بر بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است:
افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند. اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند.
فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.
پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می کند که هر یک از زنان دربند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.
ناگفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند بسیار تماشایی بود!
به نظرشما اگه قضیه بر عکس بود آقایان چه کار می کردند؟!
به نظرشما اگه قضیه بر عکس بود آقایان چه کار می کردند؟!
وااااااای یاد یه خاطره ای افتادم که جواب سوال شما توشه چند وقت پیش با خواهر و شوهر خواهرم توی جاده میرفتیم.توی راه بوشهر بود.شوهر خواهرم می خواست از یه گردنه خلوت ادامه بده که مسیرو کوتاه می کرد.خواهر م گفت شبه..اینجا خیلی خلوته بهتره نریم از اینجا.خلاصه شوهر خواهرم گفت چیزی نیست و رفت توی گردنه. توی جاده ساعت 1 نصف شب فقط ما بودیم.کم کم یه ماشین پراید به ما نزدیک شد.اما سرعتمونو که زیاد می کردیم سرعتشو زیاد می کرد و برعکس.بهش مشکوک شده بودیم و می ترسیدیم.خواهرم گفت : بهت گفتم از این ور نیا...این چرا اینطوری م یکنه؟ شوهر خواهرمم خودش خیلی ترسیده بود..خیلی که احساس خطر کرد وسط رانندگی کیف پولشو توی زیپ روکش صندلی قایم کرد... به خیر گذشت و اون از ما فاصله گرفت.من فکر کردم خواهرم متوجه نشده و چیزی نگفتم...اما وقتی آروم شد به شوهرش گفت: حالا همه ی نگرانی تو کیف پولت بود؟ که توی این گردنه ی مارپیچ براش دنبال جا می گشتی؟
من فکر کردم خواهرم متوجه نشده و چیزی نگفتم...اما وقتی آروم شد به شوهرش گفت: حالا همه ی نگرانی تو کیف پولت بود؟ که توی این گردنه ی مارپیچ براش دنبال جا می گشتی؟
کیف پولشو قایم کرده که اگر لازم شد، بدون دغدغه از شما دفاع کنه!
[quote=ماهی]وااااااای یاد یه خاطره ای افتادم که جواب سوال شما توشه چند وقت پیش با خواهر و شوهر خواهرم توی جاده میرفتیم.توی راه بوشهر بود.شوهر خواهرم می خواست از یه گردنه خلوت ادامه بده که مسیرو کوتاه می کرد.خواهر م گفت شبه..اینجا خیلی خلوته بهتره نریم از اینجا.خلاصه شوهر خواهرم گفت چیزی نیست و رفت توی گردنه. توی جاده ساعت 1 نصف شب فقط ما بودیم.کم کم یه ماشین پراید به ما نزدیک شد.اما سرعتمونو که زیاد می کردیم سرعتشو زیاد می کرد و برعکس.بهش مشکوک شده بودیم و می ترسیدیم.خواهرم گفت : بهت گفتم از این ور نیا...این چرا اینطوری م یکنه؟ شوهر خواهرمم خودش خیلی ترسیده بود..خیلی که احساس خطر کرد وسط رانندگی کیف پولشو توی زیپ روکش صندلی قایم کرد... به خیر گذشت و اون از ما فاصله گرفت.من فکر کردم خواهرم متوجه نشده و چیزی نگفتم...اما وقتی آروم شد به شوهرش گفت: حالا همه ی نگرانی تو کیف پولت بود؟ که توی این گردنه ی مارپیچ براش دنبال جا می گشتی؟[/quote] [quote منم یاد یه خاطره افتادم اما بی ربط: یبار تو اتوبان می اومدم دیدم یه پراید داره برعکس میاد منم اینجوری شدم هی سرعتمو کم کردم آخر سر دیدم یه امداد خودروییه از پشت داره اینو میکشه یبار هم شب بود دیدم عین همین یکی داره با سرعت میاد طرفم هی کشیدم کنار دیدم نه نمیشه از چراغاش معلوم بود که داره بهم میرسه چشامو بستم ، وقتی باز کردم دیدم قطاره داره از کنار جاده رد میشه البته اینارو فکر کنم باید تو تاپیک نخبه میذاشتم
یبار هم شب بود دیدم عین همین یکی داره با سرعت میاد طرفم هی کشیدم کنار دیدم نه نمیشه از چراغاش معلوم بود که داره بهم میرسه چشامو بستم ، وقتی باز کردم دیدم قطاره داره از کنار جاده رد میشه
انگار تو هم دست به سوتیت بد نیست...حتما یه سر برو تاپیک نخبه
ماهی, به احتمال خيلي زياد اونم يه خانواده بوده مثل شما! اين جور وقتا كه توو تاريكي و نصف شب از جاده هاي خلوت ميگذرند، وقتي دو ماشين به طور اتفاقي به هم نزديك ميشند، براي امنيت از دست راهزنان سعي ميكنند در كنار هم رانندگي كنند!! ترس شما يكم بيمورد بوده! زياد برام پيش اومده! ولي اگه ديديد ديگه فاصلشو غير منطقي داره با شما كم ميكنه اينجاست كه ديگه بايد فلنگو ببنديد!
maryamlondon1
بر بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است:
افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند. اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند.
فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.
پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می کند که هر یک از زنان دربند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.
ناگفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان شوهر خود را کول
گرفته و از قلعه خارج می شدند بسیار تماشایی بود!
Holtek
نمایش یا پنهان متن
جزو پوکیده هاستزن هم زنهای قدیم ، مثل رستم بودن
نخبه
این که واضحه مادراشون رو کول میکردن میبردن بیرون
gilas
هیچی بدیو بدیو میرن بیرون
دلشاد
شکر خدا + زندگی آسوده
ژنرال
آخه ما چه دارایی ای جز اون دل مهربونمون داریم؟
نمایش یا پنهان متن
ماهی
وااااااای یاد یه خاطره ای افتادم که جواب سوال شما توشه
چند وقت پیش با خواهر و شوهر خواهرم توی جاده میرفتیم.توی راه بوشهر بود.شوهر خواهرم می خواست از یه گردنه خلوت ادامه بده که مسیرو کوتاه می کرد.خواهر م گفت شبه..اینجا خیلی خلوته بهتره نریم از اینجا.خلاصه شوهر خواهرم گفت چیزی نیست و رفت توی گردنه.
توی جاده ساعت 1 نصف شب فقط ما بودیم.کم کم یه ماشین پراید به ما نزدیک شد.اما سرعتمونو که زیاد می کردیم سرعتشو زیاد می کرد و برعکس.بهش مشکوک شده بودیم و می ترسیدیم.خواهرم گفت : بهت گفتم از این ور نیا...این چرا اینطوری م یکنه؟
شوهر خواهرمم خودش خیلی ترسیده بود..خیلی که احساس خطر کرد وسط رانندگی کیف پولشو توی زیپ روکش صندلی قایم کرد...
به خیر گذشت و اون از ما فاصله گرفت.من فکر کردم خواهرم متوجه نشده و چیزی نگفتم...اما وقتی آروم شد به شوهرش گفت: حالا همه ی نگرانی تو کیف پولت بود؟ که توی این گردنه ی مارپیچ براش دنبال جا می گشتی؟
ژنرال
کیف پولشو قایم کرده که اگر لازم شد، بدون دغدغه از شما دفاع کنه!
Holtek
چند وقت پیش با خواهر و شوهر خواهرم توی جاده میرفتیم.توی راه بوشهر بود.شوهر خواهرم می خواست از یه گردنه خلوت ادامه بده که مسیرو کوتاه می کرد.خواهر م گفت شبه..اینجا خیلی خلوته بهتره نریم از اینجا.خلاصه شوهر خواهرم گفت چیزی نیست و رفت توی گردنه.
توی جاده ساعت 1 نصف شب فقط ما بودیم.کم کم یه ماشین پراید به ما نزدیک شد.اما سرعتمونو که زیاد می کردیم سرعتشو زیاد می کرد و برعکس.بهش مشکوک شده بودیم و می ترسیدیم.خواهرم گفت : بهت گفتم از این ور نیا...این چرا اینطوری م یکنه؟
شوهر خواهرمم خودش خیلی ترسیده بود..خیلی که احساس خطر کرد وسط رانندگی کیف پولشو توی زیپ روکش صندلی قایم کرد...
به خیر گذشت و اون از ما فاصله گرفت.من فکر کردم خواهرم متوجه نشده و چیزی نگفتم...اما وقتی آروم شد به شوهرش گفت: حالا همه ی نگرانی تو کیف پولت بود؟ که توی این گردنه ی مارپیچ براش دنبال جا می گشتی؟
[quote
منم یاد یه خاطره افتادم اما بی ربط:
یبار تو اتوبان می اومدم دیدم یه پراید داره برعکس میاد منم اینجوری شدم
یبار هم شب بود دیدم عین همین یکی داره با سرعت میاد طرفم هی کشیدم کنار دیدم نه نمیشه از چراغاش معلوم بود که داره بهم میرسه چشامو بستم ، وقتی باز کردم دیدم قطاره داره از کنار جاده رد میشه
البته اینارو فکر کنم باید تو تاپیک نخبه میذاشتم
ماهی
انگار تو هم دست به سوتیت بد نیست...حتما یه سر برو تاپیک نخبه
چکاوک
مرسی مرمری جونی خودممممممممم
Life Dream
به احتمال خيلي زياد اونم يه خانواده بوده مثل شما! اين جور وقتا كه توو تاريكي و نصف شب از جاده هاي خلوت ميگذرند، وقتي دو ماشين به طور اتفاقي به هم نزديك ميشند، براي امنيت از دست راهزنان سعي ميكنند در كنار هم رانندگي كنند!! ترس شما يكم بيمورد بوده! زياد برام پيش اومده!
ولي اگه ديديد ديگه فاصلشو غير منطقي داره با شما كم ميكنه اينجاست كه ديگه بايد فلنگو ببنديد!
Life Dream
خوب مامان مريم اين سوال كردن داره!! معلومه كه آقايون هم بودن همين كارو ميكردن! البته شايد بعضياشون چند تا چندتا هم حمل ميكردن!!
ماهی
maryamlondon1
اره میدونم پوکیده . نیتم خیره اخه دارم از فداکاری ها ی زنا یاد می کنم
اره مستر محسن راست میگه
اره راست میگی اخه اقایون همیشه دنبال غنائم جنگی هستن
من هم یک وقتها شب ساعت 9 ونیم میرم دنبال شماره چهار از پایگاه هوائی بیارمش خونه باز میترسم ودر ماشین قفل می کنم
اخه قربون اون دل مهربونت برم من چه از خود راضی
اره به زنا هم سفارش میکنن تو قیامت شفاعتشون بکنن
من صدا کردی
Life Dream
نه اينكه خانمها از آب گل آلود ماهي نميگيرن!!!
9.30 كه خيلي زوده هنوز!! آهان آره خوب اگه بفهمون شما مامان مريم هستيد ميدزدنتون!
الهام
maryamlondon1
نه شیرین جون مادرش میخواهد چکار تازه جرعت نمی کنه
maryamlondon1
maryamlondon1
نه بابا جرعت نمی کردن.
.
ما از اب شن الود ماهی میگیرم
خوب انجا تا ساعت 7 البته زمستان خیابونا خلوت ونیمه تاریک هستن
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→