گوزیدن استاد جعفر نقاش و اخراج شدن همه ما از کار هر سال تابستان بعد از تعطیلات مدارس برای گذران زندگی کار میکردم. سال 84 من با یکی از نقاش های ساختمان که در محله ما زندگی میکرد قرار داد بستم که باهاش کار کنم. اسم او جعفر بود که بهش میگفتند استاد جعفر نقاش او یکی از نقاش های قدیمی ساختمان بود. استاد جعفر آدم طنز و بسیار جک و خنده داری بود که به کارگرانش بد نمیگذشت...
یکی از حاجی بازاری های پولدار که قصد داشت برای چندمین بار به مکه برود برای نقاشی منزلش با استاد جعفر قرارداد بسته بود منتهی اصرار داشت که خانه اش را زود تحویل بگیرد او خیلی عجله داشت که خانه اش را زودتر رنگ بزنیم. خانه حاجی اعتصام بسیار بزرگ بود و ما نزدیک به 50 روز بود که یکسره خانه را رنگ میزدیم باور کنید خود ما بیشتر دلمان میخواست خانه را تمام کنیم چونکه واقعا حوصله امان سر رفته بود اما خانه تمام نمیشد البته دلیل اصلی آن هم این بود که خانواده حاجی اعتصام هم در خانه زندگی میکردند و همین باعث میشد که سرعت ما را کاهش دهد چونکه باید دائم اسباب و اثاثیه را مثل بچه گربه به اینور و آنور منزل میبردیم و همین وقت ما را بیشتر میگرفت... یک روز که من و استاد جعفر بر بالای نردبان مشغول رنگ زدن بودیم حاجی اعتصام با اوقات تلخی و عصبانیت فریاد زد خسته شدم... دیگه نمیخوام رنگ بزنید؟ زود جمع کنید بروید؟ من و استاد جعفر با تعجب دست از کار کشیدیم من منتظر عکس العمل استاد جعفر بودم... استاد جعفر که آدم با تجربه ای بود و زیاد از این صاحب کارها را دیده بود با حوصله و با آرامی گفت حاجی بخدا ما بیشتر از شما خسته شده ایم اما خانه شما بسیار بزرگ هست و دیگر اینکه بیشتر وقت ما صرف جابجا کردن اسباب و لوازم شما میشود... حاجی گفت چیکار کنم؟ استاد جعفر که منتظر همین جمله بود گفت لطفا شما برای یک هفته خانه را خالی کنید تا ما شبانه روز کار کنیم؟ حاجی که چاره ای نداشت گفت باشه ما برای یک هفته به خانه دیگری میرویم اما اگر خانه را تحویل ندادید من شکایت میکنم؟ استادجعفر گفت قبول...
از فردای آن روز خانه بطور کل خالی شده بود و استاد جعفر دو کارگر دیگر اضاف کرد و ما سخت مشغول کار بودیم... در ضمن شام و ناهار هم به عهده استاد جعفر بود تا زودتر خانه را تمام کنیم... عصر یکی از روزها استادجعفر یک قابلمه کله پاچه سفارش داده بود قرار بود بعد از خوردن این عصرانه تا ساعت 12 شب کار کنیم. بعد از خوردن کله پاچه همه بر روی نردبان به شدت مشغول کار بودیم. متاسفانه با خوردن این کله پاچه همه دل درد و اسهال گرفته بودیم اما طبق قولی که داده بودیم می بایست کار کنیم و نمیتوانستیم کار را تعطیل کنیم به همین خاطر با همین حال خراب همه به نوبت به دستشویی میرفتیم... ساعت 8 شب بود که از شانس بد ما حاجی اعتصام برای برداشتن شناسنامه و پاسپورتش سرزده و با کلید وارد خانه شد و این درست هنگامی بود که استادجعفر به دستشویی رفته بود... حاجی اعتصام بعد از برداشتن پاسپورت برای دقایقی مشغول تماشای دیوارهایی که تازه رنگ زده بودیم شد که ناگهان استادجعفر درون دستشویی چند گوز پشت سر هم زد و با صدای بلند بر پدر صاحب کار و صاحب کله پاچه بد و بیراه گفت!!! ما همه از ترس بر روی نردبان میخکوب شده بودیم و منتظر عکس العمل حاجی اعتصام بودیم... در همین حال استاد جعفر یک گوز گنده دیگر زد و با صدای بلند گوزش را به روح پدر حاجی اعتصام فرستاد... من از ترس و از خنده داشتم از بالای نردبان می افتادم... حاجی اعتصام با عصبانیت یک لگد به در توالت زد و با فریاد گفت پدرسوخته زودباش بیا بیرون؟ استاد جعفر بی خبر از همه جا گفت خفه شو... بیا بیرون بیا بیرون! تازه دارم با روح پدر حاجی اعتصام درد دل میکنم که اینم خونه هست که بچه اش درست کرده؟ من دیگر طاقت نیاوردم از بالای نردبان به پایین افتادم و دستم را بر روی دلم گذاشتم و از خنده غش کرده بودم!! حاجی اعتصام که این صحنه را دید... رو به من کرد و با عصبانیت گفت به من میخندی؟ بذار اول تکلیف این استاد کون پاره ات را روشن کنم بعد با اردنگی حساب تو مادر قحبه هم خواهم رسید؟ در همین حال یکی از کارگرها که بدجوری دستشویی داشت بطرف دستشویی دوید و با عجله و فریاد گفت استاد جعفر زود باش که حالم خرابه؟ حاجی اعتصام که از تعجب داشت شاخ در می آورد خودش کشید کنار تا لااقل استاد جعفر به هوای این کارگر بیرون بیاید؟ استاد جعفر آخرین گوز هم زد و در حالی که بند شلوارش در دست داشت در چارچوب دستشویی ظاهر شد و گفت آخیش راحت شدم. هنوز این جمله از دهان استاد جعفر تمام نشده بود که حاجی یقه استاد جعفر را محکم گرفت و این درست زمانی بود که کارگر قبلی با عجله داخل دستشویی شده بود استاد جعفر که داشت خفه میشد فریاد زد مرتیکه چرا یقه ام گرفتی؟ دارم خفه میشم ولم کن؟. حاجی اعتصام که مثل کوه آتشفشان شده بود فریاد زد مرتیکه خجالت نمیکشی به روح مرحوم پدر من ... در همین حال کارگری که در دستشویی بود یک گوز وحشتناک و ممتد زد حاجی اعتصام که دید اوضاع خرابتر از این حرف ها است فریاد زد بیشرفهای کون پاره خانه ام را به گند کشیدید زود گورتون گم کنید و از خانه من بیرون بروید مگه اینجا مستراح کاروانسرا هست؟... استاد جعفر که داشت گردنش را میمالید گفت حاجی ما بخاطر تو و بخاطر کار تو همه مریض شدیم! حاجی اعتصام با فریاد گفت به جهنم! به درک! که مریض شدید بابا غلط کردم نمیخوام کار بکنید فقط زود وسایل و ابزارتون جمع کنید از اینجا بروید؟ استاد جعفر گفت پس بی زحمت اول حساب ما بپرداز تا ما شرمون کم کنیم؟ حاجی اعتصام که بدجوری عصبانی بود دست در جیب کتش برد و 2 میلیون تراول گذاشت کف دست استاد جعفر و گفت بقیه اش را هم بعد از متر کردن کار به شما میدهم فقط زود جمع کنید بروید؟ باور نمیکنید همه با این حال خراب وسایل و ابزارمون جمع کردیم و در خیابان گذاشتیم حاجی اعتصام سپس در حیاطش را قفل کرد و با عصبانیت گفت نبینم دیگه این ورا پیداتون بشه؟ سپس سوار ماشینش شد و گاز داد و رفت همه خوشحال بودیم که از شر این ساختمان به این بزرگی راحت شده بودیم... ساعت نزدیک 11 شب شده بود حالا شما مجسم کنید 5 آدم کوتاه و بلند هر کدام یک نردبان چوبی بر روی دوششان و با حال خراب از کنار خیابان عبور میکنند. ماشین هایی که از کنار ما رد میشدند هر کدام یک متلک میگفتند مثل یکی میگفت دارین میرید دزدی؟ یکی دیگه میگفت زود شروع کردید؟ یکی میگفت حالا چرا 5 نردبان مگه آبتون تو یک جو نمیره؟
نخبه
هر سال تابستان بعد از تعطیلات مدارس برای گذران زندگی کار میکردم. سال 84 من با یکی از نقاش های ساختمان که در محله ما زندگی میکرد قرار داد بستم که باهاش کار کنم. اسم او جعفر بود که بهش میگفتند استاد جعفر نقاش او یکی از نقاش های قدیمی ساختمان بود. استاد جعفر آدم طنز و بسیار جک و خنده داری بود که به کارگرانش بد نمیگذشت...
یکی از حاجی بازاری های پولدار که قصد داشت برای چندمین بار به مکه برود برای نقاشی منزلش با استاد جعفر قرارداد بسته بود منتهی اصرار داشت که خانه اش را زود تحویل بگیرد او خیلی عجله داشت که خانه اش را زودتر رنگ بزنیم. خانه حاجی اعتصام بسیار بزرگ بود و ما نزدیک به 50 روز بود که یکسره خانه را رنگ میزدیم باور کنید خود ما بیشتر دلمان میخواست خانه را تمام کنیم چونکه واقعا حوصله امان سر رفته بود اما خانه تمام نمیشد البته دلیل اصلی آن هم این بود که خانواده حاجی اعتصام هم در خانه زندگی میکردند و همین باعث میشد که سرعت ما را کاهش دهد چونکه باید دائم اسباب و اثاثیه را مثل بچه گربه به اینور و آنور منزل میبردیم و همین وقت ما را بیشتر میگرفت... یک روز که من و استاد جعفر بر بالای نردبان مشغول رنگ زدن بودیم حاجی اعتصام با اوقات تلخی و عصبانیت فریاد زد خسته شدم... دیگه نمیخوام رنگ بزنید؟ زود جمع کنید بروید؟ من و استاد جعفر با تعجب دست از کار کشیدیم من منتظر عکس العمل استاد جعفر بودم... استاد جعفر که آدم با تجربه ای بود و زیاد از این صاحب کارها را دیده بود با حوصله و با آرامی گفت حاجی بخدا ما بیشتر از شما خسته شده ایم اما خانه شما بسیار بزرگ هست و دیگر اینکه بیشتر وقت ما صرف جابجا کردن اسباب و لوازم شما میشود... حاجی گفت چیکار کنم؟ استاد جعفر که منتظر همین جمله بود گفت لطفا شما برای یک هفته خانه را خالی کنید تا ما شبانه روز کار کنیم؟ حاجی که چاره ای نداشت گفت باشه ما برای یک هفته به خانه دیگری میرویم اما اگر خانه را تحویل ندادید من شکایت میکنم؟ استادجعفر گفت قبول...
از فردای آن روز خانه بطور کل خالی شده بود و استاد جعفر دو کارگر دیگر اضاف کرد و ما سخت مشغول کار بودیم... در ضمن شام و ناهار هم به عهده استاد جعفر بود تا زودتر خانه را تمام کنیم... عصر یکی از روزها استادجعفر یک قابلمه کله پاچه سفارش داده بود قرار بود بعد از خوردن این عصرانه تا ساعت 12 شب کار کنیم. بعد از خوردن کله پاچه همه بر روی نردبان به شدت مشغول کار بودیم. متاسفانه با خوردن این کله پاچه همه دل درد و اسهال گرفته بودیم اما طبق قولی که داده بودیم می بایست کار کنیم و نمیتوانستیم کار را تعطیل کنیم به همین خاطر با همین حال خراب همه به نوبت به دستشویی میرفتیم... ساعت 8 شب بود که از شانس بد ما حاجی اعتصام برای برداشتن شناسنامه و پاسپورتش سرزده و با کلید وارد خانه شد و این درست هنگامی بود که استادجعفر به دستشویی رفته بود... حاجی اعتصام بعد از برداشتن پاسپورت برای دقایقی مشغول تماشای دیوارهایی که تازه رنگ زده بودیم شد که ناگهان استادجعفر درون دستشویی چند گوز پشت سر هم زد و با صدای بلند بر پدر صاحب کار و صاحب کله پاچه بد و بیراه گفت!!! ما همه از ترس بر روی نردبان میخکوب شده بودیم و منتظر عکس العمل حاجی اعتصام بودیم... در همین حال استاد جعفر یک گوز گنده دیگر زد و با صدای بلند گوزش را به روح پدر حاجی اعتصام فرستاد... من از ترس و از خنده داشتم از بالای نردبان می افتادم... حاجی اعتصام با عصبانیت یک لگد به در توالت زد و با فریاد گفت پدرسوخته زودباش بیا بیرون؟ استاد جعفر بی خبر از همه جا گفت خفه شو... بیا بیرون بیا بیرون! تازه دارم با روح پدر حاجی اعتصام درد دل میکنم که اینم خونه هست که بچه اش درست کرده؟ من دیگر طاقت نیاوردم از بالای نردبان به پایین افتادم و دستم را بر روی دلم گذاشتم و از خنده غش کرده بودم!! حاجی اعتصام که این صحنه را دید... رو به من کرد و با عصبانیت گفت به من میخندی؟ بذار اول تکلیف این استاد کون پاره ات را روشن کنم بعد با اردنگی حساب تو مادر قحبه هم خواهم رسید؟ در همین حال یکی از کارگرها که بدجوری دستشویی داشت بطرف دستشویی دوید و با عجله و فریاد گفت استاد جعفر زود باش که حالم خرابه؟ حاجی اعتصام که از تعجب داشت شاخ در می آورد خودش کشید کنار تا لااقل استاد جعفر به هوای این کارگر بیرون بیاید؟ استاد جعفر آخرین گوز هم زد و در حالی که بند شلوارش در دست داشت در چارچوب دستشویی ظاهر شد و گفت آخیش راحت شدم. هنوز این جمله از دهان استاد جعفر تمام نشده بود که حاجی یقه استاد جعفر را محکم گرفت و این درست زمانی بود که کارگر قبلی با عجله داخل دستشویی شده بود استاد جعفر که داشت خفه میشد فریاد زد مرتیکه چرا یقه ام گرفتی؟ دارم خفه میشم ولم کن؟. حاجی اعتصام که مثل کوه آتشفشان شده بود فریاد زد مرتیکه خجالت نمیکشی به روح مرحوم پدر من ... در همین حال کارگری که در دستشویی بود یک گوز وحشتناک و ممتد زد حاجی اعتصام که دید اوضاع خرابتر از این حرف ها است فریاد زد بیشرفهای کون پاره خانه ام را به گند کشیدید زود گورتون گم کنید و از خانه من بیرون بروید مگه اینجا مستراح کاروانسرا هست؟... استاد جعفر که داشت گردنش را میمالید گفت حاجی ما بخاطر تو و بخاطر کار تو همه مریض شدیم! حاجی اعتصام با فریاد گفت به جهنم! به درک! که مریض شدید بابا غلط کردم نمیخوام کار بکنید فقط زود وسایل و ابزارتون جمع کنید از اینجا بروید؟ استاد جعفر گفت پس بی زحمت اول حساب ما بپرداز تا ما شرمون کم کنیم؟ حاجی اعتصام که بدجوری عصبانی بود دست در جیب کتش برد و 2 میلیون تراول گذاشت کف دست استاد جعفر و گفت بقیه اش را هم بعد از متر کردن کار به شما میدهم فقط زود جمع کنید بروید؟ باور نمیکنید همه با این حال خراب وسایل و ابزارمون جمع کردیم و در خیابان گذاشتیم حاجی اعتصام سپس در حیاطش را قفل کرد و با عصبانیت گفت نبینم دیگه این ورا پیداتون بشه؟ سپس سوار ماشینش شد و گاز داد و رفت همه خوشحال بودیم که از شر این ساختمان به این بزرگی راحت شده بودیم... ساعت نزدیک 11 شب شده بود حالا شما مجسم کنید 5 آدم کوتاه و بلند هر کدام یک نردبان چوبی بر روی دوششان و با حال خراب از کنار خیابان عبور میکنند. ماشین هایی که از کنار ما رد میشدند هر کدام یک متلک میگفتند مثل یکی میگفت دارین میرید دزدی؟ یکی دیگه میگفت زود شروع کردید؟ یکی میگفت حالا چرا 5 نردبان مگه آبتون تو یک جو نمیره؟
خاطره حمید رضا از تهران
منبع:ملا نصر الدین های ارغوانی
بهونه
حقشه کابد کرده دیگه
gilas
نمايش يا پنهان متن
برات پیغام دادم جواب بدهKishe Mehr
روح بابای حاج اعتصام حسابی منور شده
KuRoSh
شیلین ولی جمله های زشت داشت توش
گفتم که نگی نخوندم
ژنرال
دیگه دستت رو شده همون اول حرف آخرو بزن
carlos
mz56mz
چکاوک
یکی دیگه کار خراب کرده یکی دیگه رو اخراج میکنن
hadi04
Kishe Mehr
و نور افشانی که گور بابای حاج اعتصام رو منور کرده
hadi04
البته فكر كنم چراغ موتور سيكلته گير كرده ها بايد نبش قبر كنن
SaMaN TaJ
بپرس ببین این استاد جعفر شاگرد نمیخواد.....حال میده
جدّ وآباد حاجی رو آورده جلو چشمش
Kishe Mehr
نبش قبر نمیخواد کاکو .. با اون صدایی که اوس جعفر زده باباش بیدار شده
ساحل ناقلا
خاله خاطرات خونه بابا اصقرم بگم
Mahboob
ماهی
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→