به یاد می اوری روزی را که روبه روی ایینه به چشمان خود خیره شده بودی و با خود زمزمه می کردی رنگ و اندازه اش را دوست ندارم باید یک لنز بخرم و شاید عینک افتابی بزرگی بزنم اما امروز که فقط یک روح هستی دیگر نیازی به این کارها نداری چون اصلا دیده نمی شوی و بزرگترین ارزویت این است که کسی پیدا شود تا خیره شود به همان چشمان ریز و بدون لنزت.
از مقابل چشمانت عبورمی کند روزهایی که مجبور بودی هرروز 6 صبح و شاید زودتر از خواب ناز بیدار شوی و دوباره روز از نو...
اما حالا سالهاست که به خواب رفته ای و در حسرت شبی هستی که خسته و گرسنه به خواب پناه می بردی.
به یاد می اوری روزهایی را که از سختی روزگار به تنگ می امدی و صدها بلکه هزاران هزار بار ارزوی مرگ خود را می کردی اما حالا که فقط یک روح هستی حسرت داشتن یک روز از همان زندگی پر از رنج قلبت را فشرده می سازد.
امروزفقط یک روح هستی و هرگز نمی توانی صدای شنهای شیرین درون گلابی را زیر دندانهایت بشنوی.
هرگز نمی توانی طعم شیرین یک کیک شکلاتی تزیین شده با خامه را بچشی.
نمی توانی حتی یک بار دیگر به ساحل بروی و پاهای برهنه خودت را به درون قلب گرم شن ها فرو ببری و بعد به صدای زیبای دریای خروشان که از درون صدف ها به گوش می رسد دل بسپاری دیگر نمی توانی قلعه بزرگ رویاهایت را از شن و ماسه بسازی و هرگز نمی توانی یک بار دیگربا دیدن غروب افتاب به تنها کسی که دلت را به او سپرده بودی فکر کنی.
هرگز نمی توانی بزرگترین ارزوهایت را تجسم کنی وبه شمع های روی کیک تولدت یک باره بدمی.
هرگز نمی توانی به شهر بازی بروی و با تمام وجود کودکیت را فریاد بکشی.
حالا که یک روح هستی هرگز نمی توانی به چشمهای بی انتهای مادرت خیره شوی و دستان پر مهرش را در دستانت بفشاری و او را در اغوش بگیری نه هرگز نمی توانی.
حالا که یک روح هستی هرگز نمی توانی نهایت لذت را از گام برداشن بر روی برگ های پاییزی و شنیدن زیباترین خش خش دنیا ببری.
هرگز نمی توانی از سرمای تن ادم برفی هنگام فرو کردن دو سنگ کوچک به عنوان چشمهایش در زمستانی سرد بلرزی.
حالا که فقط یک روح هستی هرگز نمی توانی به لمس ارزوهایت حتی در میان رویاهای شبانه بپردازی و در میان انها پرواز کنی.
حال که فقط یک روح هستی هرگز نمی توانی گیسوانت را به دست نسیم بهاری بسپاری و از عطر گلها سرمست شوی.
حال که فقط یک روح هستی درس بزرگی از ماهی کوچکی که در حال جان دادن در میان انگشتانت بود گرفتی ماهی از دریا فاصله گرفته بود و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ بود او هیچ وقت ارزوی تنفس کردن بیرون از اب را نداشت اما گذشته را رها کرده بود و سعی می کرد با تمام وجود توسط عمیق ترین دم و بازدم های عمرش زندگی را تنفس کند می دانست که شاید لحظه ای دیگر...
اما افسوس که تصور این که روزی تنها یک روح هستیم از ذهنمان فرسنگ ها دور است...
baron jon
به یاد می اوری روزی را که روبه روی ایینه به چشمان خود خیره شده بودی و با خود زمزمه می کردی رنگ و اندازه اش را دوست ندارم باید یک لنز بخرم و شاید عینک افتابی بزرگی بزنم اما امروز که فقط یک روح هستی دیگر نیازی به این کارها نداری چون اصلا دیده نمی شوی و بزرگترین ارزویت این است که کسی پیدا شود تا خیره شود به همان چشمان ریز و بدون لنزت.
از مقابل چشمانت عبورمی کند روزهایی که مجبور بودی هرروز 6 صبح و شاید زودتر از خواب ناز بیدار شوی و دوباره روز از نو...
اما حالا سالهاست که به خواب رفته ای و در حسرت شبی هستی که خسته و گرسنه به خواب پناه می بردی.
به یاد می اوری روزهایی را که از سختی روزگار به تنگ می امدی و صدها بلکه هزاران هزار بار ارزوی مرگ خود را می کردی اما حالا که فقط یک روح هستی حسرت داشتن یک روز از همان زندگی پر از رنج قلبت را فشرده می سازد.
امروزفقط یک روح هستی و هرگز نمی توانی صدای شنهای شیرین درون گلابی را زیر دندانهایت بشنوی.
هرگز نمی توانی طعم شیرین یک کیک شکلاتی تزیین شده با خامه را بچشی.
نمی توانی حتی یک بار دیگر به ساحل بروی و پاهای برهنه خودت را به درون قلب گرم شن ها فرو ببری و بعد به صدای زیبای دریای خروشان که از درون صدف ها به گوش می رسد دل بسپاری دیگر نمی توانی قلعه بزرگ رویاهایت را از شن و ماسه بسازی و هرگز نمی توانی یک بار دیگربا دیدن غروب افتاب به تنها کسی که دلت را به او سپرده بودی فکر کنی.
هرگز نمی توانی بزرگترین ارزوهایت را تجسم کنی وبه شمع های روی کیک تولدت یک باره بدمی.
هرگز نمی توانی به شهر بازی بروی و با تمام وجود کودکیت را فریاد بکشی.
حالا که یک روح هستی هرگز نمی توانی به چشمهای بی انتهای مادرت خیره شوی و دستان پر مهرش را در دستانت بفشاری و او را در اغوش بگیری نه هرگز نمی توانی.
حالا که یک روح هستی هرگز نمی توانی نهایت لذت را از گام برداشن بر روی برگ های پاییزی و شنیدن زیباترین خش خش دنیا ببری.
هرگز نمی توانی از سرمای تن ادم برفی هنگام فرو کردن دو سنگ کوچک به عنوان چشمهایش در زمستانی سرد بلرزی.
حالا که فقط یک روح هستی هرگز نمی توانی به لمس ارزوهایت حتی در میان رویاهای شبانه بپردازی و در میان انها پرواز کنی.
حال که فقط یک روح هستی هرگز نمی توانی گیسوانت را به دست نسیم بهاری بسپاری و از عطر گلها سرمست شوی.
حال که فقط یک روح هستی درس بزرگی از ماهی کوچکی که در حال جان دادن در میان انگشتانت بود گرفتی ماهی از دریا فاصله گرفته بود و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ بود او هیچ وقت ارزوی تنفس کردن بیرون از اب را نداشت اما گذشته را رها کرده بود و سعی می کرد با تمام وجود توسط عمیق ترین دم و بازدم های عمرش زندگی را تنفس کند می دانست که شاید لحظه ای دیگر...
اما افسوس که تصور این که روزی تنها یک روح هستیم از ذهنمان فرسنگ ها دور است...
gilas
دلشاد
MAJID ART
واقعا تأثیرگذار بود ...
ܓ✿مرسی بارون یکی یدونه ..
baron jon
gilas
دلشاد
MAJID ART
مرسي دوستان عزيز
mati
niutish
پرسپولیس
The one
شاید؟!!
خدا اونروزو دیر بیاره
مرسی بارونم
hadi04
منم
الان دارم چاي نبات ميخورم تو هم ميخواي؟
ممنون بارون جون بسيار زيبا و تاثير گذار بود
baron jon
ژنرال
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→