₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » ماجرای خواستگاری رفتن سنایی غزنوی
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » ماجرای خواستگاری رفتن سنایی غزنوی

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



ماجرای خواستگاری رفتن سنایی غزنوی

488 بازدید، 14 پست، نویسنده: KuRoSh

  • KuRoSh

    حکایت کرده‌اند که سنایی، عاشق دختر یکی از بزرگان و اشراف غزنین شد، در جوانی و البته در اوج شهرتش به شاعری. به خواستگاری دختر رفت. پدر دختر، می‌دانست شاعر تهیدست است و هرچه صله گرفته از بزرگان خرج دوست و رفیق کرده است. اما می‌خواست محترمانه شاعر را رد کند و دست خالی برگرداند. پس زرنگی کرد و به‌جای ایرادگیری مرسوم که: «پول و پله نداری و شاعری هم شد شغل؟» به سنایی گفت: «بسیار سرافراز است که او خواهان دخترش شده و چه کسی محترم‌تر از شاعر مشهور درباری، اما می‌ترسم از پس کابین دختر من برنیایی.»


    شاعر گفت: «حالا بفرمائید ببینم، مسلماً هرکس طاووس خواهد جور هندوستان کشد! من که طالبم باید از بسیاری و سختی کابین ـ که همان مهریه باشد ـ نترسم.»

    پدر دختر گفت: «مهریه‌ی دختر من هزار گوسفند است که...»

    شاعر گفت: «این که چیزی نیست، کمی به من فرصت دهید حاضر می‌کنم.» (لابد باخود فکر کرد: چند قصیده‌ی مدیحه که بگوید بهای خرید گوسفندان به راحتی میسر می‌شود.) پدر دختر گفت: «بله، اما گوسفندها باید نصف تنشان، یعنی سر و گردن و دوپای جلو، سیاه باشد و دوپای عقب آن‌ها قهوه‌ای، درضمن همه‌ی هزار گوسفند باید بره و نرینه باشند.»

    شاعر متوجه شد سنگ بزرگ را پدر دختر جلوی پای او می‌اندازد تا منصرفش کند. اما از تک و تا نیفتاد و گفت چقدر وقت خواهم داشت؟ پدر دختر گفت: «از حالا درست یک سال، بعد از یک سال اگر نیامدی یعنی منصرف شده‌ای و نباید گله‌ای از ما داشته باشی که دختر را به دیگری شوهر داده‌ایم.»

    سنایی گفت: «قبول، اما اجازه می‌دهی با حضور خود شما، یک نظر دختر را ببینم؟»

    پدر رضایت داد. دختر چون به مجلس آمد، سنایی با اشتیاق لحظه‌ای به معشوق نگریست و گفت: «ارزشش را دارد.» وقت رفتن گیوه‌ی کهنه‌ای به پا داشت، آن‌ها را درآورد و داد به دختر، که «تا برگشتن من با کابین عجیب و دشوار، این امانت را برای من نگه دار.» و گیوه‌ها را داد و رفت در پی نخود سیاه. دختر با تعجب به گیوه‌های شندره نگاه کرد و به خود گفت: «این آشغال‌ها به چه درد می‌خورند؟ من این گیوه‌های نکبتی را می‌اندازم توی سطل آشغال، اگر طرف برگشت ـ که غیر ممکن است ـ برای او یک جفت گیوه نو می‌خرم و جای این گیوه‌ها به‌اش می‌دهم، اگر برنگشت که قضیه خود به خود حل است.» و گیوه‌ها را پرت کرد دور.

    شاعر، دوستان را به یاری گرفت، سالی قصیده ساخت و صله گرفت و پول را فراهم نمود، پول که باشد مسائل آسان می‌شوند، دوستان فراوان گرمابه و گلستان شاعر هم زندگی خود را رها کردند و از این‌جا و آن‌جا گوسفندها را خریدند. سر سال شاعر برگشت که «با مهریه‌ی عجیب آمده‌ام، اینک الوعده وفا.»

    پدر دختر و خود دختر دیدند چاره‌ای جز پذیرش داماد برایشان نمانده. گفتند: باشد، تسلیم، فرصتی بده تا وسایل عروسی را آماده کنیم.

    شاعر رو به دخترکرد و گفت: اول از همه، آن امانتی مرا برگردان تا به کارهای دیگر برسیم.

    دختر کاملاً گیوه‌ها را فراموش کرده بود. گفت کدام امانتی؟

    سنایی گفت: «ای بابا همان امانتی که وقت رفتن گفتم تا برگشتن من نگه‌شان دار!»

    دختر گفت: «آهان! آن گیوه‌های پاره پوره را؟ دورشان انداختم، حالا درعوض دوجفت گیوه برایت می‌خریم.»

    نوشته‌اند، سنایی گفت: «نه، نشد. دختری که یک جفت گیوه‌ی کهنه را یک سال نتوانسته به امانت نگه‌دارد، چگونه می‌خواهد، دل شاعر را، که عرش الهی است، آن هم برای تمام عمر، به امانت نزد خود حفظ کند؟» بعد آهی کشید و به تلخی گفت: «اشتباه کرده بودم، حالا جلوی ضرر را از هرجا بگیری منفعت است. من از ازدواج منصرف شدم» و بیرون رفت.!


  • ژنرال

    عالی بود :110:

    مرسی ...


  • arash52

    عالی بود
    سپاس سرباز :46:


  • The one

    خو حداقل یه عطر شابدلعظیمی چیزی میزد بهشون که بو ندن بعد امانت میدادشون :23:

    ولی نه واقعا رمانتیک بود خوشم اومد :65:

    از آدمهای پول دوست اصلا خوشم نمیاد تجربه بهم ثابت کرده که خیلی حسابگرن و چیزی ار احساس و از خودگذشتگی سرشون نمیشه :24:

    مرسی جلال مهربون :72:


  • ژنرال

    نقل قول: The one
    از آدمهای پول دوست اصلا خوشم نمیاد تجربه بهم ثابت کرده که خیلی حسابگرن و چیزی ار احساس و از خودگذشتگی سرشون نمیشه :24:

    من پول دوستم ولی خیلی از من خوشت میاد :4:


  • دلشاد

    مرسی سرباز کچل فراری عالی بود
    ببینم با این حکایت نکنه خبر خیری هست و ما نمیدانیم :4:


  • KuRoSh

    نقل قول: The one
    خو حداقل یه عطر شابدلعظیمی چیزی میزد بهشون که بو ندن بعد امانت میدادشون

    حتما هم عطرش باید مورد پسند خانوم باشه تا بتونه نگهش داره
    نقل قول: The one
    ولی نه واقعا رمانتیک بود خوشم اومد

    واقعا بود
    نقل قول: The one
    از آدمهای پول دوست اصلا خوشم نمیاد تجربه بهم ثابت کرده که خیلی حسابگرن و چیزی ار احساس و از خودگذشتگی سرشون نمیشه

    همین طور که هست میگی اسنان هایی که پول دوست هستند خانواده را فدای پول می کنند
    نقل قول: The one
    مرسی جلال مهربون

    فدای سما آجی نقطه هاش رو موش خورده :4:
    نقل قول: arash52
    سپاس سرباز

    قربان شما استاد ما دست پرورده شماییم :11:
    نقل قول: میرزا
    مرسی ...

    خواهش می کنم میرزا جان :46:


  • The one

    نقل قول: میرزا
    من پول دوستم ولی خیلی از من خوشت میاد

    خوشبختم منم هیفا قانع پسند هستم :4:

    نمایش یا پنهان متنفامیلیتو کی عوض کردی؟ :23:


  • mz56mz

    متشكرم داداش سرباز :6: حكايت جالبى بود

  • KuRoSh

    نقل قول: The one
    هیفا قانع پسند هستم

    به چقدر قانع میشی هیفای عزیز 3000میلیارد خوبه :4:
    یا مبلغ قانع شدنت بیشتره :23:
    نقل قول: mz56mz
    متشكرم داداش سرباز حكايت جالبى بود

    فدای داداش گلم برم قابل نداشت
    نقل قول: بهونه
    مرسی دادا

    فدات آقا


  • baron jon

    خيلي عالي بود :39:
    مرسي :46:


  • ژنرال

    نقل قول: The one
    خوشبختم منم هیفا قانع پسند هستم :4:

    نقل قول: The one
    فامیلیتو کی عوض کردی؟ :23:

    از فردای همون روزی که شما رفتی تو کار داروهای تقلبی :17:


  • gilas

    خیلی عالی بود کوروش کوچیکه سرباز وطن :78:
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: