₪ انجمن بوف بوفی ₪ » طنز و جوک » ماجرای خواستگاری من ..
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » طنز و جوک » ماجرای خواستگاری من ..

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



ماجرای خواستگاری من ..

593 بازدید، 14 پست، نویسنده: matin.57

  • matin.57

    بعد از اين كه مدت ها دنبال دختري باوقار و باشخصيت گشتيم كه هم خانواده ي اصيل و مؤمني داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختري را به ما معرفي كرد.وقتي پرسيدم از كجا مي داند اين دختر همان كسي است كه من مي خواهم، گفت:راستش توي تاكسي ديدمش.از قيافه اش خوشم آمد.ديدم هماني است كه تو مي خواهي.وقتي پياده شد، من هم پياده شدم و تعقيبش كردم.دم در خانه اش به طور اتفاقي بابايش را ديدم كه داشت با يكي از همسايه ها حرف مي زد.به ظاهرش مي خورد كه آدم خوبي باشد.خلاصه قيافه ي دختره كه حسابي به دل من نشسته بود،گفتم: من هر طور شده اين وصلت را جور مي كنم.
    ما وقتي حرف هاي محكم و مستدل عمه مان را شنيديم.گفتيم: يا نصيب و يا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگرديم؟از پا افتاديم، همين را دنبال مي كنيم.ان شاء الله خوب است.اين طوري شد كه رفتيم به خواستگاري آن دختر.
    پدر دختر پرسيد: آقازاده چه كاره اند؟
    -دانشجو هستند.
    -مي دانم دانشجو هستند.شغلشان چيست؟
    -ما هم شغلشان را عرض كرديم.
    -يعني ايشان بابت درس خواندن پول هم مي گيرند.
    -نخير، اتفاقاً ايشان در دانشگاه آزاد درس مي خوانند:
    به اندازه ي هيكلشان پول مي دهند.
    -پس بيكار هستند.
    -اختيار داريد قربان! رشته ايشان مهندسي است.قرار است مهندش شوند
    پدر دختر بدون اين كه بگذارد ما حرف ديگري بزنيم گفت: ما دختر به شغل نسيه نمي دهيم.بفرماييد؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمايي كرد.
    عمه خانم كه مي خواست هر طور شده دست من و آن دختر را بگذارد توي دست هم، آن قدر با خانواده ي دختر صحبت كرد تا بالاخره راضي شدند.فعلاً به شغل دانشجويي ما اكتفا كنند، به شرط آن كه تعهد كتبي بدهيم بعد از دانشگاه حتماً برويم سركار، اين طوري شد كه ما دوباره رفتيم خواستگاري.
    پدر دختر گفت:و اما . . . مهريه، به نظر من هزار تا سكه طلا. . .
    تا اسم«هزار تا سكه طلا» آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقيه ي حرفش را بزند بلند شد كه برود؛اما فك و فاميل جلويش را گرفتند كه: بابا هزار تا سكه كه چيزي نيست؛ مهريه را كي داده كي گرفته . . . بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود.پدر دختر گفت:ميل خودتان است.اگر نمي خواهيد، مي توانيد برويد سراغ يك خانواده ي ديگر.
    بابام گفت:نخير، بفرماييد. در خدمتتان هستيم. :6:
    -اگر در خدمت ما هستيد، پس چرا بلند شديد؟ :4:
    بابام كه ديگر حسابي كفري شده بود، گفت:بابا جان! بلند شدم كمربندم را سفت كنم، شما امرتان را بفرماييد.
    پدر دختر گفت:بله، هزار تا سكه ي طلا، دو دانگ خانه...
    بابا دوباره بلند شد كه از خانه بزند بيرون؛ ولي باز هم بستگان راضي اش كردند كه اي بابا خانه به اسم زن باشد، يا مرد كه فرقي نمي كند.هر دو مي خواهند با هم زندگي كنند ديگر. :8:
    و باز بابام با اوقات تلخي نشست.پدر دختر پرسيد: باز هم بلند شديد كمربندتان را سفت كنيد؟بابام گفت: نخير! دفعه ي قبل شلوارم را خيلي بالا كشيده بودم داشتم ميزانش مي كردم! :95:
    پدر دختر گفت:بله، داشتم مي گفتم دو دانگ خانه و يك حج.مبارك است ان شاء الله :100:
    بابام اين دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چي چي را مبارك است؟مگر در دنيا فقط همين يك دختر است.و ما تا بياييم به خودمان بجنبيم،كفش هايمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط كوچه پرواز كردند و ما هم وسط كوچه كفش هايمان را جفت كرديم و پوشيديم و با خيال راحت رفتيم خانه مان. :4:
    مگر عمه خانم دست بردار بود.آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضي كرد كه فعلاً اسمي از حج نياورد تا معامله جوش بخورد.بعداً يك فكري بكنند.
    پدر دختر گفت:و اما شيربها، شيربها بهتر است دو ميليون تومان باشد...
    بعد زير چشمي نگاه كرد تا ببيند بابام باز هم بلند مي شود يا نه.وقتي آرامش بابام را ديد ادامه داد:به اضافه وسايل چوبي منزل.
    بابام حرف او را قطع كرد.منظورتان از وسايل چوبي همان در و پنجره و اين جور چيزهاست؟
    پدر دختر با اوقات تلخي گفت:نخير، كمد و ميز توالت و تخت و ميز ناهارخوري و ميز تلويزيون و مبلمان است.
    بابام گفت:ولي آقاجان، پسر ما عادت ندارد روي تخت بخوابد.ناهارش را هم روي زمين مي خورد.اهل مبل و اين جور چيزها هم نيست.
    پدر دختر گفت:ولي اين ها بايد باشد،اگر نباشد، كلاس ما زير سؤال مي رود.
    و بعد از كمي گفتمان و فحشمان، كفش هاي ما رفت وسط كوچه.
    دوباره عمه خانم دست به كار شد.انگار نذر كرده بود هر طور شده اين دختره را ببندد به ناف ما! قرار شد دور وسايل چوبي را خط بكشند؛و ما دوباره به خانه ي آن دختر رفتيم.
    بابام تصميم گرفته بود مسأله ي جهيزيه را پيش بكشد و سنگ تمام بگذارد تا بلكه گوشه اي از كلاس گذاشتن هاي باباي آن دختر را جواب گفته باشد.اين بود كه تا صحبت ها شروع شد،بابام گفت: در رابطه با جهيزيه... !
    پدر دختر حرف او را قطع كرد و گفت:البته بايد عرض كنم در طايفه ما جهيزيه رسم نيست.
    بابام گفت:اتفاقاً در طايفه ي ما رسم است.خوبش هم رسم است.شما كه نمي خواهيد جهيزيه بدهيد، پس براي چي از ما شيربها مي خواهيد؟
    - شيربها كه ربطي به جهيزيه ندارد.شيربها پول شيري است كه خانمم به دخترش داده.او دو سال تمام شيره ي جانش را به كام دختري ريخته كه مي خواهد تا آخر عمر در خانه ي پسر شما بماند.بابام گفت:خب مي خواست شير ندهد. مگر ما گفتيم به دخترتان شير بدهيد؟اگر با ما بود مي گفتيم چايي بدهد تا ارزان تر در بيايد.مگر خانمتان شير نارگيل و شيركاكائو به دخترتان داده كه پولش دو ميليون تومان شده است؟!
    پدر دختر گفت: دختر ما كلفت هم مي خواهد.
    بابام گفت:چه بهتر.يك كلفت هم با او بفرستيد بيايد خانه ي پسرم.
    - نه خير كلفت را بايد داماد بگيرد.دختر من كه نمي تواند آن جا حمالي كند.
    - حالا كي گفته دخترتان مي خواهد حمالي كند؟
    مگر مي خواهيد دخترتان را بفرستيد كارخانه ي گچ و سيمان؟كفش هاي ما طبق معمول وسط كوچه!!!
    در مجلس بعد پدر دختر گفت:محل عروسي بايد آبرومند باشد.اولاً، رسم ما اين است كه سه شب عروسي بگيريم. ثانياً بايد هر شب سه نوع غذا سفارش بدهيد، در يك باشگاه مجهز و عالي.
    بابا گفت:مگر داريد به پسر خشايار شاه زن مي دهيد؟اصلاً مگر بايد طبق رسم شما عمل كنيم؟
    كفش ها طبق معمول وسط كوچه!!!
    ديگر از بس كفش هايمان را پرت كرده بودند وسط كوچه، اگر يك روز هم اين كار را نمي كردند، خودمان كفش هايمان را مي برديم وسط كوچه مي پوشيديم. :23:
    باباي دختر گفت:ان شاء الله آقا داماد براي دختر ما يك خانه ي دربست چهارصد متري در بالاي شهر مي گيرد.
    بابام گفت:خانه براي چي؟زير زمين خانه ي خودم هست.تعميرش مي كنم.يك اتاق و يك آشپزخانه هم در آن مي سازم، مي شود يك واحد كامل.پدر دختر گفت:نه ما آبرو داريم، نمي شود يك دفعه عمه خانم جوش كرد و داد زد: واه چه خبرتان است؟بس كنيد ديگر، اين كارها چيست؟مگر توي دنيا همين يك دختر است كه اين قدر حلوا حلوايش مي كنيد؟از پا افتاديم از بس رفتيم و آمديم.اصلاً ما زن نخواستيم مگر يك دانشجو مي تواند معجزه كند كه اين همه خرج برايش مي تراشيد؟
    اين دفعه قبل از اين كه كفش هايمان برود وسط كوچه، خودمان مثل بچه ي آدم بلند شديم و زديم بيرون.
    و اين طوري شد كه ما ديگر عطاي آن دختر را به لقايش بخشيديم و از آن جا رفتيم كه رفتيم.
    يك سال از آن ماجرا گذشت.من هم پاك آن را فراموش كرده بودم و اصلاً به فكرش نبودم.يك روز صبح، وقتي در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردي خورد كه پشت در ايستاده بودند.مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند، اما همين كه مرا ديد جا خورد و فوري دستش را انداخت.با ديدن من هر دو با خجالت سلام دادند.كمي كه دقت كردم، ديدم پدر و مادر آن دختر هستند.لبخندي زدم و گفتم:بفرماييد تو.
    پدر دختر گفت:نه. . . نه. . . قصد مزاحمت نداشتيم.فقط مي خواستم بگويم كه چيز، چرا ديگر تشريف نياورديد؟ما منتظرتان بوديم.
    من كه خيلي تعجب كرده بودم، گفتم:ولي ما كه همان پارسال حرف هايمان را زديم.خودتان هم كه ديديد وضعيت ما طوري بود كه نمي خواستيم آن همه بريز و بپاش كنيم.
    پدر دختر لبخندي زد و گفت: اي آقا. . .كدام بريز و بپاش؟. . . يك حرفي بود زده شد، رفت پي كارش.توي تمام خواستگاري ها از اين چيزها هست.حالا ان شاء الله كي خدمت برسيم،داماد گُلم؟
    من كه از اين رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت مي كشيد،گفتم:آخه. . . چيز. . . راستش شغل من. . .
    -اي بابا. . . شغل به چه درد مي خورد.دانشجويي خودش بهترين شغل است.من همه جا گفته ام دامادم يك مهندس تمام عيار است.
    -آخه هزار تا سكه هم. . .
    -اي بابا. . . شما چرا شوخي هاي آدم را جدي مي گيريد.من منظورم هزار تا سكه ي بيست و پنج توماني بود.
    ولي دو دانگ خانه. . .
    پدر عروس:بابا جان من منظورم اين بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم.
    -سفر حج هم. . .
    -راستي خوب شد يادم انداختيد.اگر مي خواهيد سفر حج برويد همين الان بگوييد من خودم اسمتان را بنويسم.
    -دو ميليون تومان شيربها هم كه. . .
    -چي؟من گفتم دو ميليون تومان؟من غلط كردم.من گفتم دو ميليون تومان به شما كمك كنم.
    -خودتان گفتيد خانمتان به دخترتان شير داده، بايد پول شيرش را بدهيم. . .
    -اي بابا. . . خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطي شير خشك داده كه آن هم پولش چيزي نمي شود.مهمان ما باشيد
    -در مورد جهيزيه گفتيد. . .
    -گفتم كه. . . اتاق دخترم را پر از جهيزيه كرده ام.بياييد ببينيد.اگر كم بود، بگوييد باز هم بخرم.
    -اما قضيه ي آن كلفت. . .
    -آي قربون دهنت. . . دختر من كلفت شماست.خودم هم كه نوكر شما هستم، داماد عزيزم!. . . خوش تيپ من!. . . جيگر!. . . باحال!. . .
    وقتي ديدم پدر دختر حسابي گير داده و نمي خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقيقت را بگويم.با خجالت گفتم: راستش شرايط شما خيلي خوب است.من هم خيلي دوست دارم با خانواده ي شما وصلت كنم.اما. . .
    پدر دختر با خوشحالي دست هايش را به هم ماليد و گفت:ديگر اما ندارد. . . مبارك است ان شاء الله.
    گفتم:اما حقيقت را بخواهيد فكر نكنم خانمم اجازه بدهد 261 261


  • Kishe Mehr

    :23:

    قابل توجه دختران مجرد گرامی :4: بنده هم ماشین دارم هم شیربها میدم هم سفر حج میدم و کلی مزایای دیگه به همراه بیمه ی تامین اجتماعی :4: هر کسی خواست زودتر اعلام کنه که وگرنه یهو دیدی ازدواج کردما :74:


    نمایش یا پنهان متنولی همچینی این داستانه رو من عهد دوق خونده بیدم :4:


  • پرسپولیس

    :95:
    مرسی جالب بود.... بسی خندیدیم :4:


  • نخبه

    نقل قول: matin.57
    گفتم:اما حقيقت را بخواهيد فكر نكنم خانمم اجازه بدهد


    نمایش یا پنهان متن یاد یه چیزی افتادم که برای خودم اتفاق افتاد.. یه خانمی از دوستان قدیمی خانواده ارش برای قالب کردن دخملش به ارش زنگ زده بود خونه ارش اینا که با ارش حرف بزنه و خامش کنه از شانس بدش اون روز من خونه ارش اینا بودم و گوشی رو من برداشتم وقتی ازم خواست گوشی رو بدم به ارش و پرسید من کی هستم و گفتم همسر ارش... بیچاره به تته پته افتاد :83: خبر نداشت ما نامزد کردیم :23: منم اصلا به روی خودم نیاوردم و خیلی خوشگل گفتم شما مادر ..... هستی؟ فکر میکرد من خبر ندارم قصد قالب کردن دخترش رو داره.. بعد هم گوشی رو دادم به ارش.. زنه میگفت مبارکه چرا ما رو دعوت نکردین ارش هم میگفت ببخشید و اینور میخندید. بعد هم زنه یه بهونه الکی اورد برای زنگ زدنش و قطع کرد دیگه ازش خبری نشد :56: این بود انشای من....


  • gilas

    مگه قحطی شوور اومده بوده :50:

  • Life Dream

    matin.57,
    مرسي متين جان بايد حتماً كار به اونجاها برسه! :4:

    نقل قول: نخبه
    یاد یه چیزی افتادم که برای خودم اتفاق افتاد.. یه خانمی از دوستان قدیمی خانواده ارش برای قالب کردن دخملش به ارش زنگ زده بود خونه ارش اینا که با ارش حرف بزنه و خامش کنه از شانس بدش اون روز من خونه ارش اینا بودم و گوشی رو من برداشتم وقتی ازم خواست گوشی رو بدم به ارش و پرسید من کی هستم و گفتم همسر ارش... بیچاره به تته پته افتاد خبر نداشت ما نامزد کردیم منم اصلا به روی خودم نیاوردم و خیلی خوشگل گفتم شما مادر ..... هستی؟ فکر میکرد من خبر ندارم قصد قالب کردن دخترش رو داره.. بعد هم گوشی رو دادم به ارش.. زنه میگفت مبارکه چرا ما رو دعوت نکردین ارش هم میگفت ببخشید و اینور میخندید. بعد هم زنه یه بهونه الکی اورد برای زنگ زدنش و قطع کرد دیگه ازش خبری نشد این بود انشای من...

    طفلي دق مرگش كردي كه! :83:


  • KuRoSh

    :83:
    داستان جالبی بود
    مت متی :4:
    نقل قول: نخبه
    یاد یه چیزی افتادم که برای خودم اتفاق افتاد.. یه خانمی از دوستان قدیمی خانواده ارش برای قالب کردن دخملش به ارش زنگ زده بود خونه ارش اینا که با ارش حرف بزنه و خامش کنه از شانس بدش اون روز من خونه ارش اینا بودم و گوشی رو من برداشتم وقتی ازم خواست گوشی رو بدم به ارش و پرسید من کی هستم و گفتم همسر ارش... بیچاره به تته پته افتاد خبر نداشت ما نامزد کردیم منم اصلا به روی خودم نیاوردم و خیلی خوشگل گفتم شما مادر ..... هستی؟ فکر میکرد من خبر ندارم قصد قالب کردن دخترش رو داره.. بعد هم گوشی رو دادم به ارش.. زنه میگفت مبارکه چرا ما رو دعوت نکردین ارش هم میگفت ببخشید و اینور میخندید. بعد هم زنه یه بهونه الکی اورد برای زنگ زدنش و قطع کرد دیگه ازش خبری نشد این بود انشای من....

    میگم خوبه جلوی دستت نبوده وگرنه ممکن نبود چه بلایی سر طرف بیاری :4:


  • نخبه

    نقل قول: Kurosh
    میگم خوبه جلوی دستت نبوده وگرنه ممکن نبود چه بلایی سر طرف بیاری


    اتفاقا اینجور مواقع ادم صبوری هستم و خودم و طرفم رو جلوی کسی ضایع نمیکنم ولی بعدا یه حال اساسی میگیرم که کیف کنه :4:


  • hadi04

    چه عاملی سبب شد تا شما به خواستگاری عیالتان بروید؟
    الف) جوونی کردم
    ب) سادگی کردم
    ج) گول خوردم
    د) من که نرفتم خواستگاری، اون اومد 245


  • Kishe Mehr

    نقل قول: hadi04
    چه عاملی سبب شد تا شما به خواستگاری عیالتان بروید؟
    الف) جوونی کردم
    ب) سادگی کردم
    ج) گول خوردم
    د) من که نرفتم خواستگاری، اون اومد 245

    کاکو میگی حالو ما کدومشو انتخاب کنیم؟ :65:


  • hadi04

    نقل قول: Kishe Mehr
    کاکو میگی حالو ما کدومشو انتخاب کنیم؟

    نمی دونم ولی از من میشنوی مثل من گزینه آخر رو انتخاب کن کمتر میسوزی بعدا 264 286


  • Kishe Mehr

    نقل قول: hadi04
    نمی دونم ولی از من میشنوی مثل من گزینه آخر رو انتخاب کن کمتر میسوزی بعدا 264 286

    334 کاکو سه تا گزینه ی اولی که تا حالا خدا رو شکر اتفاق نیفتاده ولی چهارمیش مربوط میشه به دیگران که باید این پیشنهاد رو بدن دست خودمون نیست :4: از چه راهی باید وارد بشیم تا بهمون پیشنهاد بدن ؟ :9:

پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: