₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » کوتاه و خواندنی
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.



یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



کوتاه و خواندنی

590 بازدید، 13 پست، نویسنده: garfild

  • garfild




    از نامه های بابا لنگ دراز به جودی ابوت......


    جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که درافق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند. دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک
    آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت وزمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ... جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود. پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم دردلش ثبت شویم.
    دوستدارتو : بابالنگ دراز


    موش

    فرانتس آافكا
    ترجمه: احمد شاملو


    موش گفت: «افسوس! دنيا روز به روز تنگ تر مي شود. سابق چهان چنان دنگال بود كه ترسم گرفت: دويدم و دويدم تا دست آخر هنگامي كه ديدم از هر نقطه ي افق ديوارهايي سر به آسمان مي كشد، آسوده خاطر شدم. اما اين ديوارهاي بلند با چنان سرعتي به هم نزديك مي شود كه من از هم اكنون خودم را در آخر خط مي بينم و تله ئي كه بايد در آن افتم پيش چشمم است.»
    گربه در حالي كه او را مي دريد چنين گفت: «چاره ات در اين است كه جهتت را عوض كني.».



    پدربزرگ پير و نوه
    لئو تولستوي

    پدربزرگ خيلي پير شده بود.پاهايش ديگر قدرت راه رفتن نداشت؛ چشمهايش ديگر جايي را نمي ديد، گوشهايش نمي شنيد،حتي دنداني هم براي غذا خوردن نداشت. پسر و عروسش تصميم گرفتند ديگر او را سر ميز ننشانند، بلكه كنار بخاري به او غذا بدهند.
    روزي آنها غذاي پيرمرد را در فنجاني ريختند و برايش بردند. پيرمرد فنجان را به طرف خودش كشيد. اما از دستش افتاد و شكست. عروسش عصباني شد و گفت از اين به بعد غذاي او را در تشت مي ريزد و به او مي دهد. پيرمرد آهي كشيد اما چيزي نگفت.
    يك روز پدر و مادر در خانه نشسته بودند كه ديدند پسرشان روي زمين نشسته و كاري انجام مي دهد. پدر پرسيد:«ميشا تو داري چيكار مي كني؟» ميشا گفت: «دارم تمرين مي كنم مي خوام وقتي شما ها پير شدين تو اين تشت بهتون غذا بدم»







  • دلشاد

    مرسی داش مرتضی هر 3 داستان باحال و جالب بود

  • نخبه

    ممنون جالب بود :46:

  • نخبه

    ممنون جالب بود :46:

  • نخبه

    ممنون جالب بود :46:

  • gilas

    خیلی عاااالی بود مخصوصا اولی :39:

  • The one

    نقل قول: garfild
    سابق چهان چنان دنگال بود

    دنگال یعنی چی؟ :4:

    مرسی بقیش جالب بود :65:


  • star night

    عالی بود مرسی مرسی 337 337 337 337

  • حورا

    مرسی .بابا لنگ درازو خیلی دوست دارم :1:

  • هاچو هاچو

    این بابا لنگ دراز رو آخر نشون داد یا نه ؟ یادم نمیاد :66:
    آفرین گارفیلد :3:


  • mati

    مرسی خیلی قشنگ بود :46:
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: