₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » چند تا داستان جالب ...
₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » چند تا داستان جالب ...

بدون عکس

چند تا داستان جالب ...

392 بازدید، 19 پست، نویسنده: Mahboob

  • Mahboob


    نمايش يا پنهان متنالهی تکراری نباشه 48 اگرم بود ببخشید دیگه 20


    مسافر

    جهانگردی آمریکایی به قاهره رفت تا روحانی معروفی را زیارت کند.جهانگرد با کمال تعجب دید که روحانی در اتاقی ساده زندگی می کند.

    اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد.

    جهانگرد پرسید : لوازم منزلتان کجاست ؟

    روحانی گفت : مال تو کجاست ؟

    جهانگرد گفت : اما من اینجا مسافرم

    روحانی گفت : منم هم همین طور.

    تصویر در دسترس نیست


    جایزه

    جنایتکاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.

    چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند. دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.

    میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم.

    سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد. این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند، صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی می خواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.

    آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد. میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت. عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی می گرفت. زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی به عنوان جایزه تعیین کرده بودند.

    میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت. پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند. سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود. او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود. دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند. او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.

    موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان . سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.

    میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم . هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم می گرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت . بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد.

    تصویر در دسترس نیست


    هدفم گم شد

    نمى‏دانم داستان پیرمردى را شنیده‏اید که مى‏خواست به زیارت برود اما وسیله‏اى براى رفتن نداشت. به هر حال یکى از دوستان او، اسبى برایش آورد تا بتواند با آن به زیارت برود.

    یکى دو روز اول، اسب پیرمرد را با خود برد و پیرمرد خوشحال از اینکه وسیله‏اى براى سفر گیر آورده، به اسب رسیدگى مى‏کرد، غذا مى‏داد و او را تیمار مى‏کرد. اما دو سه روز که گذشت ناگهان پاى اسب زخمى شد و دیگر نتوانست راه برود. پیرمرد مرهمى تهیه کرد و پاى اسب را بست و از او پرستارى کرد تا کمى بهتر شد.

    چند روزى با او حرکت کرد اما این بار، اسب از غذا خوردن افتاد. هر چه پیرمرد تهیه مى‏کرد اسب لب به غذا نمى‏زد و معلوم نبود چه مشکلى دارد. پیرمرد در پى درمان غذا نخوردن اسب خود را به این در و آن در مى‏زد اما اسب همچنان لب به غذا نمى‏زد و روز به روز ضعیف‏تر و ناتوان‏تر مى‏شد تا اینکه یک روز از فرط ضعف و ناتوانى نقش زمین شد و سرش خورد به سنگ و به شدت زخمى شد. این بار پیرمرد در پى درمان زخم سر اسب برآمد و هر روز از او پرستارى مى‏کرد.

    روزها گذشت و هر روز یک اتفاق جدید براى اسب مى‏افتاد و پیرمرد او را تیمار مى‏کرد تا اینکه دیگر خسته شد و آرزو کرد اى کاش یک اتفاقى بیفتد که از شر اسب راحت شود. آن اتفاق هم افتاد و مردى که اسب پیرمرد را دید خواست آن را از پیرمرد خریدارى کند. پیرمرد خوشحال شد و اسبش را فروخت.

    وقتى صاحب جدید، سوار بر اسب دور مى‏شد، ناگهان یک سؤال در ذهن پیرمرد درخشید و از خود پرسید: من اصلاً اسب را براى چه کارى همراه خود آورده بودم؟ اما هر چقدر فکر کرد یادش نیامد اسب به چه دلیلى همراه او شده بود! پس با پاى پیاده به ده خود بازگشت و چون مدت غیبت پیرمرد طولانى شده بود همه اهل ده جلو آمدند و به گمان اینکه از زیارت برمى‏گردد، زیارتش را تبریک گفتند! تازه پیرمرد به خاطر آورد که به چه هدفى اسب را همراه برده و اهالى ده هم تا روزها بعد تعجب مى‏کردند که چرا پیرمرد مدام دست حسرت بر دست مى‏کوبد و لب مى‏گزد!!...

    بسیارى از ما در زندگى محدود خود، مانند این پیرمرد، به چیزها یا کارهایى مشغول مى‏شویم که ما را از رسیدن به هدف واقعى‏مان بازمى‏دارند ولى تا موقعى که مشغول آنها هستیم، چنان آنها را مهم و واقعى تلقى مى‏کنیم که حتى به خاطر نمى‏آوریم هدفى غیر از آنها هم داشته ‏ایم!

    تصویر در دسترس نیست





  • mojde

    خیلی جالب بودن مخصوصا آخریش که واقعیت زندگیمونه

    دستت درد نکنه محبوب جونم 11


    نون و پنیر تنبلا

    مژده شده اولا 74


  • Yalda Anwari

    واقعا جالب و خواندنی بود ... برای بار اول خوندمش ... دستت درد نکنه 90


    من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم . هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم می گرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت . بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد.

    72


  • carlos

    همشونو با دقت خوندم
    خیلی عالی بوددددددددن 39


  • sib


  • shaparak64

    محبوب بوفی پور 390 ای ساکن قهقرا سیتی 390
    نمايش يا پنهان متنتکراری 390

    نمايش يا پنهان متننبود 4

    نقل قول: Mahboob
    من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم . هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم می گرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت . بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد.

    7979397979
    نقل قول: Mahboob
    بسیارى از ما در زندگى محدود خود، مانند این پیرمرد، به چیزها یا کارهایى مشغول مى‏شویم که ما را از رسیدن به هدف واقعى‏مان بازمى‏دارند ولى تا موقعى که مشغول آنها هستیم، چنان آنها را مهم و واقعى تلقى مى‏کنیم که حتى به خاطر نمى‏آوریم هدفى غیر از آنها هم داشته ‏ایم!

    آره 44 گاهی واقعا یادمون میره 87


  • gilas

    واقعا عالی بود 39

  • Mahboob

    نقل قول: mojde
    نون و پنیر تنبلا

    مژده شده اولا


    وای جیگر مژده چون
    وای اولی مژده چون
    آها آها آها آها 74

    نقل قول: carlos
    همشونو با دقت خوندم
    خیلی عالی بوددددددددن


    ممنونم کارلوس جان 84

    shaparak64,

    شاپلی جان سکته ام دادی که 18

    نمايش يا پنهان متنوای من خراب این آواتارتم 11



    نقل قول: gilas
    واقعا عالی بود


    مدیر گیلاسی بیا بغلم 6


  • مستانه

    Mahboob,
    راستشو بگم؟ 29
    فقط اولیشو تونستم بخونم 9
    آخه خیلی کار دارم بخدا 9
    یه دستم بنده مژدست ، یه بندم دست کیبورد 4


    قربون دخمل خودم برم عالی بود 110


  • Mahboob

    نقل قول: مستانه
    آخه خیلی کار دارم بخدا
    یه دستم بنده مژدست ، یه بندم دست کیبورد

    قربون دخمل خودم برم عالی بود


    شما عزیزی مستون جونم
    اما بعدا بیا بقیشونم بخون 9


  • مستانه

    نقل قول: Mahboob
    اما بعدا بیا بقیشونم بخون 9

    باچه قول میدم 9 11


  • حورا

    خیلی جالب بود مرسی 46

  • محسن صائب

    هر سه حکایتش بنظرم جالب بود
    ممنون محبوبه خانم


  • نخبه

    نقل قول: Mahboob
    میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم . هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم می گرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت . بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد

    آخی خوبه که اخرش ادم شد 100


  • mz56mz

    ممنون عمو جان 46
    داستانهاى زيبا و جالبى بود 39


  • Mahboob


  • tabassom

    72 عالی بووووووووووووووود
    عالی

    مرسی 280


  • Mahboob

پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: