₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » جایی که عزرائیل دلش سوخت
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » جایی که عزرائیل دلش سوخت

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



جایی که عزرائیل دلش سوخت

448 بازدید، 14 پست، نویسنده: هاچو هاچو

  • هاچو هاچو

    روزی رسول خدا (ص) نشسته بودند و عزراییل به زیارت آن حضرت آمد.

    پیامبر گرامي از او پرسید:

    "ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان‌ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟"

    عزرائیل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:

    روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست. همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره‌ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

    هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی‌نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره‌بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

    در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (ص) رسید و گفت: "ای محمد! خدایت سلام مي‌رساند و مي‌فرماید:

    به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی‌مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت مي‌دهیم ولی آنها را رها نمی‌کنیم."


  • shaparak64

    چه جالب 37
    مرسی37
    در ضمن 390 عکسای تاپیک من که با تاپیک تو فرق داشت 368 برای بچه ی مردم حرف درمیاری 79
    نمايش يا پنهان متن46


  • gilas

    قابل تامل بود 1

  • دلشاد

    مرسی مهدی جان

  • ماهی

    نقل قول: هاچو هاچو
    ما به آدمیان مهلت مي‌دهیم ولی آنها را رها نمی‌کنیم.

    خدایا منو هم رها نکن که می دونم نمیکنی 48


  • Holtek

    مرسی هاچو هاچو ، خیلی آموزنده بود 1

  • soroosh

    نقل قول: هاچو هاچو
    ولی آنها را رها نمی‌کنیم.\"

    1209


  • ipek-n

    11 آموزنده بود باشد که کمی بیندیشیم 3



  • هاچو هاچو

    از همه دوستای گلم ممنونم 11 ،واقعا دوستون دارم 42

    نقل قول: shaparak64
    در ضمن 390 عکسای تاپیک من که با تاپیک تو فرق داشت 368 برای بچه ی مردم حرف درمیاری 79

    چه فرقی داشت 101 فقط یکم کمتر بود 10 ،حالا که اینجوری شد میدونم چی کار کنم 43
    نمايش يا پنهان متنگریه میکنم 843

پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: