گوزیدن بابام و قهر کردن خاله ام همه به اتفاق خاله ام در آشپزخانه نشسته و مشغول صحبت بودیم. پدرم در حمام بود و حمام ما دقیقا نزدیک به آشپزخانه بود. خاله ام با پدرم میانه خوبی نداشت آنها با هم سر سنگین و مثل کارد و پنیر بودند. خاله داشت با آب و تاب برای ما از جهاز دخترش سوسن حرف میزد و فخر میفروخت!!! البته ما همه خاله را دوست داشتیم و زیاد سر به سر خاله میگذاشتیم. در همین لحظه
خاله در حال تعریف از داماد جدیدش محسن بود که او کارمند بانک است... او اینطور وام میدهد... او آنطور لباس می پوشد... او اینطور ماشین میراند... او قرار است در آینده نزدیک رئیس یکی از شعبه های مهم شهر بشود... که ناگهان صدای گوز وحشتناکی شیشه ها را لرزاند متاسفانه کار پدرم بود که بی هوا شلیک کرده بود. ما همه شروع کردیم به خندیدن خاله ام که بسیار عصبانی و ناراحت شده بود زود از جایش برخاست و چادرش را سرش انداخت و در حالی که با عصبانیت خانه ما را ترک میکرد فریاد میزد که شما چشم دیدن داماد من را ندارید!! مادرم با ناراحتی و خجالت میخواست برای خاله ام توضیح دهد که حاجی در حمام هست و روحش خبر ندارد که تو اینجا هستی و از دستش در رفته و منظوری نداشته !!! اما خاله با عصبانیت میگفت او چشم دیدن من و داماد عزیزم را ندارد برای همین خیر سرش گوزیده!!! ما همه از این جمله خاله ام از خنده غش کرده بودیم... خلاصه این گوز بد موقعه پای خاله ام را برای همیشه از خانه ما برید...
خاطره عباس از شیراز
گوزیدن بر روی موتورسیکلت و کتک خوردن از دست خاله مریم راستش من عاشق غذاهایی هستم که با ماهی درست میکنند بخصوص خورشت قلیا ماهی که بسیار تند و تیز هم هست. مادرم طرز درست کردن این غذا را از آبادانی ها یاد گرفته فقط من با این غذا یک مشکل دارم و آن اینکه بعد از خوردن این غذا نمیدانم چرا شکمم نفخ میکنه و پر از گاز میشه؟ البته خودم فکر میکنم شاید بخاطر چاشنی های تند و تیز این
غذا باشد... داستان من بر میگردد به ۱۰ سال پیش آنروز مادرم ناهار قلیا ماهی درست کرده بود و من حسابی از این غذا خورده بودم بطوری که مثل خرس در اتاقم دراز به دراز افتاده بودم... هنوز غذا هضم نشده بود که مادرم اصرار روی اصرار که حمیدجان لطفا با موتورسیکلتت برو خاله مریم را بیاور؟ هر چه به مامان گفتم اجازه بده یک چرت بخوابم مادرم اجازه نداد و من با شکم پر مجبور شدم بطرف خانه خاله مریم حرکت کنم. هنوز به خانه خاله مریم نرسیده بودم که نفخ شکمم شروع شد وقتی به خانه خاله مریم رسیدم خاله خودش را برای سوار شدن آماده کرده بود و مثل برق سوار شد من به طرف خانه خرکت کردم اما در بین راه شکمم واقعا پر از گاز شده بود و من داشتم دل درد میگرفتم. راستش همیشه هر وقت این طور میشد یواشکی خودم را با چند گوز راحت میکردم و از دل درد و نفخ شکم نجات پیدا میکردم اما این بار بر روی موتور سیکلت نشسته بودم و از همه بدتر خاله ام هم پشت سرم نشسته بود و نمیشد کاری کرد... فشار شکمم هر لحظه بیشتر میشد و من مانده بودم چیکار کنم که خوشبختانه اتوبوس خط واحد با صدای اگزوز نکره اش از کنارم در حال عبور بود این فرصت مناسبی بود که خودم را در بین صدای بلند اگزوز اتوبوس راحت کنم صدای اتوبوس آنقدر بلند بود که خاله مریم اصلا متوجه نمیشد بنابراین با موتور نزدیک اتوبوس شدم و آماده شدم که خودم را راحت کنم در همین حال که به خودم فشار می آوردم از شانس بد من ناگهان اتوبوس بطرف سمت راست پیچید و این درست زمانی بود که من داشتم به خودم فشار می آوردم متاسفانه ناگهان سکوت برقرار شد و صدای گوز من آنقدر بلند بود که خاله مریم از ناراحتی یک تو سری محکم به من زد که برق از چشمانم پرید!! خاله سپس با عصبانیت شروع کرد به بد و بیراه گفتن که: خاک بر سرت کنم کثافت... انگار بازار ماهی فروش ها قورت داده الهی بمیری پسر که خفه مون کردی؟؟؟؟ سرو صدای خاله مریم و بخصوص توسری که به من زده بود نزدیک بود فرمان موتور از دستم خارج شود بنابر این موتور را در کناری نگهداشتم خاله مریم همینطور که با عصبانیت فحش میداد جلو یک تاکسی را گرفت و به خانه خودشان رفت و من تنها به خانه آمدم حالا نزدیک به ۱۰ سال هست که خاله مریم با من سر سنگین و قهر هست...
گلستان سعدی، باب دوم، در اخلاق درویشان، حکایت بیست و نهم.
یکی از بزرگان را بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و بیاختیار از او صادر شد. گفت: ای دوستان! مرا در آنچه کردم اختیاری نبود و بَزَهی بر من ننوشتند، و راحتی به وجود من رسید، شما هم به کرم معذور دارید.
شکم زندان باد است ای خردمند ندارد هیچ عاقل باد در بند
چو باد اندر شکم پیچید فروهل که باد اندر شکم بارست بر دل
نخبه
نمايش يا پنهان متن
تکراریعطسه آشپزباشی و پدر خرافاتی من...
gilas
گوزیدن بابام و قهر کردن خاله ام
همه به اتفاق خاله ام در آشپزخانه نشسته و مشغول صحبت بودیم. پدرم در حمام بود و حمام ما دقیقا نزدیک به آشپزخانه بود. خاله ام با پدرم میانه خوبی نداشت آنها با هم سر سنگین و مثل کارد و پنیر بودند. خاله داشت با آب و تاب برای ما از جهاز دخترش سوسن حرف میزد و فخر میفروخت!!! البته ما همه خاله را دوست داشتیم و زیاد سر به سر خاله میگذاشتیم. در همین لحظه
خاله در حال تعریف از داماد جدیدش محسن بود که او کارمند بانک است... او اینطور وام میدهد... او آنطور لباس می پوشد... او اینطور ماشین میراند... او قرار است در آینده نزدیک رئیس یکی از شعبه های مهم شهر بشود... که ناگهان صدای گوز وحشتناکی شیشه ها را لرزاند متاسفانه کار پدرم بود که بی هوا شلیک کرده بود. ما همه شروع کردیم به خندیدن خاله ام که بسیار عصبانی و ناراحت شده بود زود از جایش برخاست و چادرش را سرش انداخت و در حالی که با عصبانیت خانه ما را ترک میکرد فریاد میزد که شما چشم دیدن داماد من را ندارید!! مادرم با ناراحتی و خجالت میخواست برای خاله ام توضیح دهد که حاجی در حمام هست و روحش خبر ندارد که تو اینجا هستی و از دستش در رفته و منظوری نداشته !!! اما خاله با عصبانیت میگفت او چشم دیدن من و داماد عزیزم را ندارد برای همین خیر سرش گوزیده!!! ما همه از این جمله خاله ام از خنده غش کرده بودیم... خلاصه این گوز بد موقعه پای خاله ام را برای همیشه از خانه ما برید...
خاطره عباس از شیراز
گوزیدن بر روی موتورسیکلت و کتک خوردن از دست خاله مریم
راستش من عاشق غذاهایی هستم که با ماهی درست میکنند بخصوص خورشت قلیا ماهی که بسیار تند و تیز هم هست. مادرم طرز درست کردن این غذا را از آبادانی ها یاد گرفته فقط من با این غذا یک مشکل دارم و آن اینکه بعد از خوردن این غذا نمیدانم چرا شکمم نفخ میکنه و پر از گاز میشه؟ البته خودم فکر میکنم شاید بخاطر چاشنی های تند و تیز این
غذا باشد... داستان من بر میگردد به ۱۰ سال پیش آنروز مادرم ناهار قلیا ماهی درست کرده بود و من حسابی از این غذا خورده بودم بطوری که مثل خرس در اتاقم دراز به دراز افتاده بودم... هنوز غذا هضم نشده بود که مادرم اصرار روی اصرار که حمیدجان لطفا با موتورسیکلتت برو خاله مریم را بیاور؟ هر چه به مامان گفتم اجازه بده یک چرت بخوابم مادرم اجازه نداد و من با شکم پر مجبور شدم بطرف خانه خاله مریم حرکت کنم. هنوز به خانه خاله مریم نرسیده بودم که نفخ شکمم شروع شد وقتی به خانه خاله مریم رسیدم خاله خودش را برای سوار شدن آماده کرده بود و مثل برق سوار شد من به طرف خانه خرکت کردم اما در بین راه شکمم واقعا پر از گاز شده بود و من داشتم دل درد میگرفتم. راستش همیشه هر وقت این طور میشد یواشکی خودم را با چند گوز راحت میکردم و از دل درد و نفخ شکم نجات پیدا میکردم اما این بار بر روی موتور سیکلت نشسته بودم و از همه بدتر خاله ام هم پشت سرم نشسته بود و نمیشد کاری کرد... فشار شکمم هر لحظه بیشتر میشد و من مانده بودم چیکار کنم که خوشبختانه اتوبوس خط واحد با صدای اگزوز نکره اش از کنارم در حال عبور بود این فرصت مناسبی بود که خودم را در بین صدای بلند اگزوز اتوبوس راحت کنم صدای اتوبوس آنقدر بلند بود که خاله مریم اصلا متوجه نمیشد بنابراین با موتور نزدیک اتوبوس شدم و آماده شدم که خودم را راحت کنم در همین حال که به خودم فشار می آوردم از شانس بد من ناگهان اتوبوس بطرف سمت راست پیچید و این درست زمانی بود که من داشتم به خودم فشار می آوردم متاسفانه ناگهان سکوت برقرار شد و صدای گوز من آنقدر بلند بود که خاله مریم از ناراحتی یک تو سری محکم به من زد که برق از چشمانم پرید!! خاله سپس با عصبانیت شروع کرد به بد و بیراه گفتن که: خاک بر سرت کنم کثافت... انگار بازار ماهی فروش ها قورت داده الهی بمیری پسر که خفه مون کردی؟؟؟؟ سرو صدای خاله مریم و بخصوص توسری که به من زده بود نزدیک بود فرمان موتور از دستم خارج شود بنابر این موتور را در کناری نگهداشتم خاله مریم همینطور که با عصبانیت فحش میداد جلو یک تاکسی را گرفت و به خانه خودشان رفت و من تنها به خانه آمدم حالا نزدیک به ۱۰ سال هست که خاله مریم با من سر سنگین و قهر هست...
خاطره حمید از تهران
منبع: ملا نصرالدین های ارغوانی
mati
نمايش يا پنهان متن
جدیدا چقدر تاپیکات به این کلمه مربوط میشه!!!!چکاوک
مرسی گلبانوی مهربونم
KuRoSh
و از کار های ماندگار کوروش بزرگ بود اون موقع که تاپیک ها صدای گوز میداد
دومی هم قشنگ و خنده داره بود
میسی
levrone
گلستان سعدی، باب دوم، در اخلاق درویشان، حکایت بیست و نهم.
یکی از بزرگان را بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و بیاختیار از او صادر شد. گفت: ای دوستان! مرا در آنچه کردم اختیاری نبود و بَزَهی بر من ننوشتند، و راحتی به وجود من رسید، شما هم به کرم معذور دارید.
شکم زندان باد است ای خردمند ندارد هیچ عاقل باد در بند
چو باد اندر شکم پیچید فروهل که باد اندر شکم بارست بر دل
mz56mz
نخبه
من که گفتم لونشون رو پیدا کردم روزی یه تاپیک اینجوری میزارم
gilas
اسمش آشنا است
نمايش يا پنهان متن
دومی هم تکراری بود اما پوکیدهHoltek
hadi04
ماهی
دلشاد
بهونه
بندری
Yalda Anwari
ژنرال
خواهشاً حق گوز الرایت رو رعایت کن
پا نوشت: گوز الرایت همون کپی رایته منتها عطف به گوز شده
SaMaN TaJ
حمید گوزو
عباس گوزو
نمايش يا پنهان متن
Mahboob
پا نوشت: گوز الرایت همون کپی رایته منتها عطف به گوز شده
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→