ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
نخبه
مجی دیدی گفتم لونشون رو پیدا کردم بازم از این خاطرات سامان پسند گذاشتم
تازه عقد کرده بودم آقای داماد دکتر بود و در یک کشور اروپایی زندگی میکرد.خانواده من و خانواده داماد در ابتدای آشنایی خیلی برای هم کلاس میگذاشتند و بقول معروف خیلی برای همدیگر چسی میومدن... خود داماد هم حرف زدنش خیلی پاستوریزه بود بطوری که من با وجودی که بچه تهران بودم و در حرف زدن ریلکس بودم اما باید همشیه مواظب حرف زدنم می شدم و باید دقت میکردم که رعایت ادب را در هنگام حرف زدن مراعات میکردم وگرنه داماد بسیار زود رنج و فوری قهر میکردند...
خلاصه بعد از دو ماه که از عروسی ما گذشت کارهای من هم درست شد و در یک کشور اروپایی به ایشان ملحق شدم تصور کنید یک دختر باریک قد بلند ناز نازی با یک آقای از دماغ فیل افتاده زندگی رو شروع کردند شوهرم خیلی به رقص علاقه داشتند بنده هم که از این هنر بهره چندانی نداشتم مجبور بودم مرتب تمرین کنم. یک روز تصمیم گرفتم جلوی داماد گنده دماغ هنرنمایی کنم و هنر رقص خودم را به رخ او بکشم همین طور که مشغول عشوه شتری بودم و ایشون هم با لبخند ملیح نظاره گر بودن ناگهان زررت چشمتون روز بد نبینه تلنگ ما در رفت آنهم با چه صدای مهیبی خلاصه حسابی کنفت شدم و رنگ چهره ام کلی سرخ و سفید شد... بعد از این ماجرا رقصیدن برای همیشه از یادم رفت و دیگر پا به هیچ مهمانی که در آن رقص بود نگذاشتم البته ما الان از هم جدا شدیم و من بدون نگرانی میتونم برای خودم برقصم.
خاطره نیکی از تهران...
آخه این انصافه؟ دایی جون گوزید من شدم اصغر ترقه؟!
شوهر خاله ام بخاطر حرص و طمع اش به مال دنیا در جلو حیاط منزلش چند مغازه ساخته بود و آنها را اجاره میداد. یکی از مستاجرهای او یک آسیابان بود که با آسیابش گندم آرد میکرد این داستان مال 30 سال پیش است آن زمانها آسیابها از موتورهای دیزل گازوئیلی استفاده میکردند که بسیار پر سرو صدا بود یعنی مثل آلان نبود که با موتورهای برقی بیصدا کار کنند بلکه صدای موتور آسیاب مثل صداهای تلمبه آب حتی تا کیلومترها دورتر شنیده میشد و
جالب تر اینکه بخاطر قدرت زیادش خانه های اطرافش را هم میلرزند. یکی از مخالفان سر سخت این آسیاب مادرم و بخصوص دایی ام بود که همیشه به خاله ام به شوخی و طعنه میگفتند شوهرت خیلی پولکی شده و چاره ای ندارد از گهش قره بگیرد...
خلاصه عروسی دختر خاله ام بود و من با دایی ام به جشن عروسی رفته بودیم. هیچوقت یادم نمیرود آنروز ظهر پنجشنبه بود و مرد آسیابان با سرو رویی سپید در حال آسیاب کردن گندم هایش بود دایی ام که از صدای آسیاب بسیار عصبانی بود با ناراحتی و اوقات تلخی وارد حیاط خاله ام شد. شوهر خاله ام برای پیشواز به طرف دایی ام آمد دایی ام به شوهر خاله ام گفت حاجی امروز عروسی دخترت هست برو به آسیابان بگو آسیابش را امروز خاموش کند؟ شوهر خاله ام که مرد طماعی بود گفت گناه دارد بذار کارش بکند؟ دایی ام که میدانست حرف زدن با او بی فایده هست رفت و برای صرف غذا در میان مهمانها نشست من هم در کنار دایی ام نشستم صدای تاپ تاپ موتور آسیاب باعث شده بود که مهمانها با صدای بلند با همدیگر حرف بزنند و دایی ام که از این وضع بسیار عصبانی بود مدام به سر و صدای بلند مهمانها اشاره میکرد و میگفت نگاه کن ببین مردم چه سروصدایی گذاشته اند؟ دایی ام که در هنگام عصبانیت بسیار بذله گو و طناز میشد با خنده میگفت خوبی این مهمانی اینه که اگر کسی گوز بزند هیچکس حتی صاحب گوز هم متوجه صدایش نخواهد شد!! من که عصبانیت دایی ام را درک میکردم با این حرف هایش دائم میخندیدم و او هم بیشتر برایم حرف میزد خلاصه موقع ناهار شد و از شانس بد ناهار هم خورش سبزی یا همان قورمه سبزی بود که به طبع دایی ام خوش نمی آمد او به شوخی به قورمه سبزی میگفت اسهال اسب و من از خنده غش کرده بودم. البته دایی ام منظورش به گدا بازی شوهر خاله ام بود که بجای اینکه یک غذای مهمان پسند طبخ کند از ارزانترین غذا برای مهمانی استفاده کرده بود در منطقه ما اسفناج که ماده اصلی این خورش هست در آنزمان یک خروار 100 تومان بیشتر قیمتش نبود همه این عوامل و کینه های قبلی او با شوهر خاله ام باعث شده بود که دایی ام آنروز بسیار عصبانی و ناراحت بشود او میخواست این عصبانیتش را به نوعی تخلیه کند و هیچ راهی به نظرش نیامد جز اینکه به من بگوید که مرده شور حاجی را ببرد با این پذیرایی از مهمانهایش او همینطور که مهمانها سرگرم خوردن ناهار بودند با عصبانیت گفت دیگه دارم از فشار عصبانیت میترکم البته من هم مدام از حرف های دایی ام میخندیدم در همین حال دایی ام یک فکر بکری به ذهنش خورده بود او با شوخی و خنده به من گفت ببین آلان من یک گوز میزنم تو دقت کن ببین اصلا کسی میشنود یا نه؟؟ من که از این شوخی دایی ام به هیجان آمده بودم و فکر نمیکردم دایی ام این حرفش را عملی کند گفتم فکر نکنم کسی متوجه بشود چون هم صدای مهمانها زیاد هست و هم صدای بلند آسیاب مانع شنیدن خواهد شد. در همین حال دایی فیگور گوزیدن به خودش گرفت من که باورم نمیشد فکر کردم برای خندیدن من این فیگور را گرفته و هرگز این کار را در جشن عروسی خواهرزاده اش نخواهد کرد اما تصمیم دایی ام قطعی بود و او داشت به خودش فشار می آورد که ناگهان در همان لحظه موتور آسیاب از تاپ تاپ افتاد و صدای آسیاب قطع شد از سکوت آسیاب یک لحظه همه مهمانها با قاشق ها و لقمه های غذا در دست سکوت کردند بطوری که صدا از دیوار هم شنیده نمیشد و بدشانس تر دایی ام که ناگهان در همان لحظه ترکید و با صدای بلند گوزید بطوری که باور نمیکنید خیلی ها لقمه و قاشق غذا از دست و دهانش شان به بیرون پرید و ناگهان جمعیت یک صدا از صدای شنیدن گوز منفجر شد و همه شروع کردند به قاه قاه خندیدن... اما نکته مهم اینکه دایی ام زرنگی کرد و بدون اینکه بخندد به من نگاه کرد طوری که همه جمعیت حدس زدند که کار کار من بوده است نه دایی ام منکه اولش بخاطر خنده های خودم اصلا متوجه نبودم وقتی که دیدم همه مهمانها به من نگاه میکنند فهمیدم که ای دل غافل که این گوز به گردن من افتاده است مخصوصا که آدمهای شوخ و گستاخ در مهمانی متلک می پراندند که ببین شلوارت پاره نشد؟ ببین کونت سالمه؟ واقعا گوز مال خودت بود؟ به هیکلت نمیخوره؟ منکه اصلا فکرش نمیکردم دایی ام اینطور مرد رندی بکند اشتباه کردم و با حالت قهر جلسه مهمانی را ترک کردم مهمانها در حالی که از خنده غش کرده بودند به من متلک میپراندند ... از فردا همه جا پر شده بود که من در مهمانی دختر خاله ام گوزیده ام و بدتر از همه اینکه بچه های محل هرجا که من را میدیدند با انگشت نشانم میدادند و با خنده میگفتند اصغر ترقه...
خاطره اصغر از ... ؟؟؟ نام شهرستان محفوظ
منبع: ملا نصرالدین های ارغوانی
The one
نخبه
بله این گ .... خیلی مهمه شده این چند روزه
بوی این تاپیک نیست بوی تاپیک بغلیه.. همون که امین تخم گذاشته
بهونه
mojde
The one
نخبه
نمیدونم والا خبر ندارم حین انجام چه کاری تخمگذاری شده
ipek-n
هی میگم با دوستای ناباب نگرد این میشه دیگه آخرش زدی تو کار گ....
SaMaN TaJ
بیشتر از این خجالت نده مارو...لطف میکنین خانومی
هنوز به فکر جبرانم...lol
نیکی گوزو
arash52
دلشاد
The one
SaMaN TaJ
نمايش يا پنهان متن
آرش خان......نمايش يا پنهان متن
نمايش يا پنهان متن
شیریننمايش يا پنهان متن
دوباره آرش خان...carlos
یه نفر واضح توضیح بده ببینم منضور از گ سه نقطه (گ...) چی میتونه باشه ؟
چکاوک
Yalda Anwari
Kishe Mehr
پیف پاف بزن توی لونشون تا همه کن فیکون بشوند
تازه عقد کرده بودم
بهتر بود میگفت الان طلاق گرفتیم و بدون نگرانی میتونم بگ....م
levrone
نهضت همچنان ادامه دارد ...
نخبه,
خیلی مشکوک میزنی! آبروی مارو نبری یه وقت!
بهونه
خوب گ... یعنی گ... در همه جا هم کاربرد داره مکان خاصی نداره
maryamlondon1
وای خدا شیرین اخرش من میکشی .
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→