ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
baron jon
خداوند وقتی که داشت چهار فصل را میآفرید شاید آدمهایش را هم چهار دسته کرده باشد: بهاریها، تابستانیها، پاییزیها و زمستانیها. من افتادم توی دسته تابستانیها. جوشی و مغرور. از آنهایی که داغیام گاهی خودم را هم میسوزاند. از خداوند پرسیدم من با آدمهایی از فصلهای دیگر هم دوست خواهم شد؟ آیا به من اجازه میدهید به آنها نزدیک شوم؟ آنهایی که حتی ذرهای هم تابستانی نیستند؟
خداوند جوابم را با کلمه نداد. خداوند هیچ وقت جواب آدم را این جوری نمیدهد. خداوند روشهای خودش را دارد. نزدیک شدن ما به همدیگر هم از روشهای خداوند بود. با تو دوست شدم. تو پاییزی بودی. نه اینکه توی پاییز به دنیا آمده باشی ها! نه! خودت پاییزی بودی. جانت پاییزی بود. رگ و ریشهات پاییزی بودند. تو به جوانه زدن آنقدرها اعتقادی نداشتی که به برگ و بار ریختن. تو به جمع کردن آنقدر عادت نداشتی که به سبک شدن. ترجیح میدادی هرجا که هستی دستت از همیشه خالیتر باشد و یک جور چشمهایی داشتی که میتوانستند ساعتها به جایی خیره شوند و تصویرهای رنگی را از یک فضای خالی بیرون بکشند و ببینند و گوشهایی داشتی که میتوانستی با آنها صدای باران را هرجا که بود بشنوی. تو زرد رنگ بودی. فوقالعاده زرد و موهایت خرمایی یکدست بود.
من همیشه زنبیل بزرگی را با خودم میکشیدم. سینهام به خسخس میافتاد. تابستانی اصیل بودم و شالهای رنگی سرم میکردم. بلند حرف میزدم. همه چیز را جمع میکردم. سنگهای کوچک و گرد را. صدفهای عجیب را. حتی کاغذهای شکلات و ساندیسهای آلبالوی قدیمی را. تکههای پارچه و مهرههای رنگی جمع میکردم و همیشه من چیزی برای تعریف کردن داشتم و تو چیزی برای سکوت.
خداوند وقتی که داشت سکوت و شکستن سکوت را میآفرید شاید آدمها را چهار دسته کرد: آنهایی که همیشه چیزی برای گفتن داشتند و حرف میزدند. آدمهایی که چیزی برای گفتن داشتند، ولی حرف نمیزدند. آدمهایی که چیزی برای گفتن نداشتند و مدام حرف میزدند ( حرفهای توخالی). و آدمهایی که خوب، چیزی برای گفتن نداشتند و خوشبختانه حرف هم نمیزدند.
من همیشه به نظر خودم چیزی برای گفتن داشتم. لااقل به تو و حرف هم میزدم. تو همیشه چیزی برای گفتن داشتی و سکوت میکردی. تو با سکوت دوست بودی. من از خدا پرسیدم ممکن است یک روز من با کسی دوست بشوم که سکوت را ترجیح بدهد؟ خداوند جوابم را نداد. خداوند هیچوقت جواب آدم را اینطوری نمیدهد. خداوند روشهای خودش را دارد. نزدیک شدن ما به همدیگر هم از روشهای خداوند بود. با تو دوست شدم. تو سکوت میکردی و من مدام میگفتم. فقط در این بین لحظاتی بود که تو آرام میزدی پشتم. یک جایی نزدیک به شانههام. و من میدانستم که این یعنی، یک لحظه سکوت کن! و بعد آرام میگفتی: «یه جایی داره بارون میآد!»
این را طوری میگفتی که سرت را به آنطرف خم کرده بودی. گفته بودم که صدای باران را از هرجای دوری میشنیدی. من سکوت میکردم. ما به صدای باران گوش میدادیم. تو به صدای باران. من به صدای نفس تو. و باران برای ما ترانههای پاییزی میخواند. گمانم این هم یکی دیگر از روشهای خداوند بود.
حورا
نمایش یا پنهان متن
بارون دیونم میکنه بهم انرژی مضاعف میده خیلی قشنگه خیلی.نخبه
Life Dream
منم زمستاني هستم اينقدر فصل زمستان رو دوس دارم كه نگو! دوس داشتم توو قطب شمال زندگي كنم يا اينكه هميشه برف بباره، خيلي رويايي و رمانتيكه، زيباترين نعمت خدا هست
حال ميده توو شباي برفي بري بيرون قدم بزني يا رانندگي كني، من كه هيچ يك از اين شبها رو از دست ندادم
The one
فوق العاده بود! بعدا انگأر جاشون عوض شده بود
مرسي عزيزم
hadi04
محسن صائب
star night
ممنون عزیز
ژنرال
من فکر کردم در مورد بارون سایته !
میام میخونم
gilas
دلم خواست
دلشاد
baron jon
. مرسي عكساي قشنگي بود
مرسي همگي دوستان خوبم خيلي لطف كردين
aac198000
من یکم این جمله برام ایهام داشت
baron jon,
سپاس
منم سعی میکنم از باران انرژِی بگیرم
ژنرال
خیس شدم
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→