مردم داماد دارند ما هم داماد داشتیم. مرتیکه انگار ناظم های قدیمی بود!! این داماد فضول و متکبر مدام پاپیچ من میشد که کجا میرم؟ با کی میرم؟ چرا درس نمیخونم چرا لباسم اینجور هست چرا موهای سرم این مدلی هست؟؟ و خلاصه برای هر چیزی بهانه میگرفت!! متاسفانه مادرم هم شده بود طرفدارش و میگفت آقا داماد درست میگوید خلاصه روزگار من شده بود تیره و تار از خدا میخواستم شرش از سر خانواده ما کم بشود ... وقتی میدیدم ماشینش دم کوچه گذاشته اصلا دلم نمیخواست به خانه بروم دلم میخواست آنقدر سر کوچه بشینم تا برود... خلاصه زمان گذشت تا اینکه یک شب مادرم نخودی بار گذاشته بود و از قضا داماد متکبر و فضول مان هم نشسته بود. مادرم بعداز پختن نخودی قابلمه نخود را وسط گذاشت و برای
همه یک کاسه کوچک ریخت اما برای آقا داماد یک کاسه بزرگ نخودی داد. الحق که خیلی خوشمزه و خوش عطر و بو شده بود. دامادمون خیلی از دست پخت مادرم تعریف میکرد و مادرم هم به احترامش مرتب برای دامادمون نخودی میریخت. او آنشب چند کاسه پر نخودی خورد و از شانس بد من مثل همیشه بر روی منبر رفت که من در اداره چنین میکنم چنان میکنم من در تیم فوتبال اداره چنین پاس میدهم چنان گل میزنم خلاصه دامادمون شروع کرد مثل همیشه تعریف کردن از خودش و خانواده اش و در حین صحبت هایش هم مثل همیشه مدام به من سر کوفت میزد که تو هم تا درس نخوانی هیچ چیز نخواهی شد و حتی بدرد اجتماع هم نخواهی خورد و در انتها هم معتاد خواهی شد... باور نمیکنید دلم میخواست با هر دو دستم خفه اش کنم و بهش بگویم که مرتیکه مزخرف اصلا من دلم میخواد معتاد بشم به تو چه؟ متاسفانه بیشتر از همه از دست مادرم دلم خون بود که مدام حرف های آقای داماد را تایید میکرد و به من چشم غره میرفت که گوش کن ببین داماد عزیزمون چی میگوید؟ خلاصه دامادمون مثل همیشه یک گرد و خاکی کرده بود که نگو؟ مدام حرف میزد و به من بدبخت سر کوفت میزد خلاصه رسیده بود به تعریف از خانواده خودشان که در خانواده ما همه از دم معلم و مهندس و دکتر تشریف دارند در همین حال داماد مون که از بس ور زده بود میخواست چهار زانو بنشیند و سر کوفت هایش را ادامه دهد که ناگهان تلنگش در رفت و مثل یک نارنجک پر صدا گوزید او از خجالت رنگ چهره اش مثل گچ سفید شده بود و چشم هایش مثل قورباغه زده بود بیرون باور کنید مثل شخصیت های کارتونی دلش میخواست در همان لحظه یک تریلی 18 چرخ از رویش رد شود منکه اصلا فکرش نمیکردم او این طور کنفت شود و دسته گل به این بزرگی به آب دهد از درد دلم شروع کردم به قاه قاه خندیدن حتی خواهرم و بچه اش هم نتوانستند جلو خنده اشان را بگیرند و آنها هم شروع کرند به قاه قاه خندیدن... مادرم از خجالت قرمز شده بود و مدام زبانش را دندان میگرفت که یعنی بس کنید؟ اما من ول کن نبودم و مدام میخندیدم اصلا دست خودم نبود به طوری که از خنده غلت میزدم خلاصه دامادمون با حالتی از خجالت و عصبانیت برخاست و به خواهرم سر کوفت زد که خفه شو بلند شو برویم ؟؟؟ و سپس با عصبانیت دست بچه اش را گرفت و بطرف ماشینش حرکت کرد مادرم اصرار میکرد که بمانید اما دامادمون مثل گلوله آتش غضب کرده بود و رفت که رفت... آلان نزدیک یک سال است که دامادمون قهر کرده و خجالت میکشد پا به خانه ما بگذارد و من هم از شرش راحت شدم ...
خاطره پیمان ص شیراز
ما همه به گوزیدن های پدرم عادت کرده بودیم اما پدرم همیشه مواظب بود که وقتی مهمان داریم گوز ندهد. آنروز دختر خاله هدی به خانه ما آمده بود و ناهار دعوت ما بود متاسفانه در هنگام ناهار پدرم بی هوا گوزید و ما همه از خجالت سرخ شده بودیم باور کنید پدرم خودش بیشتر خجالت میکشید! دخترخاله هدی طاقت نیاورد و پخی زد به زیر خنده حالا نخند کی بخند ما همه از خنده های اشک آلود هدی شروع کردیم به خندیدن... هدی از خنده بر روی من افتاده بود و از خنده ریسه میرفت که ناگهان تلنگ هدی در رفت و گوزبد!!! حالا هدی هم مثل پدرم از خجالت سرخ شده بود و یکهو زد به زیر گریه و از اتاق بیرون رفت من و
مادرم بدنبال هدی رفتیم هدی به درون اتاق من رفته بود و های های از خجالت گریه میکرد. مادرم به هدی دلداری میداد که عزیزم فدای سرت اینها قضا و بلا هست اما هدی دست بردار نبود و مرتب گریه میکرد... خلاصه آلان نزدیک ۵ سال از این داستان میگذرد و دیگر هدی به خانه ما پا نگذاشته است.
من یکی از رفیقام تو کار فرشه. برای همین منظور یه خونه مجردی ردیف کرده که وقتی مشتریاش از شهرهای دیگه یا کشورای خارجی میان بتونه یکی دو شب اونارو نگه داره تا قشنگ درستشون کنه! یه سری یه مشتری از بحرین اومده بود پیشش واسه خرید فرش و از قضا همون موقع خانوم بچه هاش رفته بودن تهران. پیمان رفیقم بهم زنگ زد که یه مشتری خارجی دارم بیا تا صبح اسکولش کنیم بخندیم. خلاصه هماهنگ کردم بعد کارم رفتم خونشو اونجا با این آقای بحرینی که فارسی رو هم نسبتا خوب صحبت میکرد آشنا شدم. پیمان یک آدمیه که همیشه یه گوز تو شکمش آماده داره!!! اونجا سرصحبتو شوخیو اینا رو با یارو باز کردیمو رسیدیم اونجا که یارو با همون لحجه عربیش بهمون گفت "ما گوزو بد نمیدانیم! آرق رو بد میدانیم!" رو مبل نشسته بودیم داشتیم صحبت میکردیم که یه دفعه پیمان که به آشپزخونه رفته بود اومد سمت هال رفت جای یارو عربه، از جلوش که رد شد زارتی گوزید!!! در کمال تعجب دیم یارو هیچ عکس العملی نشون نداد! آقا ماهم که رومون باز شده بود هی میرفتم جاش زارت زارت میگوزیدیم! تو یک صحنه یادمه پیمان ک...ونشو گذاشت در گوش یارو یک گوزی زد که یارو خودش انداخت رو دسته مبل! آقا از خنده خودمو خیس کرده بودم! فردا صبحش موقع رفتن وقتی هر سه تایی داشتیم میرفتیم بیرون پیمان بهش گفت" یه گوز دیگه بزنم؟" یارو گغت "من اشتباه کردم که گفتم گوزو بد نمیدانیم! غلط کردم!" یک آرسن لوپنیه این آقا پیمان!
آقا ماهم که رومون باز شده بود هی میرفتم جاش زارت زارت میگوزیدیم! تو یک صحنه یادمه پیمان ک...ونشو گذاشت در گوش یارو یک گوزی زد که یارو خودش انداخت رو دسته مبل! آقا از خنده خودمو خیس کرده بودم! فردا صبحش موقع رفتن وقتی هر سه تایی داشتیم میرفتیم بیرون پیمان بهش گفت\\\" یه گوز دیگه بزنم؟\\\"
خاطرات تو رو هم اضافه کنم با اجازتون برم خاطرات پیمان گوزو رو هم بزارم تو سایت گوزوها
با اجازتون برم خاطرات پیمان گوزو رو هم بزارم تو سایت گوزوها 23
اوه اوه اوه! از خدمت نگفتم! شبایی که شام تخم مرغو خیار شور بود تو آسایشگاه چه غوغایی بود! لامصب صدای رعدو برق میپیچید تو سوله! بوی چس تا صبح خفت میکرد! تختامون دو طبقه بود من طبقه پایین بودمو یه پسره بچه ایلام با دو متر قدو صدو بیست سی کیلو وزنش (که ارشدمونم بود) طبقه بالا بود! یک چسایی میداد انگار میگفتی پدرسگ تو شکمش سگ مرده! بچه باحالی بود. خدا هرجا هست نگهش داره.
شیرین اگه تاپیک بسیار علمی دسته اول و خیلی مهم میذاشتی بچه ها ریز به ریز و نقطه به نقطه نمی خوندن ولی تاپیکای بودار رو حض حظ حز هظ هض هز کن چطوری میخونن
نه بابااااااااااااااااااااا ولی خدایی داستان اولی نهایت سوء استفاده از گوز بودا ایول
نقل قول: نخبه
مادرم به هدی دلداری میداد که عزیزم فدای سرت اینها قضا و بلا هست
چه ربطی داره ؟ قضا و بلا زده به ماتحت هدی؟ با اینکه سایت رو بو ورداشته ولی خدایی تاپیکهای سریالی خوبی رو آغاز کردی ولی یه کم صدا داره اذیت میکنه یه کم از بی صدا هاشو هم بذار لطفا ضمنا دوستان قبل از ترک کردن تاپیک سیفون رو هم بکشن ممنون
که ناگهان تلنگش در رفت و مثل یک نارنجک پر صدا گوزید او از خجالت رنگ چهره اش مثل گچ سفید شده بود و چشم هایش مثل قورباغه زده بود بیرون باور کنید مثل شخصیت های کارتونی دلش میخواست در همان لحظه یک تریلی 18 چرخ از رویش رد شود منکه اصلا فکرش نمیکردم او این طور کنفت شود و دسته گل به این بزرگی به آب دهد از درد دلم شروع کردم به قاه قاه خندیدن
نقل قول: levrone
در کمال تعجب دیم یارو هیچ عکس العملی نشون نداد! آقا ماهم که رومون باز شده بود هی میرفتم جاش زارت زارت میگوزیدیم! تو یک صحنه یادمه پیمان ک...ونشو گذاشت در گوش یارو یک گوزی زد که یارو خودش انداخت رو دسته مبل! آقا از خنده خودمو خیس کرده بودم! فردا صبحش موقع رفتن وقتی هر سه تایی داشتیم میرفتیم بیرون پیمان بهش گفت\" یه گوز دیگه بزنم؟\" یارو گغت \"من اشتباه کردم که گفتم گوزو بد نمیدانیم! غلط کردم!\" یک آرسن لوپنیه این آقا پیمان
وای خدا بگم چکارت نکنه
نقل قول: نخبه
هدی از خنده بر روی من افتاده بود و از خنده ریسه میرفت که ناگهان تلنگ هدی در رفت و گوزبد!!! حالا هدی هم مثل پدرم از خجالت سرخ شده بود و یکهو زد به زیر گریه و از اتاق بیرون رفت من و
نقل قول: نخبه
مادرم به هدی دلداری میداد که عزیزم فدای سرت اینها قضا و بلا هست اما هدی دست بردار نبود و مرتب گریه میکرد...
شیرین دوست دارم این چند روز غم دنیا را فراموش کردم ممنون
نخبه
همه یک کاسه کوچک ریخت اما برای آقا داماد یک کاسه بزرگ نخودی داد. الحق که خیلی خوشمزه و خوش عطر و بو شده بود. دامادمون خیلی از دست پخت مادرم تعریف میکرد و مادرم هم به احترامش مرتب برای دامادمون نخودی میریخت. او آنشب چند کاسه پر نخودی خورد و از شانس بد من مثل همیشه بر روی منبر رفت که من در اداره چنین میکنم چنان میکنم من در تیم فوتبال اداره چنین پاس میدهم چنان گل میزنم خلاصه دامادمون شروع کرد مثل همیشه تعریف کردن از خودش و خانواده اش و در حین صحبت هایش هم مثل همیشه مدام به من سر کوفت میزد که تو هم تا درس نخوانی هیچ چیز نخواهی شد و حتی بدرد اجتماع هم نخواهی خورد و در انتها هم معتاد خواهی شد... باور نمیکنید دلم میخواست با هر دو دستم خفه اش کنم و بهش بگویم که مرتیکه مزخرف اصلا من دلم میخواد معتاد بشم به تو چه؟ متاسفانه بیشتر از همه از دست مادرم دلم خون بود که مدام حرف های آقای داماد را تایید میکرد و به من چشم غره میرفت که گوش کن ببین داماد عزیزمون چی میگوید؟ خلاصه دامادمون مثل همیشه یک گرد و خاکی کرده بود که نگو؟ مدام حرف میزد و به من بدبخت سر کوفت میزد خلاصه رسیده بود به تعریف از خانواده خودشان که در خانواده ما همه از دم معلم و مهندس و دکتر تشریف دارند در همین حال داماد مون که از بس ور زده بود میخواست چهار زانو بنشیند و سر کوفت هایش را ادامه دهد که ناگهان تلنگش در رفت و مثل یک نارنجک پر صدا گوزید او از خجالت رنگ چهره اش مثل گچ سفید شده بود و چشم هایش مثل قورباغه زده بود بیرون باور کنید مثل شخصیت های کارتونی دلش میخواست در همان لحظه یک تریلی 18 چرخ از رویش رد شود منکه اصلا فکرش نمیکردم او این طور کنفت شود و دسته گل به این بزرگی به آب دهد از درد دلم شروع کردم به قاه قاه خندیدن حتی خواهرم و بچه اش هم نتوانستند جلو خنده اشان را بگیرند و آنها هم شروع کرند به قاه قاه خندیدن... مادرم از خجالت قرمز شده بود و مدام زبانش را دندان میگرفت که یعنی بس کنید؟ اما من ول کن نبودم و مدام میخندیدم اصلا دست خودم نبود به طوری که از خنده غلت میزدم خلاصه دامادمون با حالتی از خجالت و عصبانیت برخاست و به خواهرم سر کوفت زد که خفه شو بلند شو برویم ؟؟؟ و سپس با عصبانیت دست بچه اش را گرفت و بطرف ماشینش حرکت کرد مادرم اصرار میکرد که بمانید اما دامادمون مثل گلوله آتش غضب کرده بود و رفت که رفت... آلان نزدیک یک سال است که دامادمون قهر کرده و خجالت میکشد پا به خانه ما بگذارد و من هم از شرش راحت شدم ...
خاطره پیمان ص شیراز
ما همه به گوزیدن های پدرم عادت کرده بودیم اما پدرم همیشه مواظب بود که وقتی مهمان داریم گوز ندهد. آنروز دختر خاله هدی به خانه ما آمده بود و ناهار دعوت ما بود متاسفانه در هنگام ناهار پدرم بی هوا گوزید و ما همه از خجالت سرخ شده بودیم باور کنید پدرم خودش بیشتر خجالت میکشید! دخترخاله هدی طاقت نیاورد و پخی زد به زیر خنده حالا نخند کی بخند ما همه از خنده های اشک آلود هدی شروع کردیم به خندیدن... هدی از خنده بر روی من افتاده بود و از خنده ریسه میرفت که ناگهان تلنگ هدی در رفت و گوزبد!!! حالا هدی هم مثل پدرم از خجالت سرخ شده بود و یکهو زد به زیر گریه و از اتاق بیرون رفت من و
مادرم بدنبال هدی رفتیم هدی به درون اتاق من رفته بود و های های از خجالت گریه میکرد. مادرم به هدی دلداری میداد که عزیزم فدای سرت اینها قضا و بلا هست اما هدی دست بردار نبود و مرتب گریه میکرد... خلاصه آلان نزدیک ۵ سال از این داستان میگذرد و دیگر هدی به خانه ما پا نگذاشته است.
خاطره از شهین کرمان
منبع: ملا نصرالدین های ارغوانی
دلشاد
بعد از عروسی : گوزیدن عروس گوریدن مادر شوهر گوزیدن داماد
بهونه
levrone
من یکی از رفیقام تو کار فرشه. برای همین منظور یه خونه مجردی ردیف کرده که وقتی مشتریاش از شهرهای دیگه یا کشورای خارجی میان بتونه یکی دو شب اونارو نگه داره تا قشنگ درستشون کنه!
یه سری یه مشتری از بحرین اومده بود پیشش واسه خرید فرش و از قضا همون موقع خانوم بچه هاش رفته بودن تهران. پیمان رفیقم بهم زنگ زد که یه مشتری خارجی دارم بیا تا صبح اسکولش کنیم بخندیم. خلاصه هماهنگ کردم بعد کارم رفتم خونشو اونجا با این آقای بحرینی که فارسی رو هم نسبتا خوب صحبت میکرد آشنا شدم. پیمان یک آدمیه که همیشه یه گوز تو شکمش آماده داره!!! اونجا سرصحبتو شوخیو اینا رو با یارو باز کردیمو رسیدیم اونجا که یارو با همون لحجه عربیش بهمون گفت "ما گوزو بد نمیدانیم! آرق رو بد میدانیم!"
رو مبل نشسته بودیم داشتیم صحبت میکردیم که یه دفعه پیمان که به آشپزخونه رفته بود اومد سمت هال رفت جای یارو عربه، از جلوش که رد شد زارتی گوزید!!!
در کمال تعجب دیم یارو هیچ عکس العملی نشون نداد! آقا ماهم که رومون باز شده بود هی میرفتم جاش زارت زارت میگوزیدیم! تو یک صحنه یادمه پیمان ک...ونشو گذاشت در گوش یارو یک گوزی زد که یارو خودش انداخت رو دسته مبل! آقا از خنده خودمو خیس کرده بودم!
فردا صبحش موقع رفتن وقتی هر سه تایی داشتیم میرفتیم بیرون پیمان بهش گفت" یه گوز دیگه بزنم؟"
یارو گغت "من اشتباه کردم که گفتم گوزو بد نمیدانیم! غلط کردم!"
یک آرسن لوپنیه این آقا پیمان!
نخبه
فردا صبحش موقع رفتن وقتی هر سه تایی داشتیم میرفتیم بیرون پیمان بهش گفت\\\" یه گوز دیگه بزنم؟\\\"
با اجازتون برم خاطرات پیمان گوزو رو هم بزارم تو سایت گوزوها
بهونه
چکاوک
مرسی گلم
levrone
اوه اوه اوه! از خدمت نگفتم! شبایی که شام تخم مرغو خیار شور بود تو آسایشگاه چه غوغایی بود! لامصب صدای رعدو برق میپیچید تو سوله! بوی چس تا صبح خفت میکرد!
تختامون دو طبقه بود من طبقه پایین بودمو یه پسره بچه ایلام با دو متر قدو صدو بیست سی کیلو وزنش (که ارشدمونم بود) طبقه بالا بود! یک چسایی میداد انگار میگفتی پدرسگ تو شکمش سگ مرده!
بچه باحالی بود. خدا هرجا هست نگهش داره.
Life Dream
Kishe Mehr
شیرین اگه تاپیک بسیار علمی دسته اول و خیلی مهم میذاشتی بچه ها ریز به ریز و نقطه به نقطه نمی خوندن ولی تاپیکای بودار رو حض حظ حز هظ هض هز کن چطوری میخونن
mati
mz56mz
نمايش يا پنهان متن
تابيك بعدى با اهنگ باشه لطفانخبه
نهضت ادامه دارد
اهنگش به عهده بهروز مشهدی و دوستش پیمان
hadi04
ولی خدایی داستان اولی نهایت سوء استفاده از گوز بودا ایول
چه ربطی داره ؟ قضا و بلا زده به ماتحت هدی؟
با اینکه سایت رو بو ورداشته ولی خدایی تاپیکهای سریالی خوبی رو آغاز کردی ولی یه کم صدا داره اذیت میکنه
ضمنا دوستان قبل از ترک کردن تاپیک سیفون رو هم بکشن ممنون
maryamlondon1
فردا صبحش موقع رفتن وقتی هر سه تایی داشتیم میرفتیم بیرون پیمان بهش گفت\" یه گوز دیگه بزنم؟\"
یارو گغت \"من اشتباه کردم که گفتم گوزو بد نمیدانیم! غلط کردم!\"
یک آرسن لوپنیه این آقا پیمان
وای خدا بگم چکارت نکنه
levrone
این آهنگو تو موبایلم گذاشتم واسه زنگ پیمان!
نخبه
اون وقت یه جای حساس این پیمان زنگ نزنه ابروت بره
اون وقت یه جای حساس این پیمان زنگ نزنه ابروت بره
خاک عالم مگه این چیزا رو هم تقدیم میکنن
levrone
اوه اوه اوه! سه چار بار جلوی بابام زنگ زده حیثیتمو برده!
بابام میگفت: خاک تو سرت خرس گنده! خجالت نمیکشی! واقعا برات متاسفم ...
منم اینجوری شدم
موبایلی که باهاش سر کار میرم واسه تمام شماره ها یک آهنگ داره.
تو موبایل دیگم این مسخره بازیا رو درآوردم!
نخبه
ولی درست نشدی
gilas
این پیمان همون پیمان دکتر جکولم اینا است
افا دکتر جکولم زشته این کارا
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→