₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » جریان خـــــر ما از کره گی دم نداشت را شنیدی!
₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » جریان خـــــر ما از کره گی دم نداشت را شنیدی!

بدون عکس

جریان خـــــر ما از کره گی دم نداشت را شنیدی!

359 بازدید، 13 پست، نویسنده: EVANESCENCE

  • EVANESCENCE

    مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده.
    مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ).
    دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !”
    مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت.
    خود را به خانه ایی درافکند.
    زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ).
    از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ).
    خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد.

    مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت.
    جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در جای بمُرد.
    پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست !

    مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند.
    پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد.
    او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !

    مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که ” دخیلم! “.
    قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود.
    چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند .

    نخست از یهودی پرسید .
    گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم .
    قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست.
    باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند !
    و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !

    جوانِ پدر مرده را پیش خواند .
    گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است.
    به طلب قصاص او آمده ام.
    قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.
    حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی !
    و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد !

    چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت : قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد.
    حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش !
    مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید .

    قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست !
    صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :مرا شکایتی نیست.
    محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کره گی دُم نبوده است


  • دلشاد

    نقل قول: EVANESCENCE
    صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :مرا شکایتی نیست.
    محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کره گی دُم نبوده است

    83 83 83


  • gilas

    تو هم حکایت سایت رو شنیدی 10

    نمايش يا پنهان متنای جانم 1153


  • چکاوک

    میسی ناز خانومم 8 6

  • mz56mz

    مرسى عمو جان 46

  • Kishe Mehr

    نقل قول: EVANESCENCE
    جریان خـــــر ما از کره گی دم نداشت را شنیدی

    از کی تا حالا خُـــرما هم داره؟ 66
    اره شنیده بیدم 74
    نمايش يا پنهان متنمرسی پرستوی مهاجر جهرمی کرج ابادی اصل شیرازی 4


  • MAJID ART

    EVANESCENCE,
    حکایت خوبی بود مرســـ46ـــــی جوجو


  • maryamlondon1

    نقل قول: EVANESCENCE
    جریان خـــــر ما از کره گی دم نداشت را شنیدی

    نه نشنیده بودم 65 الان خواندم قشنگ بود 11 8 6


  • محسن صائب

    نقل قول: EVANESCENCE
    قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود.
    چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند .

    در کشکول طبسی و کشکول قیس نوشته
    قاضی در حال عمل .... با پسربچه ای بود ، باز خدا خیر قاضی شما رو بیامرزه کارش بهتر از قاضی ما بوده :
    83:


  • ماهی

    ممنون پرستو جونم.خیلی خوندنی بود و جالب 11
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: