₪ انجمن بوف بوفی ₪ » طنز و جوک » // خاطرات گو........های از دست رفته//
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » طنز و جوک » // خاطرات گو........های از دست رفته//

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com

1 2


// خاطرات گو........های از دست رفته//

1163 بازدید، 26 پست، نویسنده: نخبه

  • نخبه

    گوزیدن داداش عروس در شب خواستگاری


    من اصلا از جلساتی که رسمی و خشک باشد خاطرات خوشی ندارم و همیشه سعی میکنم در این مراسم پا نگذارم. چند ماه پیش خواهر زاده ام به من تلفن زد که فردا شب جلسه خواستگاری هست و باید تو هم بیایی؟ من چون خوشم نمی آمد گفتم دایی جان لطفا دست از سر من بردار من حوصله اینگونه مراسم ندارم؟ خواهر زاده ام که از دست من ناراحت شده بود گفت اگر نیایی از دستت دلخور میشوم

    چاره ای نداشتم پس گفتم شما بروید وقتی همه صحبت هایتان زدید و قرار و مدارهایتان گذاشتید به من زنگ بزنید تا خودم را برسانم؟ بلاخره خواهر زاده ام مجید قبول کرد... فرداشب ساعت نزدیک به 10 شب بود که مجید زنگ زد که بیا جلسه به آخرش رسیده است؟ من سریع خودم را به منزل عروس رساندم. دم در خانه عروس تعدادی ماشین صف کشیده بود و یک آقای خوش تیپ با کراوات مشغول نگهبانی از ماشین های مهمانها بود. من با او دست دادم و با همدیگر خوش و بش کردیم. او خودش را برادر عروس معرفی کرد و گفت که متاسفانه در این محل دزدیدن رادیو پخش ماشین روال معمولی است و من بخاطر اینکه در شب خواستگاری اتفاقی برای ماشین های مهمانها نیفتد دائم به ماشین ها سر میزنم. او سپس من را با احترام بطرف حیاط منزلشان مشایعت کرد در بین راه ناگهان برادر عروس ایستاد و با هر دو دستش صورتش را پوشاند و در حالی که پشتش و مخصوصا باسنش را بطرف من قنبل کرده بود عطسه بلندی زد که ناگهان تلنگش در رفت و یک گوز گنده ای که بسیار وحشتناک بود زد!!! منکه از قبل میدانستم نباید به این مراسم خشک و رسمی پا بگذارم بدون اینکه بخندم یا تعجب بکنم به برادر عروس که از خجالت داشت آب میشد گفتم عافیت باشد؟ برادر عروس که فکر میکرد من او را دست انداخته و او را مسخره میکنم در حالی که داشت گره کراواتش را باز میکرد گفت برو بابا دلت خوشه!! منکه از این حرکت و عصبانیت برادر عروس خنده ام گرفته بود شروع کردم به قاه قاه خندیدن... کم کم صدای خنده ام باعث شد که اقوام و اعضای خانواده مان صدایم را تشخیص و به داخل حیاط بیایند... مجید خواهر زاده ام که فکر میکرد شاید حالم خراب باشد و زیادی زده باشم دستم را محکم گرفت و به داخل کوچه برد... من در حالی که به شدت میخندیدم به مجید گفتم دایی جان من را کجا میبری من حالم خوب است... مجید که نگران بود شاید من جلسه خواستگاری را خراب کنم به زور سوار ماشینم کرد و به خانه برد... فردا شب که من داشتم قصه برادر عروس را تعریف میکردم همه از خنده غش کرده بودند...



    علیرضا از تهران



    گوزیدن عمه خانم و گوزپیچ شدن دختر خاله ام
    لیلا دختر خاله ام میخواست برای مراسم عروسی اش لباس عروس انتخاب کند. خاله ام از چند روز قبل از زنان و دختران اقوام دعوت کرده بود که برای انتخاب لباس عروس به لیلا کمک کنیم؟ مادرم آنروز به خاله شیوا زنگ زد که عزیزم بذار دختر و پسر خودشان بروند لباس عروسی شان را انتخاب کنند آخر خدا را خوش نمی آید که برای انتخاب لباس مردم را به این مغازه آن مغازه بکشانیم؟

    خاله ام در جواب مادرم با عصبانیت گفت که شما چطور برای خریدن یک خوشخواب یا یک سرویس قابلمه از مردم شور و مشورت میکنید آیا دختر من حق ندارد لباس عروسی اش را با کمک شما و اقوام انتخاب کند؟؟؟ مادرم با وجودی که دلخور شده بود دیگر حرفی نزد و سر ساعت برای انتخاب لباس عروسی به خانه خاله شیوا رفتیم. خلاصه به اتفاق هم به اولین نمایشگاه لباس عروس رفتیم متاسفانه بعد از پوشیدن چندین لباس هیچکدام مورد پسند لیلا و خاله ام نشد!!! به فروشگاه و نمایشگاه لباس عروس بعدی رفتیم آنجا هم لیلاخانم هیچکدامش را نپسندید!!! به چهارمین و پنجمین نمایشگاه هم رفتیم حالا دیگر همه خسته شده بودند اما جرات نداشتند چیزی بگویند بخصوص که بعضی زنان مسن بودند و احتیاج به دست شویی داشتند!!! خلاصه به آخرین فروشگاه و نمایشگاه رفتیم لباس های این نمایشگاه همه از بهترین و زیباترین مدلهای روز بود لیلا از دیدن این مدلها بسیار ذوق زده و خوشحال شده بود. او یکی از بهترین و زیباترین لباسها را انتخاب کرد و رفت تا پرو کند همه خسته و کوفته منتطر بیرون آمدن لیلا بودیم لیلا خیلی معطل کرد خاله هم به داخل پرو رفت تا به لیلا برای پوشیدن لباسش کمک کند!!! بعد از چند دقیقه همه منتطر شدیم تا لیلا بیرون بیاید خاله از پرو بیرون آمد معلوم بود که بسیار خوشحال است در همین حال عمه خانم که زنی چاق و سنگین وزن بود از خستگی میخواست کمی بر روی زمین بنشیند و استراحت کند... عمه خانم در حالی که داشت با هیکل سنگینش بر روی زمین خم میشد تا کمی استراحت کند تا لیلا را دید که در حال بیرون آمدن هست دوباره به زور بلند شد که متاسفانه تلنگش در رفت و با صدای بلندی گوزید!!! صدا در سالن فروشگاه پیچید لیلا که بخاطر زیبایی لباسش لبخند رضایت و شادی بر لب داشت ناگهان با شنیدن صدای گوز عمه وا رفت و رنگ صورتش مثل لبو قرمز شد!!! از آنطرف عمه که هنوز کمرش کاملا راست نشده بود از نابهنگامی صدای بلند گوزش خودش را به غشی زد و بر روی زمین افتاد!!! در همین حال صدای خنده دختران کارمند فروشگاه ما را که در بهت و خجالت بودیم به خنده انداخت و همگی شروع کردیم به خندیدن... خاله ام که از عصبانیت داشت میترکید با صدای بلند بر سر لیلا فریاد زد که گور به گور شده برو این لباس نکبتت را بیرون بیاور؟ لیلا که از این لباس خوشش آمده بود و هنوز غرق در هیجان لباس بود از عصبانیت و فریاد بلند خاله ام بجای اینکه بطرف پرو برگردد چون گوزپیچ شده بود به اشتباه به طرف در خروجی فروشگاه رفت مادرم که نزدیک به لیلا بود بسرعت دست لیلا را گرفت که عزیزم حواست کجاست تو که مانتو تنت نیست کجا میروی؟ دوباره همه کارمندان فروشگاه شروع کردند به غش غش خندیدن!!! خلاصه آنروز همه گوزپیچ شده بودند و یک کنف بازی شده بود که نگو و نپرس ؟؟؟



    خاطره افسانه از لرستان


    منبع: ملا نصرالدین های ارغوانی 46


  • Yalda Anwari

    هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها 23 83

  • SaMaN TaJ

    نخبه,
    بازم؟؟؟؟؟؟

    دیگه باید سقف سایت رو برداریم یه ماه آفتاب بخوره بوی گوزا بره... 4


  • gilas

    تو هم زدی تو کارای بو دار 991

    برم 2تا از اون اسپری خوشبو کننده هوا از تاپیک عمو یوفوی بیارم تا خفه نشدیم 351


  • بهونه

    شیرین تو هم؟؟؟؟تایپیک هات بودار دارن میشنا 22

  • نخبه

    نقل قول: SaMaN TaJ
    دیگه باید سقف سایت رو برداریم یه ماه آفتاب بخوره بوی گوزا بره...


    اینجا سقفش کجا بود..تاپیکهای دیاکو رو نمیدیدی کیم همش افتاب میگرفت و برنز میکرد تو سایت 4


    نقل قول: gilas
    تو هم زدی تو کارای بو دار

    برم 2تا از اون اسپری خوشبو کننده هوا از تاپیک عمو یوفوی بیارم تا خفه نشدیم



    نقل قول: بهونه
    شیرین تو هم؟؟؟؟تایپیک هات بودار دارن میشنا


    خب چه کنم دیدم کوروش کبیر نیستش گفتم رسالتش رو ادامه بدم تا برگرده 56

    به این میگن تنوع تاپیک23


  • Mahboob

    نخبه,

    میگم کسا‌ی که اینارو نوشتند باید یه بار توی موقعیت اون بنده خداها باشند بفهمند گاهی‌ زندگی‌ چه قدر سخته 4

    راستی‌ میرزا باید بیا نظر بده 56


  • دلشاد

    83 83 83
    3 تصویر این بخش در دسترس نیست


  • دیااکو

    نخی شوور کردی پررو شدی ها، این کلمات رکیک چیه، به جای کلمه رکیک گوزیدن از این پس بگویید بادی که با صدای ناهنجار از باسن خارج می شود و معمولأ همراه با اندکی بو است و اگر در مجاورت شعله قرار بگیرد احتمال آتش سوزی داره (اینو به جون خودم من امتحان نکردم ها فقط شنیدم و دیدم)

  • نخبه

    نقل قول: دیااکو
    نخی شوور کردی پررو شدی ها، این کلمات رکیک چیه، به جای کلمه رکیک گوزیدن از این پس بگویید بادی که با صدای ناهنجار از باسن خارج می شود و معمولأ همراه با اندکی بو است و اگر در مجاورت شعله قرار بگیرد احتمال آتش سوزی داره (اینو به جون خودم من امتحان نکردم ها فقط شنیدم و دیدم)

    به من چه خاطره مال یکی دیگس گفتیم بزاریم اینجا دور همی بخندیم 4 سامان عاشق اینجور تاپیکاس به خاطر اون دارم میزارم 23 چه کنم خاستم تنوع بدم به تاپیکهام.. دیدم فقط دورو بر این یکی مورد نرفته بودم که بحمدالله اونم انجام دادم حالا دیگه راحت از دنیا میرم 23


  • پری سا

    451
    23 23 23 23 23 23 23 23 23
    مرسی شیرین جون 11


  • Kishe Mehr

    واه 13 پست من کو پس؟ 43

  • نخبه

    نقل قول: Kishe Mehr
    واه پست من کو پس؟

    اون یه تاپیک دیگه بود مجی .. بازم خنگول شدیا 4


  • hadi04

    نقل قول: نخبه

    اون یه تاپیک دیگه بود مجی .. بازم خنگول شدیا

    بازم گوووووووووووووووووووووووووووووووووز 4 گفتم یه بوهای جدیدی داره میادا نمی دونستم جدید زدی
    نمايش يا پنهان متنتاپیک رو میگم 23


    خیلی خنده دار بود خدایییییی تو اینا رو از کجا میاری؟ 23


  • نخبه

    نقل قول: hadi04
    خیلی خنده دار بود خدایییییی تو اینا رو از کجا میاری؟

    خاطرات همچنان ادامه دارد 83 لونشون رو کشف کردم 23


  • Kishe Mehr

    hadi04,
    یاد جکی افتادم 23

    یکی داشته تلویزیون نگاه میکرده میزنه شبکه یک و یه دونه حاجاقا داره نماز میخونه. میزنه شبکه دو می بینه یه حاجاقای دیگه داره نماز میخونه. شبکه سه هم همینطور. میزنه شبکه چهار می بینه عده زیادی حاجاقا کنار حوزه وایسادن. میگه بچه جون بدو برو اون پیف پاف رو بیار لونه شون رو پیدا کردم 23

    حالا هم شیرین لونه اش رو پیدا کرده بریم سایتش رو بپوکونیم 74


  • hadi04

    نقل قول: نخبه
    لونشون رو کشف کردم

    حالا بی خیال هم نمیشی تا چوب نکنی تو لونشون دست ورنداریا 23


  • maryamlondon1

    نقل قول: نخبه
    در بین راه ناگهان برادر عروس ایستاد و با هر دو دستش صورتش را پوشاند و در حالی که پشتش و مخصوصا باسنش را بطرف من قنبل کرده بود عطسه بلندی زد که ناگهان تلنگش در رفت و یک گوز گنده ای که بسیار وحشتناک بود زد!!

    نقل قول: نخبه
    عمه خانم در حالی که داشت با هیکل سنگینش بر روی زمین خم میشد تا کمی استراحت کند تا لیلا را دید که در حال بیرون آمدن هست دوباره به زور بلند شد که متاسفانه تلنگش در رفت و با صدای بلندی گوزید!!! صدا در سالن فروشگاه پیچید لیلا که بخاطر زیبایی لباسش لبخند رضایت و شادی بر لب داشت ناگهان با شنیدن صدای گوز عمه وا رفت و رنگ صورتش مثل لبو قرمز شد!!! از آنطرف عمه که هنوز کمرش کاملا راست نشده بود از نابهنگامی صدای بلند گوزش خودش را به غشی زد و بر روی زمین افتاد!!! در همین حال صدای خنده دختران کارمند فروشگاه ما را که در بهت و خجالت بودیم به خنده انداخت و همگی شروع کردیم به خندیدن

    وای شیرین خدا بگم چکارت نکنه از خنده دارم سکته می کنم 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247


  • ipek-n

    23 وای مردم از خنده 23

  • SaMaN TaJ

    دیااکو,
    23 چه معنی کوتاهی
    نقل قول: نخبه
    سامان عاشق اینجور تاپیکاس به خاطر اون دارم میزارم

    واقعا زحمت میکشی...امیدوارم یه روز بتونم این گوزا رو جبران کنم 35


    نمايش يا پنهان متنباز مجی یاد یه جک افتاد.... 43

پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: