₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » توبه جوان هرزه...یک حکایت زیبا و خواندنی!
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » توبه جوان هرزه...یک حکایت زیبا و خواندنی!

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



توبه جوان هرزه...یک حکایت زیبا و خواندنی!

942 بازدید، 14 پست، نویسنده: maryamlondon1

  • maryamlondon1



    در کتاب کیفر کردار جلد دوم خوندم : رابعه عدویه می گوید : دوستی داشتم که جوان بسیار زیبا و قشنگ و دلفریبی بود . بر اثر جوانی و زیبایی جوانان و دوستان بزه کارش او را بطرف گناه کشاندند و او کم کم هرزه و بی بند و بار و شیاد شد .
    بیشتر کارش به دنبال خانم رفتن و تور کردن دختران معصوم بود و عجیب فرد هرزه و گناهکاری شده بود که همه از دستش ناراحت بودند.
    یک روز که برای دیدن او به خانه اش رفتم ناگهان او را دیدم که در سجاده عبادتش ایستاده نماز می خواند وغرق در زهد و تقوی و ورع و عبادت و نماز و طاعت است عجب نمازبا حال و با خضوع و خشوع و گریان و نالانی بود .
    از حالش متعجب و حیران شدم ! با خود گفتم : آن حال گناه ومعصیت چه بود ؟! و این حال عبادت و طاعت و گریه چیست؟!
    چطور شده که عتبت بن علام عوض شده ؟! صبرکردم تا نمازش
    را تمام کرد بعد گفتم : ابن علام خودتی ؟! تو آن کسی نبودی که همه اش در هوی و هوس و زن بازی و عیش و نوش وغرق در عاصی و گناه وخلاف و عشق و شراب بودی چطور شده به طرف خدا آمدی ؟ با خدا آشتی کردی ؟ و چگونه از گناهانت بر گشتی ؟!
    عتبه گفت: اگر یادت باشد من در اوایل جوانیم خیلی معصیت کار بودم و به خانم ها خیلی علاقه داشتم و در این کار حریص بودم همانطور که می دانی بیش از هزاران در بصره گرفتار چنگال عشق من بودند و من هم در این کار اسراف زیادی داشتم .
    یک روز که از خانه بیرون آمدم ناگهان چشمم به خانمی افتاد که جز چشمهایش چیزی پیدا نبود و حجاب کاملی داشت . شیطان مرا وسوسه کرد و گویا از قلبم آتشی برافروخته شد دنبالش رفتم که با او حرف بزنم به من راه نمی داد و هر چه با او صحبت می کردم اعتنایی به من نمی کرد . نزدیکش رفتم و گفتم : وای بر تو مرا نمی شناسی ؟!
    من عتبه هستم که اکثر زنهای بصره عاشق و دلباخته من هستند… با تو حرف می زنم ، به من بی اعتنایی می کنی ؟
    گفت از من چه می خواهی ؟ گفتم مرا مهمانی کن . گفت : ای مرد من که در حجاب و پرده کاملم تو چطور مرا دوست داری و نسبت به من اظهارعلاقه می کنی ؟ گفتم : من همان دو چشمهای قشنگ و زیبای تو را دوست دارم که مرا فریب داده .
    گفت : راست گفتی ، من از آنها غافل بودم اگر از من دست بر نمی داری بیا تا حاجت تو را برآورده کنم . سپس به راه افتاد تا به منزلش رسید من هم دنبال او رفتم . داخل خانه شد ، من هم داخل شدم وقتی که داخل منزلش شدم دیدم چیزی در منزلش نیست . گفتم : مگر در خانه اسباب و اثاثیه نداری ؟
    گفت : اسباب و اثاثیه این خانه را انتقال داده ایم . گفتم کجا ؟ گفت مگر قرآن نخوانده ای که خداوند می فرماید : این سرای دائمی و با عظمت را فقط به افرادی اختصاص می دهیم که در نظر ندارند در زمین برتری جوئی و فساد نمایند وعاقبت نیک برای افراد نیک و پرهیزگار خواهد بود .
    بله ما هرچه داشتیم برای آخرت جاوید فرستادیم دنیا باقی ماندنی نیست . اکنون ای مرد بیا و از این کار درگذر و حذر کن از اینکه بهشت همیشگی را به دنیای فانی بفروشی و حوران را به زنان .
    گفتم : از این پرهیزگاری درگذرو حاجت مرا روا کن .
    خیلی مرا نصیحت کرد دید فایده ای ندارد گفت : حال که از این کار نمی گذری آیا ناگزیرو ناچارم نیاز تو را برآورم ؟!
    گفتم : آری .
    دیدم رفت در اتاق و مرا به آن حال گذاشت . مشاهده کردم پیرزنی در آن اتاق نشسته است . آن دختر صدا زد برایم آب بیاورید تا وضو بسازم . آب آوردند و او وضو گرفت و تا نصف شب نماز خواند . من همینطور در فکر بودم که اینجا کجاست و اینها که هستند و چرا تا حال طول کشید که ناگهان فریاد آن دختر را شنیدم که گفت یک مقدار پنبه و طبقی برایم بیاورید سپس آن پیرزن برایش برد .
    بعد از چند دقیقه ناگهان دیدم پیرزن فریادی زد و گفت :
    ” انا لله و انا الیه راجعون و لا حول و لا قوۀ الا بالله العلی العظیم ” .
    من وحشت زده پریدم و دیدم آن دختر جفت چشمهایش را با کارد درآورده و روی پنبه و داخل طبق گذاشت . وقتی آن پیرزن آن طبق را به سوی من آورد دیدم چشمها با پیه آن هنوز در حرکت بود .
    پیرزن که ناراحت شده و رنگ از صورتش پریده بود ، گفت : آنچه را که عاشق بودی و دوست داشتی بگیر . خدا آنها را برایت مبارک نکند . تو ما را حیران کردی ، خدا تو را حیران کند . طبق را جلوی من گذاشت . من که وحشت کرده بودم نمی توانستم حرف بزنم آب دهانم خشک شده بود این چه کاری بود که آن دختر انجام داد .
    پیرزن با حالت گریه گفت : ما ده نفر زن بودیم که در خانه اعتکاف کرده بودیم و بیرون نمی رفتیم و خرید این خانه را این دختر می کرد و برای ما چیزی می آورد ولی تو ما را سرگردان و افسرده کردی خوب شد؟! این چشمهائی که تو به آنها علاقه مند شده بودی ، بگیر.
    همین که سخن پیرزن را شنیدم از فرط ناراحتی بیهوش شدم . وقتی که به هوش آمدم آن شب را به فکر فرو رفتم بر گذشته هایم تاسف خوردم . گفتم :
    وای به حال من یک عمر دارم ، گناه می کنم هیچ ناراحت نبودم ولی این دختر با این کار خود مرا ادب کرد به منزل رفتم و تا چهل روز در خانه مریض شدم . رفتار و کردار و کار آن دختر عجیب در من اثر کرده بود و این سبب شد که من از کار خودم پشیمان و نادم گردم و توبه نمایم .







    یا رب به در تو روســیاه آمده ام
    بر درگه تو به اشک و آه آمده ام
    اذنم بده راهم بده ای خـالق من
    افکنده سر و غرق گناه آمده ام
    عمرم به گناه ومعصیت شد سپری
    با بار گنه حضور شاه آمده ام
    گم کرده ره و منزل پرخوف وخطر
    طی کرده بسوی شاهراه آمده ام
    یارب تو کریمی و رحیمی و عطوف
    بــا عــذر و اشــتـبـاه آمــده ام
    غــفــار توئی صــمـد توئی بـنـده منم
    محتاجم و با حال تباه آمــده ام
    با بـیـم و امـیـد و حـالـت اســتــغــفـار
    با چشم تر و نامه سیاه آمده ام
    یـا رب تــو بــده بـــرات آزادی مـن
    درمـانده مـنم بهر پـنـاه آمـــده ام
    من معترفم به جرم و عصیان و گـناه
    در بـارگـهت چو پرِّ کاه آمده ام
    دریای کــرم توئی و مـن ذره خــاک
    با لطف تواینگونه به راه آمده ام
    دسـت مـن افـتـاده نـالان تـو بـگـیـر
    چون یوسفم و ز قعر چاه آمده ام
    یا رب به مـحـمـد و عـلـی و زهـرا
    پهـلوی شکـسته را گواه آمـده ام
    حقّ حـسـن و حسـیـن و اولاد حسین
    نـومـید مکن که روسیاه آمده ام
    بـر نــامــه اعـمـال مـحـبـت نـظـری
    بر عمر گذشته عذرخواه آمده ام


  • hadi04

    ممنون مامان مریم :46:
    قیمت گرونی رو برای آدم شدن پرداخته بود خدا کنه ما برای درست شدن چنین قیمتی پرداخت نکنیم :2:


  • ژنرال

    خیلی داستان غم انگیزی بود ...

    برای مامان عزیز :46:


  • دلشاد

    واااای چه حکایت جالبی بود تنم لرزید امیدوارم خداوند از تمام تقصیراتمون بگذره :58:

  • The one

    299

    من نفهمیدم یعنی میخواست بهش تجاوز کنه که مجبور شد اون بلا رو سر خودش بیاره؟ :2:

    بعد چشم اولش رو که در اورد چطوری تونست دومی رو در بیاره اخه نمیدیده که :4:

    حکایت زیباییه عزیزم :8: :11: :6:
    ولی من کلا از خشونت اونهم برای توجیه طلب رضای خدا خوشم نمیاد. خدا رو بیشتر در خنده و ارامش می بینم. ترجیح میدم از وجودش لذت ببرم تا اینکه ازش بترسم. چون دوستمه نه دشمنم :8:


  • محسن صائب


    ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم *** ای بیخبر از لذت شرب مدام ما
    .


  • baron jon

    خيلي حكايت تاثير گذاري بود ...
    مرسي مريم جان :46:


  • الهام

    خيلي قشنگ بود.ممنون :46:

  • maryamlondon1

    hadi04,
    میرزا,
    دلشاد,
    نقل قول: The one
    بعد چشم اولش رو که در اورد چطوری تونست دومی رو در بیاره اخه نمیدیده که

    این سوال باید از کسانی که اعتقاد قلبی وایمان محکم .به خداوند دارن پرسید :1:
    نقل قول: محسن صائب


    نقل قول: baron jon


    نقل قول: هاچو هاچو


    نقل قول: malakeh


    نقل قول: الهام

    ممنون از نظرت شما عزیزان :8:

پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: