ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
ماجرای خواستگاری رفتن سنایی غزنوی
KuRoSh
شاعر گفت: «حالا بفرمائید ببینم، مسلماً هرکس طاووس خواهد جور هندوستان کشد! من که طالبم باید از بسیاری و سختی کابین ـ که همان مهریه باشد ـ نترسم.»
پدر دختر گفت: «مهریهی دختر من هزار گوسفند است که...»
شاعر گفت: «این که چیزی نیست، کمی به من فرصت دهید حاضر میکنم.» (لابد باخود فکر کرد: چند قصیدهی مدیحه که بگوید بهای خرید گوسفندان به راحتی میسر میشود.) پدر دختر گفت: «بله، اما گوسفندها باید نصف تنشان، یعنی سر و گردن و دوپای جلو، سیاه باشد و دوپای عقب آنها قهوهای، درضمن همهی هزار گوسفند باید بره و نرینه باشند.»
شاعر متوجه شد سنگ بزرگ را پدر دختر جلوی پای او میاندازد تا منصرفش کند. اما از تک و تا نیفتاد و گفت چقدر وقت خواهم داشت؟ پدر دختر گفت: «از حالا درست یک سال، بعد از یک سال اگر نیامدی یعنی منصرف شدهای و نباید گلهای از ما داشته باشی که دختر را به دیگری شوهر دادهایم.»
سنایی گفت: «قبول، اما اجازه میدهی با حضور خود شما، یک نظر دختر را ببینم؟»
پدر رضایت داد. دختر چون به مجلس آمد، سنایی با اشتیاق لحظهای به معشوق نگریست و گفت: «ارزشش را دارد.» وقت رفتن گیوهی کهنهای به پا داشت، آنها را درآورد و داد به دختر، که «تا برگشتن من با کابین عجیب و دشوار، این امانت را برای من نگه دار.» و گیوهها را داد و رفت در پی نخود سیاه. دختر با تعجب به گیوههای شندره نگاه کرد و به خود گفت: «این آشغالها به چه درد میخورند؟ من این گیوههای نکبتی را میاندازم توی سطل آشغال، اگر طرف برگشت ـ که غیر ممکن است ـ برای او یک جفت گیوه نو میخرم و جای این گیوهها بهاش میدهم، اگر برنگشت که قضیه خود به خود حل است.» و گیوهها را پرت کرد دور.
شاعر، دوستان را به یاری گرفت، سالی قصیده ساخت و صله گرفت و پول را فراهم نمود، پول که باشد مسائل آسان میشوند، دوستان فراوان گرمابه و گلستان شاعر هم زندگی خود را رها کردند و از اینجا و آنجا گوسفندها را خریدند. سر سال شاعر برگشت که «با مهریهی عجیب آمدهام، اینک الوعده وفا.»
پدر دختر و خود دختر دیدند چارهای جز پذیرش داماد برایشان نمانده. گفتند: باشد، تسلیم، فرصتی بده تا وسایل عروسی را آماده کنیم.
شاعر رو به دخترکرد و گفت: اول از همه، آن امانتی مرا برگردان تا به کارهای دیگر برسیم.
دختر کاملاً گیوهها را فراموش کرده بود. گفت کدام امانتی؟
سنایی گفت: «ای بابا همان امانتی که وقت رفتن گفتم تا برگشتن من نگهشان دار!»
دختر گفت: «آهان! آن گیوههای پاره پوره را؟ دورشان انداختم، حالا درعوض دوجفت گیوه برایت میخریم.»
نوشتهاند، سنایی گفت: «نه، نشد. دختری که یک جفت گیوهی کهنه را یک سال نتوانسته به امانت نگهدارد، چگونه میخواهد، دل شاعر را، که عرش الهی است، آن هم برای تمام عمر، به امانت نزد خود حفظ کند؟» بعد آهی کشید و به تلخی گفت: «اشتباه کرده بودم، حالا جلوی ضرر را از هرجا بگیری منفعت است. من از ازدواج منصرف شدم» و بیرون رفت.!
ژنرال
مرسی ...
arash52
سپاس سرباز
The one
ولی نه واقعا رمانتیک بود خوشم اومد
از آدمهای پول دوست اصلا خوشم نمیاد تجربه بهم ثابت کرده که خیلی حسابگرن و چیزی ار احساس و از خودگذشتگی سرشون نمیشه
مرسی جلال مهربون
ژنرال
من پول دوستم ولی خیلی از من خوشت میاد
دلشاد
ببینم با این حکایت نکنه خبر خیری هست و ما نمیدانیم
KuRoSh
حتما هم عطرش باید مورد پسند خانوم باشه تا بتونه نگهش داره
واقعا بود
همین طور که هست میگی اسنان هایی که پول دوست هستند خانواده را فدای پول می کنند
فدای سما آجی نقطه هاش رو موش خورده
قربان شما استاد ما دست پرورده شماییم
خواهش می کنم میرزا جان
The one
خوشبختم منم هیفا قانع پسند هستم
نمایش یا پنهان متن
فامیلیتو کی عوض کردی؟بهونه
mz56mz
KuRoSh
به چقدر قانع میشی هیفای عزیز 3000میلیارد خوبه
یا مبلغ قانع شدنت بیشتره
فدای داداش گلم برم قابل نداشت
فدات آقا
baron jon
مرسي
ژنرال
از فردای همون روزی که شما رفتی تو کار داروهای تقلبی
gilas
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→