₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » جواب فروغ فرخزاد به شعر حمید مصدق
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » جواب فروغ فرخزاد به شعر حمید مصدق

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



جواب فروغ فرخزاد به شعر حمید مصدق

746 بازدید، 9 پست، نویسنده: EVANESCENCE

  • EVANESCENCE

    کل کل شاعران معاصر !!!!

    اتفاقی چشمم به یه مطلبی خورد که خیلی خوندنی و جالب بود،
    یه جور کل کل شاعرانه ست که شاعرا جواب همدیگه رو دادن با شعراشون بخونی ضرر نمی کنی :



    شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :



    تو به من خندیدی و نمی دانستی
    من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
    باغبان از پی من تند دوید
    سیب را دست تو دید
    غضب آلود به من كرد نگاه
    سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
    و تو رفتی و هنوز،
    سالهاست كه در گوش من آرام آرام
    خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم
    و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
    كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت



    بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:



    من به تو خندیدم
    چون كه می دانستم
    تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
    پدرم از پی تو تند دوید
    و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
    پدر پیر من است
    من به تو خندیدم
    تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
    بغض چشمان تو لیك
    لرزه انداخت به دستان من و
    سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
    دل من گفت: برو
    چون نمی خواست به خاطر بسپارد
    گریه تلخ تو را
    و من رفتم و هنوز
    سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
    حیرت و بغض تو تكرار كنان
    می دهد آزارم
    و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
    كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت



    و از اونا جالب تر جوابیه که یه شاعر جوون بعد از سالها به این دو تا شاعر داده

    دخترک خندید و
    پسرک ماتش برد !
    که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
    باغبان از پی او تند دوید
    به خیالش می خواست،
    حرمت باغچه و دختر کم سالش را
    از پسر پس گیرد !
    غضب آلود به او غیظی کرد !
    این وسط من بودم،
    سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
    من که پیغمبر عشقی معصوم،
    بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
    و لب و دندان ِ
    تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
    و به خاک افتادم
    چون رسولی ناکام !
    هر دو را بغض ربود...
    دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
    " او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
    پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
    " مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
    سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
    عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
    جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
    همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
    این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت



    جالب بود نه ؟


  • gilas

    کل کل دوست میدارم :74:

  • هاچو هاچو

    من برم جواب این سه تارو آماده کنم بیام 351

  • baron jon

    :90:
    مرسي پرستو جان


  • دلشاد

    مرسی پرستوی عزیز

  • star night

    چه ذوق لطیفی :39:

  • KuRoSh

    چقدر جالب بود عاشق
    میگم این شعرا داشتند در مورد سیب خودمون صحبت می کردن یا در مورد سیب همسایه ؟

پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: