ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
baron jon
یک نشنیدن ساده!
دختری جوان همراه برادرش نزد شیوانا آمد و از او در مورد مشکلش راهنمایی خواست. دختر جوان گفت: "مدتی قبل پسرخالهام به خواستگاریام آمد و با توجه به رابطه فامیلی قرار بر این شد که با هم ازدواج کنیم. اما چند روز مانده به ازدواج پسرخالهام شروع به بهانهگیری کرد و نشان داد که به شدت نسبت به من و خانوادهام بدبین است و در نهایت از ازدواج سر باز زد و با بدنامی مرا پس زد و دیگر سراغم را نگرفت."
الان نزدیک یک ماه است که از آن روز میگذرد و من کمکم با این ماجرا کنار آمدهام. اما مشکل اینجاست که او هر از چند گاهی پشت سر من و خانوادهام بدگویی میکند و ما را تحقیر كرده و بعد پی کار خود میرود و من و خانوادهام چند روز به خاطر کنایه و حرفهای او دچار ناراحتی و عذاب روحی میشویم. به من و خانوادهام بگویید چه کنم؟"
شیوانا لبخندی زد و گفت: "خیلی ساده به حرفهایش توجهی نکنید و به زندگی خود برسید!"
دختر جوان با ناراحتی گفت: "این غیرممکن است! گوشه و کنایههای او بسیار عذابآور است و او از اینکه مرا ترک کرده احساس قدرت میکند!"
شیوانا شانههایش را بالا انداخت و گفت: "خوب بگذارید احساس قدرت کند و با این باور زندگی کند که شما را پست و حقیر ساخته است. شما که نمیتوانید روی احساس و باور مردم تاثیر بگذارید اما میتوانید مواظب احساس و باور خود باشید. خوب این کار را انجام دهید."
برادر دختر جوان که تا این لحظه ساکت بود با خشم گفت: "یعنی شما میگویید ما به بدگوییهای او توجهی نکنیم و چنان رفتار کنیم انگار این حرفها زده نشده است؟"
شیوانا به برکه آبی که در نزدیکی آنها بود اشارهای کرد و گفت: "الان در این برکه تعدادی قورباغه هست که از وقتی آمدید دارند از خود صدا درمیآورند. تا الان که نگفته بودم شما صدای آنها را نمیشنیدید با وجودی که از اول صبح سروصدایشان بلند بود. همانطوری که صدای این قورباغهها را با اینکه وجود داشتند نشنیدید صدای این خواستگار مغزپریش را هم نشنوید."
دختر جوان با ناراحتی گفت: "من که نمیتوانم خود را به کری بزنم و هر چه او میگوید را نشنوم! او که قورباغه نیست!"
شیوانا تبسمی کرد و گفت: "موجودی که تو از او یاد میکنی فردی است پیمانشکن و روانپریش که نه تنها از پذیرش تعهد فراری است بلکه از آزار دیگران هم لذت میبرد. من هیچ قورباغهای را نمیشناسم که اینگونه باشد."
دختر جوان مات و مستاصل به شیوانا خیره شد و بعد از مدتی گفت: "برای آخرین بار از شما میپرسم چاره کار من و خانوادهام چیست؟"
شیوانا با لبخند گفت: "همان که گفتم! شما از همان ابتدا اشتباه کردید که یک فرد بدبین روانپریش و هذیانگو را فقط چون فامیل بود به حریم خود راه دادید. از سوی دیگر شکرگزار باشید که این شخص بیمار، نیامده، از پیش شما رفت. حال اینکه گهگاه برای دفاع از خود پیش دوست و آشنا چیزی میگوید این یک موضوعی است که شما روی آن کنترلی ندارید و اینکه شما از بدگوییهای او ناراحت میشوید موضوع دیگری است. پیشنهاد من همان است که اول گفتم. ناراحت نشوید و همانطوری که صدای خیلی چیزها را نمیشنوید تصمیم بگیرید که دستهجمعی دیگر صدای او را نشنوید. ناراحتی اتفاق نمیافتد و همه چیز حل میشود. فراموش نکنید که او پشت سر شما یاوه میگوید تا شما را ناراحت کند و شما با ناراحت شدن باعث رضایت و قدرت گرفتن او میشوید. پس اصلا به این موضوع توجهی نکنید و به کار و زندگی خود برسید. چاره کار شما یک نشنیدن ساده است!"
hadi04
The one
نمایش یا پنهان متن
از قدیم گفتن قور قور قورباغه رو میشه خفه کرد ولی دهن مردمو عمراgilas
نخبه
اره واقعا در مورد بعضیا همین جوریه به هیچ جات نباید حسابشون کنی تا کم کم خودشون خفه بشن
EVANESCENCE
دلشاد
محسن صائب
حکایت اموزنده ای بود
حورا
baron jon
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→