امروز چند شنبه است؟ امروز چندم است؟ چندم كدام ماه و چندم كدام سال؟ امروز چند سال از من مي گذرد و من چند ساله ام؟ نمي دانم كي بود كه حواسم پرت شد و تاريخ تولدم را گم كردم، نمي دانم كجا براي آخرين بار شناسنامه ام را جا گذاشتم و نمي دانم چرا تقويم هايم را دور انداخته ام. از مادرم مي پرسم من كي به دنيا آمدم؟ مادرم فكر مي كند و فكر مي كند و يادش نمي آيد، اما مي گويد آن روز كه تو به دنيا آمدي، زمين مي چرخيد، دور خودش مي چرخيد و دور خورشيد مي چرخيد و دور خدا؛ و من پرس وجو مي كنم و مي بينيم زمين هنوز هم مي چرخد، هم دور خودش و هم دور خورشيد و هم دور خدا. به مادرم مي گويم: فكر كن، باز هم فكر كن، شايد چيز ديگري هم يادت بيايد. مادرم فكر مي كند و يادش مي آيد آن روز كه من به دنيا آمدم فرداي روزي بود كه از بهشت بيرون آمده بودند. فرداي روزي كه آدم خطا كرد و حوا وسوسه، و من از اين و آن مي پرسم و مي فهمم كه آدم هنوز هم هر روز خطا مي كند و حوا هم هر روز وسوسه. مادرم باز فكر مي كند و به ياد مي آورد، روزي كه من به دنيا آمدم، همان روزي بود كه ليلي عاشق شد و همان روزي بود كه مجنون سر به بيابان گذاشت، و من مي پرسم و مي فهمم كه ليلي هر روز عاشق مي شود و مجنون هر روز سر به بيابان مي گذارد حالا كه نمي دانم كي به دنيا آمدم و حالا كه نمي دانم چند ساله ام، چه فرق مي كند كه جواني كنم يا پيري. حالا مي توانم از روي تاريخ و تقويم سر بخورم، از روي سَرِ ثانيه ها و ساعت ها. حالا ديگر براي من يك سال و يك قرن چندان تفاوتي نمي كند. حالا كه نمي دانم چند ساله ام، پس مي توانم پيرزني هزار ساله باشم كه در كوچه هاي بلخ زندگي مي كنم، در خانه اي گلين. يا مي توانم شاعري روستايي باشم كه صدها سال پيش در جست وجوي نام و نان راهي غزنين شده ام و دربار پادشاه. حالا كه نمي دانم چند ساله ام، پس شايد جواني هفت صد ساله باشم كه در ميدان شهر نيشابور مي جنگم و مي جنگم و آخرش به شمشير نامرد مغولي كشته مي شوم. شايد عارفي باشم دست از دنيا كشيده و دل از مردم بريده، در خانقاهي در شهر هرات، و شايد دوشيزه اي شش صد ساله باشم، ابرو كمان و گيسو كمند، كه كنار آب ركناباد و گلگشت مصلا عاشق مي شوم! توي دفتر خاطراتم مي نويسم: امروز چند شنبه است؟ چندم كدام ماه و چندم كدام سال؟ امروز چند سال از من مي گذرد و من چند ساله ام؟ چيزي به ياد نمي آورم، جز اين كه امروز، اكنون است و اين جا، زمين است و من، انسان.
عرفان نظر آهاری
نمايش يا پنهان متناصلا خودتون رو ناراحت نکنید این فقط یه مانور بود برا تاپیک اصلی تولد
فردا که تاپیک تولد زدی به جرم تکراری بودن اومدم بستمش مانور یادت میره
میرسد روزی که بیهم میشویم ..... یکبهیک از جمع هـم کم می شویم میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
gilas
امروز چند شنبه است؟ امروز چندم است؟ چندم كدام ماه و چندم كدام سال؟ امروز چند سال از من مي گذرد و من چند ساله ام؟
نمي دانم كي بود كه حواسم پرت شد و تاريخ تولدم را گم كردم، نمي دانم كجا براي آخرين بار شناسنامه ام را جا گذاشتم و نمي دانم چرا تقويم هايم را دور انداخته ام.
از مادرم مي پرسم من كي به دنيا آمدم؟ مادرم فكر مي كند و فكر مي كند و يادش نمي آيد، اما مي گويد آن روز كه تو به دنيا آمدي، زمين مي چرخيد، دور خودش مي چرخيد و دور خورشيد مي چرخيد و دور خدا؛ و من پرس وجو مي كنم و مي بينيم زمين هنوز هم مي چرخد، هم دور خودش و هم دور خورشيد و هم دور خدا.
به مادرم مي گويم: فكر كن، باز هم فكر كن، شايد چيز ديگري هم يادت بيايد. مادرم فكر مي كند و يادش مي آيد آن روز كه من به دنيا آمدم فرداي روزي بود كه از بهشت بيرون آمده بودند. فرداي روزي كه آدم خطا كرد و حوا وسوسه، و من از اين و آن مي پرسم و مي فهمم كه آدم هنوز هم هر روز خطا مي كند و حوا هم هر روز وسوسه.
مادرم باز فكر مي كند و به ياد مي آورد، روزي كه من به دنيا آمدم، همان روزي بود كه ليلي عاشق شد و همان روزي بود كه مجنون سر به بيابان گذاشت، و من مي پرسم و مي فهمم كه ليلي هر روز عاشق مي شود و مجنون هر روز سر به بيابان مي گذارد
حالا كه نمي دانم كي به دنيا آمدم و حالا كه نمي دانم چند ساله ام، چه فرق مي كند كه جواني كنم يا پيري. حالا مي توانم از روي تاريخ و تقويم سر بخورم، از روي سَرِ ثانيه ها و ساعت ها. حالا ديگر براي من يك سال و يك قرن چندان تفاوتي نمي كند.
حالا كه نمي دانم چند ساله ام، پس مي توانم پيرزني هزار ساله باشم كه در كوچه هاي بلخ زندگي مي كنم، در خانه اي گلين. يا مي توانم شاعري روستايي باشم كه صدها سال پيش در جست وجوي نام و نان راهي غزنين شده ام و دربار پادشاه.
حالا كه نمي دانم چند ساله ام، پس شايد جواني هفت صد ساله باشم كه در ميدان شهر نيشابور مي جنگم و مي جنگم و آخرش به شمشير نامرد مغولي كشته مي شوم.
شايد عارفي باشم دست از دنيا كشيده و دل از مردم بريده، در خانقاهي در شهر هرات، و شايد دوشيزه اي شش صد ساله باشم، ابرو كمان و گيسو كمند، كه كنار آب ركناباد و گلگشت مصلا عاشق مي شوم!
توي دفتر خاطراتم مي نويسم:
امروز چند شنبه است؟ چندم كدام ماه و چندم كدام سال؟ امروز چند سال از من مي گذرد و من چند ساله ام؟
چيزي به ياد نمي آورم، جز اين كه امروز، اكنون است و اين جا، زمين است و من، انسان.
عرفان نظر آهاری
نمايش يا پنهان متن
اصلا خودتون رو ناراحت نکنید این فقط یه مانور بود برا تاپیک اصلی تولدmz56mz
gilas
ای جان عمو جونم
عمو جون خودتو گرم کن این مانور بود
levrone
gilas
دلشاد
دارم خودمو گرم میکنم
تولد تولدت مبارک
این کیک تولد
▧ تصویر در دسترس نیست
اینم کادو
▧ تصویر در دسترس نیست
Kishe Mehr
بهونه
ای کلک فکر کردم بی خبر...
gilas
آره خوبه ادامه بده
فقط مواظب باش نسوزی
تو هم فکر کن از ایم مجهولات میابی
گفتم الان میایا
بهونه
دیدی که اومدم نخند
gilas
این شکلک رو جدید پیدا کردی
hadi04
Kishe Mehr
کیـــــه؟؟ کیــــــــــــــه؟ کیــــــــــــــــــــــــه؟
ipek-n
carlos
baron jon
تولدت مبارك گيلاسي
سحرگاهان که شبنم آیتی از پاک بودن را به گلها هدیه میبخشد،به آن محراب پاکش آرزو کردم برایت:
خوب دیدن،
خوب بودن
خوب ماندن را......
بچه مثبت
میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم
گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
بهونه
آره مال خودمه خیلی هم قشنگ
نمايش يا پنهان متن
بچه مثبت,
mati
sib
حالا پیشاپیش میگم تا پساپس
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→