ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
شکستن ابتدای توبه است ....
gilas
مشتی خاکم. سبک و آزاد و بی تعلق. نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد. با باد سفر می کنم.
گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم؛
و گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم.
بسیاری اوقات اما خاک پای عابرانم، خاک پای هر کودک و هر پیر و هر جوان.
سال ها پیش اما تندیسی مغرور بودم با چشم هایی از عقیق، تراشیده و بالابلند.
زندانی دیوار و سقف و مردم. فریفته پیشکش و قربانی و دست هایی که به من التماس می کرد.
مردم خود مرا از کوه جدا کردند و تراشیدند و آوردند و بعد خود به پایم افتادند.
هیچ کس به قدر من ناتوان نبود. آنها اما از من می خواستند که زمین را حاصلخیز کنم . آسمان را پرباران.
می خواستند که گوسفندشان را شیرافشان کنم و چشمه ها را جوشان.
من اما هرگز نه چشمه ای را جوشان کردم و نه گوسفندی را شیرافشان. و نه هرگز زمین و آسمان را حاصلخیز و پرباران.
ستایش مردم اما فریبم داد. لذت تمجید، خون سیاهی بود که در تن سنگی ام جاری می شد.
هیچ کس نمی داند که هر بتی آرام آرام بت می شود.
بتان در آغاز به خود و به خیال دیگران می خندند. اما رفته رفته باور می کنند که برترند. من نیز باور کرده بودم.
تا آن روز که آن جوان برومند به بتخانه آمد. پیشتر هم او را دیده بودم.
نامش ابراهیم بود و هر بار از آمدنش لرزه بر اندامم افتاده بود.
حضورش حقارتم را به رخ می کشید. دیگران که بودند حقارت خویش را تاب می آوردم.
آن روز اما با هیچ کس نبود. بتخانه خالی بود از مردم. تنها او بود و تبری بر دوش.
ترسیده بودم، می لرزیدم و توان ایستادم نداشتم.
ابراهیم نزدیکم آمد و گفت: وای بر تو، مگر تو آن کوه نبودی که مدام تسبیح خدا می گفتی؟
مگر ذره ذره خاک تو نبود که از صبح تا غروب یاسبوح و یاقدوس می گفت؟
تو بزرگ بودی، چون خدا را به بزرگی یاد می کردی.
چه شد که این همه کوچکی را به جان خریدی؟
چه شد که میان خدا وبندگانش، ایستادی؟
چه شد که در برابر یگانگی خداوند قد علم کردی؟
چه چیز تو را این همه در کفرت پابرجا و مصصم کرده است؟
چرا مجال دادی که مردم تو را بفریبند و تو مردم را؟
وای بر تو و وای بر هر آفریده ای که با آفریدگار خود خیال برابری کند.
و آن گاه تبرش را بالا برد اما هرگز آن را بر من فرود نیاورد.
من خود از شرم فرو ریختم؛ غرورم شکست و کفری که در من پیچیده بود، تکه تکه شد.
ابراهیم، تکه های مرا در دست گرفت و گفت: شکستن ابتدای توبه است و توبه ابتدای ایمان.
و من در دست های ابراهیم توبه کردم و بار دیگر ایمان آوردم به خدایی که پاک است و شریکی ندارد.
ابراهیم گفت: تو امروز شکستی، ای بت! اما مردم هرگز از پرستش بتان دست برنخواهند داشت.
مردم می توانند از هر چیزی بتی بسازند،
و اگر چوبی نباشد که آن را بتراشند و اگر سنگی نباشد که به پایش بیفتند،
خیال خود را خواهند تراشید و به پای خود خواهند افتاد و خود را خواهند پرستید.
و وای که پرستیدن هر چیز بهتر از پرستیدن خویش است.
ابراهیم گفت: این مردم، خدا را کوچک دوست دارند؛ کوچک تر از خویش.
خدایی یافتنی، خدایی ملموس و دیدنی. خدایی که بتوان بر آن خدایی کرد.
اما خدایی که مثل هیچ کس و هیچ چیز نیست،
خدایی که همه جا هست و هیچ جا نیست،
خدایی که نه دست کسی به آن می رسد و نه در ذهن کسی می گنجد،
خدایی دشوار است؛ و این مردم خدای آسان را دوست دارند.
به دست های ابراهیم چسبیدم و گفتم: ای ابراهیم!
مرا شکستی و رهانیدی از آن خدای سهل ساختگی، حالا تنها مشتی خاکم در برابر دشواری خدا چه کنم؟
ابراهیم گفت: تو خاکی مومنی و از این پس آموزگار مردم.
شهر به شهر و کوه به کوه و دشت به دشت برو .
به یاد این مردم بیاور که از خاکند و خاک را جز فروتنی، سزاوار نیست.
و اگر روزی کسی به قصه ات گوش داد، برایش بگو که
چگونه ستایش مردم، مغرورت کرد و چگونه غرور، مشتی خاک را بدل به بت می کند.
من گریستم و دست های ابراهیم خیس اشک شد.
او مشتی از مرا به آب داد و مشتی را به باد و مشتی را در رهگذار مردم ریخت...
عرفان نظر آهاری
The one
baron jon
نخبه
Life Dream
مرسي گيلاس جان بسيار زيبا بود، يه مثبت طلبت
بعضيها توو زندگشون اشتباهات زيادي داشتن و روو اشتباهاتشون اسرار داشتن، خدا يه مسيبت رو براشون ميفرسته كه براشون تلنگري باشه براي ياداوري اشتباهاتشون و برگشت به سوي حقانيت! بعضيها متوجه ميشن و زود توبه ميكنن، بعضيها هم...
خدايا توبه بندگان گناه كارتو بپذير و به اونها فرصت دوباره ساختن رو بده، فرصت دوباره زندگي كردن و دوباره بندگي كردن رو
دلشاد
malakeh
هاچو هاچو
ماهی
gilas
ژنرال
مرسی
aac198000
فوق العاده بود
soheyla
سلام و سپاس
بسیار زیبا بود
این موضوع و وقتی دانشجو بودم احساس کردم .
کار خوب و تحصیلات عالی و چهره ی جوون و فریبنده ام ازم یه بت واقعی ساخته بود . بتی که به وسیله ی همکارام و هم دانشگاهیام تمجید میشد .
یهو اتفاقی برام افتاد که فهمیدم هرچقدر هم زیبائی و فریبندگی و قدرت داشته باشم شکسته شدنم با کوچکترین تلنگری امکان پذیره .
بعد از اون روز دیگه رو داشته های کاذب و پوشالیم حتی یک درصد هم حساب نکردم ...
gilas
محسن صائب
پرسپولیس
مرسی زیبا بود
sib
Mahboob
hadi04
gilas
چقدر آشنا است این شعر
کاملا موافقم
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→