₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » خدا 10 برابر پاداش میده
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » خدا 10 برابر پاداش میده

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



خدا 10 برابر پاداش میده

521 بازدید، 18 پست، نویسنده: gilas

  • gilas




    چند روزی به آمدن عيد مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا" رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.

    استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا".

    بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه!

    استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.

    استاد 50 ساله‌مان با آن كت قهوه‌اي سوخته‌اي كه به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.

    "من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.

    استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم...

    اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.

    نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم.

    از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه می کند...

    پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ...

    حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.

    آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند.

    بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.

    اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.

    بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.

    گفتم: این چیه؟

    "باز کن می فهمی"

    باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!
    این برای چیه؟

    "از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."

    راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!

    مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.

    راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.

    روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...

    "چه شرطی؟"

    بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.

    ***
    استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: "به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟"

    منبع :الف




  • hadi04

    خیلی زیبا بود واقعا متاثر شدم گیلاسی اشکم درومد ممنون :79:
    راستی آموزنده هم بود :10:


  • Life Dream

    مرسي گيلي جان، بسيار متاثر شديم بسي :65:

  • نخبه

    :24: اخی چقده باباها مهربون و زحمت کشن

  • mz56mz

    ممنون عمو جان :46:
    نقل قول: gilas
    خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد

    :58:


  • دلشاد

    مرسی گیلاس زیبا بود

  • هاچو هاچو

    قشنگ بود :17: بابا جونم :17: خدا جونم :17: مرسی گیلی گیلی :1:

  • ژنرال

    بسیار زیبا بود :39:

  • m3hrdad

    نتیجه میگیریم کههههه دوستان تهرانیه عزیزمون به بچه هاشون یاد بدن کم توقع باشن و جایی میرن مهمونی از کسی عیدی طلب نکنن :دی

  • baron jon

    چقدر قشنگ بود :39:
    مرسي گيلاسي :90:


  • مخلوط کن

    نقل قول: gilas
    راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!

    همیشه آدم عاقل حساب پولاش باید دستش باشه! :86:


  • مخلوط کن

    نقل قول: gilas
    راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!

    همیشه آدم عاقل حساب پولاش باید دستش باشه! :86:


  • maryamlondon1

    نقل قول: gilas
    : نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم...

    :79:
    خیلی زیبا بود گیلاس جونم .چه زمونه بوده .الان به مادر وپدر بی حرمتی میکنن به خاطر خوشیهای دنیا :2: همین ماه گذشته ایران بودم .. ماجرای ناراحت کننده جلوی چشمم اتفاق افتاد که هروقت یاد ازمایشگاه میافتام اون ماجرا را هم جلوی چشمم رژه میره :2: من ومادر عروس دم درب ازمایشگاه نشسته بودیم .ومنتظر بچه ها بودیم که جواب ازمایش بگیرن . دیدم یک پسر فحشای رکیک :68: به پیر مردی روبروی میداد من فکر کردم پدر عروس واون هم دامادشه .وبه جاریم گفتم حتما جواب ازمایش خوب نیاامده وپسره عصبانی شده وبه پدر عروس داره فحش میده :2: .بعد بیچاره پیر مرد مقداری پول در اورد وبه جوان داد وداشت میرفت که فضولیم گل کرد وازش پرسیدم دامادته .پیر مرده گفت نه خانم پسرمه :2: یهو پسرش امد ودوباره فحش نثار پیر مرد بیچاره کرد وپیر مرد هم سرش انداخت پائین ورفت .تو دلم گفتم ای واویلا جوان از قصاص خدا کجا پناه میبری :2:


  • arash52

پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: