز ضعیفتر و ناتوانتر مىشد تا اینکه یک روز از فرط ضعف و ناتوانى نقش زمین شد و سرش خورد به سنگ و به شدت زخمى شد. این بار پیرمرد در پى درمان زخم سر اسب برآمد و هر روز از او پرستارى مىکرد.
روزها گذشت و هر روز یک اتفاق جدید براى اسب مىافتاد و پیرمرد او را تیمار مىکرد تا اینکه دیگر خسته شد و آرزو کرد اى کاش یک اتفاقى بیفتد که از شر اسب راحت شود. آن اتفاق هم افتاد و مردى که اسب پیرمرد را دید خواست آن را از پیرمرد خریدارى کند. پیرمرد خوشحال شد و اسبش را فروخت.
وقتى صاحب جدید، سوار بر اسب دور مىشد، ناگهان یک سؤال در ذهن پیرمرد درخشید و از خود پرسید: من اصلاً اسب را براى چه کارى همراه خود آورده بودم؟ اما هر چقدر فکر کرد یادش نیامد اسب به چه دلیلى همراه او شده بود! پس با پاى پیاده به ده خود بازگشت و چون مدت غیبت پیرمرد طولانى شده بود همه اهل ده جلو آمدند و به گمان اینکه از زیارت برمىگردد، زیارتش را تبریک گفتند! تازه پیرمرد به خاطر آورد که به چه هدفى اسب را همراه برده و اهالى ده هم تا روزها بعد تعجب مىکردند که چرا پیرمرد مدام دست حسرت بر دست مىکوبد و لب مىگزد!!...
بسیارى از ما در زندگى محدود خود، مانند این پیرمرد، به چیزها یا کارهایى مشغول مىشویم که ما را از رسیدن به هدف واقعىمان بازمىدارند ولى تا موقعى که مشغول آنها هستیم، چنان آنها را مهم و واقعى تلقى مىکنیم که حتى به خاطر نمىآوریم هدفى غیر از آنها هم داشته ایم!
mojde
دستت درد نکنه محبوب جونم
نون و پنیر تنبلا
مژده شده اولا
Yalda Anwari
من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم . هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم می گرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت . بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد.
carlos
خیلی عالی بوددددددددن
sib
shaparak64
نمايش يا پنهان متن
تکرارینمايش يا پنهان متن
نبودآره
gilas
Mahboob
مژده شده اولا
وای جیگر مژده چون
وای اولی مژده چون
آها آها آها آها
خیلی عالی بوددددددددن
ممنونم کارلوس جان
shaparak64,
شاپلی جان سکته ام دادی که
نمايش يا پنهان متن
وای من خراب این آواتارتممدیر گیلاسی بیا بغلم
مستانه
راستشو بگم؟
فقط اولیشو تونستم بخونم
آخه خیلی کار دارم بخدا
یه دستم بنده مژدست ، یه بندم دست کیبورد
قربون دخمل خودم برم عالی بود
Mahboob
یه دستم بنده مژدست ، یه بندم دست کیبورد
قربون دخمل خودم برم عالی بود
شما عزیزی مستون جونم
اما بعدا بیا بقیشونم بخون
مستانه
باچه قول میدم
حورا
محسن صائب
ممنون محبوبه خانم
نخبه
آخی خوبه که اخرش ادم شد
بهونه
mz56mz
داستانهاى زيبا و جالبى بود
Mahboob
tabassom
عالی
مرسی
Mahboob
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→