قدمهایش سنگین و شمرده شمرده است. و برگبرگ رنگ از شانههایش میریزد.آمدنش آسمان را مهربان میکند. و آدمها را با غروب آشنا میکند. یگانه بیرنگِ رنگآفرین.
مهمانمان با اجازه تو میآید، با اجازه تو روزهایمان را رنگرنگ، زرد و سرخ و نارنجی، شبهایمان را بلند و پرستاره، و اگر تو بخواهی، پر خاطره میکند. دلمان برای بارانهایش تنگ شده است. دلمان برای شبهای طولانیاش تنگ شده است. دلمان برای شبنشینی، برای نشستن پای حرفهای بزرگترها، برای دور هم جمع شدن، برای دلتنگیهای دور و دیرمان را با دیگران شریک شدن، برای آرامش عصرها، برای بیرمقی آفتاب، که تا دیروز بیرحم بود و نیزه بر سرمان میبارانید، تنگ شده است.
▧ تصویر در دسترس نیست
خدایا! پاییز را مهمانمان کن! سوگند میخوریم، قول میدهیم، قدرش را بدانیم.بگذار پاییزمان واقعی باشد، میدانی؟ پاییز را برای ما رنگین آفریدهای و ما خودمان هم در مدرسههایمان رنگینترش میکنیم.
طوری مهمان نوازی میکنیم که وقتی زمستان پیرِ خردمند سراغمان آمد، پاییز سر تکان دهد که: «تمام شد؟ یعنی سه ماه گذشت؟» خدایا! کاری کن پاییز امسال، سراغ ما که بیاید، پاییزی واقعی باشد.ما هم قول میدهیم وقتی میرود، با حسرت برود. قول میدهیم هر برگی که از شانهاش میافتد، ما به یاد تو بیفتیم که اجازه دادی نقاشی بزرگ جهان، با رنگهای گونهگونش مهمانمان باشد.
قول میدهیم هر قطره باران برایمان نشانی تو را بگوید. قول میدهیم غمهای غروبمان را با تو زمزمه کنیم. قول میدهیم، قول میدهیم بهخاطر این مهمان از تو تشکر کنیم
▧ تصویر در دسترس نیست
خدایا! بهشتت را دوست داریم، بهشتت را میخواهیم، به فکر ما باش. ما از بهار سبز، از سبزی بهار تا سفیدی برف یاد تو خواهیم بود.
baron jon
قدمهایش سنگین و شمرده شمرده است. و برگبرگ رنگ از شانههایش میریزد.آمدنش آسمان را مهربان میکند. و آدمها را با غروب آشنا میکند. یگانه بیرنگِ رنگآفرین.
مهمانمان با اجازه تو میآید، با اجازه تو روزهایمان را رنگرنگ، زرد و سرخ و نارنجی، شبهایمان را بلند و پرستاره، و اگر تو بخواهی، پر خاطره میکند.
دلمان برای بارانهایش تنگ شده است. دلمان برای شبهای طولانیاش تنگ شده است. دلمان برای شبنشینی، برای نشستن پای حرفهای بزرگترها، برای دور هم جمع شدن، برای دلتنگیهای دور و دیرمان را با دیگران شریک شدن، برای آرامش عصرها، برای بیرمقی آفتاب، که تا دیروز بیرحم بود و نیزه بر سرمان میبارانید، تنگ شده است.
خدایا! پاییز را مهمانمان کن! سوگند میخوریم، قول میدهیم، قدرش را بدانیم.بگذار پاییزمان واقعی باشد، میدانی؟ پاییز را برای ما رنگین آفریدهای و ما خودمان هم در مدرسههایمان رنگینترش میکنیم.
طوری مهمان نوازی میکنیم که وقتی زمستان پیرِ خردمند سراغمان آمد، پاییز سر تکان دهد که: «تمام شد؟ یعنی سه ماه گذشت؟»
خدایا! کاری کن پاییز امسال، سراغ ما که بیاید، پاییزی واقعی باشد.ما هم قول میدهیم وقتی میرود، با حسرت برود. قول میدهیم هر برگی که از شانهاش میافتد، ما به یاد تو بیفتیم که اجازه دادی نقاشی بزرگ جهان، با رنگهای گونهگونش مهمانمان باشد.
قول میدهیم هر قطره باران برایمان نشانی تو را بگوید. قول میدهیم غمهای غروبمان را با تو زمزمه کنیم. قول میدهیم، قول میدهیم بهخاطر این مهمان از تو تشکر کنیم
خدایا!
بهشتت را دوست داریم، بهشتت را میخواهیم، به فکر ما باش. ما از بهار سبز، از سبزی بهار تا سفیدی برف یاد تو خواهیم بود.
فرارسیدنت مبارک پاییز برگ ریز
دلشاد
خدایا!
بهشتت را دوست داریم، بهشتت را میخواهیم، به فکر ما باش. ما از بهار سبز، از سبزی بهار تا سفیدی برف یاد تو خواهیم بود.
چقدر زیبا ست
gilas
mz56mz
ژنرال
پائیز فصل قشنگیه به شرطی که تو جنگل و دشت باشی! وگرنه توی شهر که همچین لطفی نداره جز بارونش البته ...
niutish
maryamlondon1
ای باران جونم من از زیادی باران ناله میکنم
ماهی
خیلی خیلی خیلی زیبا بود
نخبه
baron jon
صدای پای پاییز است که از شهریور خاموش می آید.
صدای پای یک افسونگر زیبا،صدای یک نفر با دامنی پر برگ
صدای پای یک هجران کشیده، یک نفر عاشق
چنار سبز کوچه برگهایش را به پایش ریخته تا عاشق خسته مبادا پا به روی خاک بگذارد،
صدای پای پاییز که از پس کوچه های مهر می آید و می پیچد کنار شاخ و برگ بید همسایه.
پرسپولیس
malakeh
sib
shaakhe_nabat
baron jon
هاچو هاچو
mati
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→