₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » زیبایی زندگی
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.



یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



زیبایی زندگی

554 بازدید، 12 پست، نویسنده: baron jon

  • baron jon

    تصویر در دسترس نیست


    وقتی که نشستم تا مطالعه کنم، نیمکت پارک خالی بود. در زیر شاخه‌های طویل و پیچیده‌ی درخت بید کهنسال، دلسردی از زندگی دلیل خوبی برای اخم کردنم شده بود، چون دنیا می‌خواست مرا درهم بکوبد.
    پسر کوچکی با نفس بریده به من نزدیک شد. درست مقابلم ایستاد و با هیجان بسیار گفت:‌ “نگاه کن چه پیدا کرده‌ام!”
    در دستش یک شاخه گل بود و چه منظره‌ی رقت‌انگیزی! گلی با گلبرگ‌های پژمرده. از او خواستم گل پژمرده‌اش را بردارد و برود بازی کند. تبسمی کردم، سپس سرم را برگرداندم.
    اما او به‌جای آن که دور شود، کنارم نشست و گل را جلوی بینی‌اش گرفت و با شگفتی فراوان گفت: “مطمئنا بوی خوبی می‌دهد و زیبا نیز هست! به همین دلیل آن را چیدم. بفرمایید! این مال شماست.”
    آن علف هرز پژمرده شده بود، و رنگی نداشت، اما می‌دانستم که باید آن را بگیرم و گرنه امکان داشت او هرگز نرود.
    از این‌رو دستم را به سوی گل دراز کردم و پاسخ دادم: “ممنونم، درست همان چیزی است که لازم داشتم.”
    ولی او به جای اینکه گل را در دستم بگذارد، آن را در وسط هوا نگه داشته بود، بدون دلیل یا نقشه‌ای…
    آن وقت بود که برای نخستین‌بار مشاهده کردم پسری که علف هرز را در دست داشت، نمی‌توانست ببیند، او نابینا بود!
    ناگهان صدایم لرزید، چشمانم از اشک پر شد.
    او تبسمی کرد و گفت: “قابلی ندارد.” سپس دوید و رفت تا بازی کند.
    توسط چشمان بچه‌ای نابینا، سرانجام توانستم ببینم، مشکل از دنیا نبود، مشکل از خودم بود و به جبران تمام آن زمانی که خودم نابینا بودم، با خود عهد کردم زیبایی زندگی را ببینم و قدر هر ثانیه‌ای که مال من است را بدانم و آن وقت آن گل پژمرده را جلوی بینی‌ام گرفتم و رایحه‌ی گل سرخی زیبا را احساس کردم…
    وقتی که دیدم آن پسرک، علف هرز دیگری در دست دارد، تبسمی کردم:
    “او در حال تغییر دادن زندگی مرد سالخورده‌ی دیگری بود.”
    “جریل فوشی”


  • محسن صائب

    ممنون
    خیلی زیبا بود :46:


  • gilas

    وای فوق العاده بود گلم :78: :11: :8:

  • دلشاد

    واااای چقدر زیباست

  • KuRoSh

    :110: میسسی ممنون
    زیبا بود :9:


  • ژنرال

    انصافاً خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم...

    خیلی عالی بود :39:


    این تایپیکات حرف نداره بارون خانوم :46:


  • حورا

    خیلی خیلی خیلی زیبا و تاثیر گذار بود 661

  • sib


  • The one

    مثل همیشه عالی بود خواهر نازم :8:

  • baron jon

    مرسي از همگي دوستان لطف كردين :46:
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: