₪ انجمن بوف بوفی ₪ » عجیب ها و ترین ها » :: داستان راستان / ماموريت عنكبوت ::
₪ انجمن بوف بوفی ₪ » عجیب ها و ترین ها » :: داستان راستان / ماموريت عنكبوت ::

بدون عکس

:: داستان راستان / ماموريت عنكبوت ::

1419 بازدید، 11 پست، نویسنده: Life Dream

  • Life Dream

    داستان راستان / ماموريت عنكبوت - خانه‌ای سست یا ماموریتی سنگین؟




    بسم الله الرحمن الرحیم

    مَثَلُ الَّذينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْلِياءَ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ (41عنکبوت)

    تشبیه کسانی که پایین‌تر از الله را ولی و دوست انتخاب نمودند، همانند عنکبوت است که برای خویش خانه‌ای انتخاب نموده است که خانه‌اش سسترین خانه‌ها است . اگر آگاه بودند!


    عنکبوت بعد از چند روز کار طاقت‌فرسا بالاخره خانه‌اش را ساخت و از روی شاخه درخت، از بالا به خانه‌ای که ساخته بود نگاه می‌کرد.
    یادش آمده بود که مادرش به او می‌گفت:«دلم می‌خواهد خانه‌ای بسازیم که دیگر با یک باد و طوفان آسیب نبیند»
    یادش آمد که پدرش می‌گفت:«لانه‌سازی قدرتی است که خدا به ما داده است و ما باید با ساختن خانه‌هایمان مسئولیت بزرگی را انجام بدهیم»
    عنکبوت این صحبت‌ها را در ذهنش مرور می‌کرد و به خانه‌ای که ساخته بود می‌نگریست.
    او با غرور به خانه‌ای که ساخته بود می‌نگریست و می‌گفت:« خدایا با توانایی که تو به من داده‌ای خانه‌ای ساخته‌ام. با تمام عشق و خلاقیت این خانه را به زیبایی تزئین کرده‌ام. خدای بزرگ، ای آفریننده آسمان و زمین، ای مدبر تمام هستی و ای آشکار کننده زمین و آسمان و تمام موجوداتی که در آن حرکت می‌کنند. رزق خوشمزه و غذاهای پاک را در خانه من قرار بده تا از آن تغذیه کنم و مسئولیت بزرگی که به عهده دارم را انجام دهم. خدایا من در این زندگی تنها تخصص ساختن خانه را دارم و این را هم تو به من یاد داده‌ای»
    عنکبوت این را گفت و از تاری که ساخته بود تاب خورد. آواز خواند. بازی کرد. او گهگاه هم صحبت های پدر و مادرش را در ذهنش مرور می‌کرد.
    ماه‌ها گذشت و گذشت و عنکبوت هر روز غذاهای خوشمزه می‌خورد. هر روز پروانه‌ای، سنجاقکی و یا پشه‌ای به تارهای تنیده عنکبوت اسیر می‌شدند و عنکبوت از آن غذاهای لذیذ تغذیه می‌کرد.



    یکی از روزهای سرد پائیزی، پسر بچه‌ای در حال بازی، وارد جنگل شد. او از شاخه‌های درخت‌ها بالا می‌رفت و گاهی بعضی از این شاخه‌ها را می‌شکست. با پرنده‌ها حرف می‌زد و گاهی از روی درخت‌ها به آسمان نگاه می‌کرد. همین طور که پسر کوچولو از شاخه‌های درخت بالا می‌رفت، خانه عنکبوت را دید. خانه‌ای که با بادهای پائیزی این طرف و آن طرف می‌شد.
    چشم‌هایش برقی زد. کمی پائین آمد و با فوت‌های شدید، لرزش خانه عنکبوت را بیشتر کرد. انگار تصمیم گرفته بود که خانه عنکبوت را خراب کند.
    عنکبوت که رفته بود تا روی شاخه‌های دیگر، گشتی بزند نزدیک خانه‌اش شد و با حسرت به خانه‌اش می‌نگریست. به حشره‌های خوشمزه‌ای که در خانه گیر کرده بودند و عنکبوت مشتاق بود تا آن‌ها رو بخورد.
    امّا دیگر دیر شده بود. عنکبوت افسوس خورد که چرا خانه‌ام خراب می‌شود و غذاهایی که در خانه دارم را نمی‌توانم بخورم. عنکبوت اشک می‌ریخت و فکر می‌کرد.
    پسرک با شدت هرچه تمام‌تر فوت می‌کرد و با انگشت تارهای عنکبوت را جمع می‌کرد.
    عنکبوت گریه کنان با خودش اندیشید که اگر پسرک می‌دانست که دسترنج مدت‌ها تلاش من را ویران می‌کند آیا باز به کارش ادامه می‌داد؟
    بادهای سردی می‌وزید و عنکبوت همچنان گریه می‌کرد. یادش آمد که پدرش گفته بود:«قدرت لانه سازی را خدا به ما داده» پس با خودش فکر کرد که خانه‌ای دیگر می‌سازم. او دوباره یادش آمد که مادرش آرزو داشت که خانه‌ای محکم داشته باشد.
    آسمان رو به تاریکی می‌رفت و پسرک بعد از خراب کردن لانه عنکبوات دوان دوان از جنگل دور می‌شد.
    هوا سرد شده بود.
    عنکبوت دیگر نه غذایی برای خوردن داشت و نه خانه‌ای برای استراحت کردن.
    عنکبوت روی شاخه درخت نشست. به ماهِ بزرگ و روشنی که در آسمان بود نگاه می‌کرد.

    تصویر در دسترس نیست


    عنکبوت گفت:«ای خدای مدبر. ای خالق آسمان و زمین. ای پرورش دهند تمام هستی. رزق و روزی خوش طعم و پاک از تو خواستم. با کرمت به من ارزانی داشتی. از لطف و سخاوتت متشکرم که من را در هر شرایطی به یاد داری. خدایا! ای که توانایی لانه‌سازی را به ما داده‌ای، آرزوی خاندان ما را برآورده کن و به من کمک کن تا با توانایی که تو به من داده‌ای، لانه‌ای بسازم که بسیار محکم و استوار باشد. به من قدرتی بده تا لانه‌ای بسازم و کارِ بزرگی که پدرم گفته بود را انجام دهم. خدایا مگر یک کودک می‌تواند خانه ماه را به آسانی ویرانی کند؟ مگر کسی می‌تواند با بازی‌اش نور ماه را خاموش کند؟ مگر ... »
    خدا گفت:«عنکبوت!»
    عنکبوت گفت:«خدایا تو صدای من را می‌شنوی؟»
    خدا گفت:«آری! من صدای تمام بندگانم را می‌شنوم. مگر غذایی که خواسته بودی به وفور برایت فراهم نشده بود؟»
    عنکبوت گفت:«خدایا! چرا غذاهایی بسیار خوشمزه به من دادی. بسیار متشکرم»
    خدا گفت:«خواسته تو را شنیدم. همانطور که خواسته‌های پیشین تو و خواسته‌های گذشتگان تو را شنیده بودم. امّا این بار خواسته‌ات را طور دیگری پاسخ می‌دهم. لانه سست تو را برای امری مهم و بزرگ در هستی گذاشته‌ام. می‌خواهم تا انسان ها از آن پند گیرند و به عظمت وجود مدبرالامر هستی آگاه شوند. خانه‌ات را ببینند و به اندیشه‌های سست و بی‌پایه منشان آگاه شوند. لانه سست تو را ببینند و همچون تو با مرجعشان سخن بگویند. لانه‌ات را سست آفریده‌ام تا بتوانی کارهای بزرگی در هستی انجام دهی. روزی ماه، روشنایی و عظمت امروزش را از دست می‌دهد و تو به امر خالقت مسئولیت بزرگی را به انجام می‌رسانی. منتظر باش و آن روز را نظاره کن. تا آن روز لانه‌ای بساز و اگر لانه‌ات ویران شد. دوباره آن را از نو بنا کن. آن‌قدر بساز تا روز موعود فرا برسد.»
    عنکبوت به شدت گریه می‌کرد. او خوشحال بود که خدا صدایش را شنیده است و آرزوی دیرینش را پاسخ می‌دهد. او از همان شب، با شور و هیجان، عشق و استقامت چند روز کار کرد و لانه‌ای زیبا بنا کرد.
    او اطمینان داشت که خدا وعده‌اش را محقق می‌کند.
    بارها خانه‌اش ویران شد و دوباره آن را بنا کرد. سال‌ها از پی همدیگر سپری می‌شد و این وعده خدا در خاندان عنکبوت‌ها همچانان باقی بود.
    آن‌ها نسل به نسل خانه می‌ساختند چون که می‌دانستند که به امر خدا می‌سازند. آن‌ها می‌دانستند که روزی پیام این کار برایشان آشکار می‌شود.
    بعد از مدت‌ها روح بسیار شجاع، با رسالتی عظیم به هستی آمد. با ورود این کودک، هستی به شعف آمده بود. ماه نورش کم شد و شکاف بزرگی برداشت. عنکبوت‌ها هوشیار شدند که وعده خدا نزدیک است.



    سال‌ها گذشت. رسالت این روح شجاع شکل گرفته بود و با سرعت به پیش می‌رفت. روزی خدا با عنکبوت صحبت کرد.
    خدا گفت:«امشب مسئولیت بزرگ تو فرا رسیده است. رسول بزرگ، امشب مأموریت مهمی دارد و تو باید او را در این مأموریت یاری کنی.»
    عنکبوت به صحبت‌های خدا گوش می‌کرد و به درستی به یاد می‌سپرد تا آن را عملی کند.
    خداوند مأموریت عنکبوت را به او گفت و از او خواست تا با توانایی خارق العاده‌ای که دارد آن را به انجام برساند.
    شب شد.
    عنکبوت در دهانه غار منتظر رسول بزرگ خدا بود.
    رسول و همراهش از راه رسیدند و به داخل غار رفتند. بعد از ورود آن‌ها مسئولیت عنکبوت آغاز شد. او با دقت و سرعت بسیاری کار می‌کرد و تلاش می‌کرد تا مسئولیتش را به درستی انجام برساند.
    عنکبوت آن‌قدر تار تنید که دهانه غار بسته شد و بعد او به گوشه‌ای از خانه‌اش رفت و با آرامش منتظر بود تا ببیند، چه روی می‌دهد.
    عده‌ای با اضطراب آمدند. انگار به دنبال کسی می‌گشتند. نگاهی داخل غار انداختند. یکی از آن‌ها گفت:«انگار مدت‌ها است که کسی به اینجا وارد نشده است!» و با عجله از آنجا دور شدند.

    تصویر در دسترس نیست


    ساعت‌ها گذشت و رسول خدا و همراهش از غار بیرون آمدند و به راه خود ادامه داند.
    خدا گفت:«عنکبوت! تو به درستی مسئولیتت را انجام دادی. نقش بزرگی در انجام مأموریت این رسول بزرگ داشتی» خدا برای عنکبوت گفت که رسولش به چه کار آمده بود و نقش عنکبوت در این موضوع چه بود.
    عنکبوت گفت:«خدایا! به راستی من و خاندانم را سربلند کردی و به ما منت گذاشتی که ما را همیار رسول بزرگ قرار دادی. آیا از این به بعد خانه‌های ما مستحکم و مقاوم خواهد بود و یا باز هم ...»
    خدا گفت:«تو دو انتخاب داری. یا در دم، خانه‌ات را مستحکم کنم و تو عمری با شادی و لذت در خانه‌ای به مقاومی فولاد ساکن شوی و یا خانه‌ات را به همین شکل بسازی و دستوراتی را که از جانب من دریافت می‌کنی به انجام رسانی؟»

    عنکبوت بعد از مدتی تفکر و تعقل گفت:«خدایا! کدام یک رضایت تو را دارد؟»

    خدا گفت:«آنکه خانه‌ات به شکل گذشته باشد. امّا این را بدان که در خانه‌ی به هم تنیده تو پندها و رازهای بسیاری است برای آن‌ها که اهل تعقل هستند.»
    عنکبوت لحظه‌ای اندیشید. با خود گفت:«نسل‌ها پیش، یکی از خاندان من از خدا چیزی را طلب کرده بود که نمی‌دانست آیا اراده خدا بر این است یا نه! امّا وعده‌ای که خدا بهتر می‌دانست را امروز بر ما آشکار کرد. این نشان می‌دهد که وعده خدا حق است. رضایت او اولویت است و راه او بهترین راه است. الله می‌داند که خانه سست من چرا باید اینگونه باشد»
    عنکبوت گفت:«خدایا گزینه دوم را انتخاب می‌کنم. آنکه رضایت و اراده تو را دارد و صلاح هستی را در خود نهفته است. باشد که نسل‌های بعدِ من نیز به آن آگاه باشند»



    خدا گفت:«ای عنکبوت! به خاطر انتخاب شایسته و هوشمندانه‌ات؛ تو را جزء بندگان خاصم برمی‌گزینم. نام تو را در کتابم به هستی معرفی می‌کنم. آنچه امروز انجام داده‌ای را در حافظه هستی ثبت می‌کنم و تو و خاندانت را جزء مأمورین ویژه‌ام قرار می‌دهم. در زمین زندگی کنید. لانه بسازید و زاد و ولد کنید تا انسان‌ها پیام‌های مهم دیگری را که در شما و خانه‌هایتان نهفته است را دریابند. بدانید که در خانه شما پیام‌هایی نهفته است که در کاخ‌های بزرگ و سر به فلک کشیده، مانند را پیدا نمی‌کنید»
    عنکبوت شاد و خوشحال رفت تا پیام خدا را به سایر همنوعانش نقل کند.
    عنکبوت‌ها نسل به نسل این پیام را زنده نگهداشتند. بعدها، انسان‌ها از عنکبوت داستان‌ها نوشتند و فیلم‌ها ساختند. عنکبوت‌ها با عشق و در نهایت مهارت و زیبایی خانه‌هایشان را در جای‌جای هستی بنا کردند تا مأموریت بزرگی را که خدا به ایشان سپرده بود را به انجام برسانند.
    آن‌ها خوشحال بودند که وعده خدا حق است و رضایت او از هر چیز دیگری مهتر است، اراده او سراسر خیر و شادی است و او می‌داند و هیچ‌یک از ما نمی‌دانیم.

    منبع:
    www.kimiagari.com
    نوشته: مهرنوش بیوک افشاری




  • دلشاد

    مرسی داداش مازیار عزیز

  • ماهی

    ممنون مازیار جان .زیبا بود:46:

  • seena

    مرسی.خیلی زیباست که از یک آیۀ قرآن داستان به این زیبایی پدید میاد.

  • maryamlondon1

    نقل قول: Life Dream
    خدا گفت:«خواسته تو را شنیدم. همانطور که خواسته‌های پیشین تو و خواسته‌های گذشتگان تو را شنیده بودم. امّا این بار خواسته‌ات را طور دیگری پاسخ می‌دهم. لانه سست تو را برای امری مهم و بزرگ در هستی گذاشته‌ام. می‌خواهم تا انسان ها از آن پند گیرند و به عظمت وجود مدبرالامر هستی آگاه شوند. خانه‌ات را ببینند و به اندیشه‌های سست و بی‌پایه منشان آگاه شوند. لانه سست تو را ببینند و همچون تو با مرجعشان سخن بگویند. لانه‌ات را سست آفریده‌ام تا بتوانی کارهای بزرگی در هستی انجام دهی. روزی ماه، روشنایی و عظمت امروزش را از دست می‌دهد و تو به امر خالقت مسئولیت بزرگی را به انجام می‌رسانی. منتظر باش و آن روز را نظاره کن. تا آن روز لانه‌ای بساز و اگر لانه‌ات ویران شد. دوباره آن را از نو بنا کن. آن‌قدر بساز تا روز موعود فرا برسد.»

    :58: وهو علی کل شی قدیر ..مرسی مازیار عزیز خیلی جالب بود :72:


  • ژنرال

    حس خوندنش نیس :17:

    بعداً میام میخونم باشه؟ :9:


  • Life Dream

    نقل قول: maryamlondon1
    وهو علی کل شی قدیر ..مرسی مازیار عزیز خیلی جالب بود

    نقل قول: The one
    خیلی قشنګ بود داداشی دست ګلت درد نکنه

    قابلي نداشت خوشحالم كه خوشتون اومد :93:
    نقل قول: میرزا
    بعداً میام میخونم باشه؟

    باشه! :4:


  • gilas

    زیبا و عالی :1:

  • نخبه

    چقده طولانی بید.. یکم از اولاش یکمی هم از وسطاش و کمی هم از اخر داستان خوندم جالبناک بید ولی من از عنکبوت میترسم و بدم میاد اصلا از همه حشرات و جک و جونورا میترسم و بدم میاد.. چندشم میشه :30:

  • Life Dream

    نخبه,
    حيف شد همشو نخوندي، خيلي زيبا هست، از اون داستانهايي هست كه من خيلي دوسش دارم، البته از بعد معنويش ميگم ها نه از بعد جونوريش!! :10:

پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: