نمی دونم ، می دونید یا خیر! صدام ملعون وقتی که به ایران حمله کرد ،این جنګ را قادسیه نامید و فکر می کرد که به مانند حمله اعراب به ایران در آخر دوره ساسانیان ، دوباره هم می شود ایران را به راحتی تصرف کرد ولی با اینکه صدام و حامیانش مثل آمریکا خیال تصرف ۲ هفته و حتی کمتر ایران را هم داشتند ولی نشد و همین چند سوال را بوجود می آورد:
به نظر شما چرا در حمله قبلی اعراب به ایران ، اعراب پیروز شدند؟
چرا در هشت سال دفاع مقدس اعراب نتوانستند ایرانیان را و این کشور را شکست دهند؟
فکر کنم این ماجرا بتواند در جواب آن دو سوال و پرسشهای از این قبیل را جواب دهد:
بهانهها براي حضور در جهاد راه خدا در دل هر كس متفاوت بود. يكي به خاطر اسلام ، يكي به خاطر ايران و عدهاي هم به خاطر همه اين آرمانها از جان خويش گذشتند.از جمله شهدايي كه براي استقلال اين مردم خون دادند اقليتهاي مذهبي مانند مسيحي، كليمي و زرتشتي بودند. خاطرهاي كه خواهيد خواند مربوط ميشود به رزمندهاي است كه دينش زرتشتي بود و اين سعادت را پيدا كرد كه در جبهه حضور پيدا كرده و به خيل شهدا بپيوندد:از نماز نخواندنش، آن هم در اول وقت كه همهى بچهها به امامت روحانى گروهان مشغول اداى آن بودند بايد حدس مىزدم كه مسلمان نيست، ولى هيچ وقت چنين برداشتى به ذهنم خطور نكرد. مخصوصا اين كه سه روز پيش هنگام خواندن زيارت عاشورا ديده بودم كه او نيز پشت خاكريز و كمى دورتر از بچهها، زنگار دل به آب ديده شستشو مىكرد.
بعد از نماز به طرف او رفتم و سلام دادم. احوالپرسى گرمي كرديم و با هم روى چمنهاى بهارى كه از شدت گرما خيلى زود پاييزى شده بودند نشستيم .حس كنجكاوى وادارم مىكرد تا بپرسم چرا نماز نميخوانى ؟! اما نجابتى كه در سيمايش مىديدم، اين اجازه را به من نميداد. پرسيدم:چند وقت است كه در جبههاى؟
دو ماه مىشود.
از كجا اعزام شدى؟
يزد.
مىتوانم بپرسم افتخار همكلامى با چه كسى را دارم؟
كوچيك شما اسفنديار.
اسم قشنگى است، به چه معنى است؟
اسفنديار يك اسم اصيل ايرانى است. از دو قسمت "اسفند " و "داد " تشكيل شده است . در ايران باستان "اسپنت تات "بود كه بر اساس قاعده ابدال حرف "پ " به "ف "و "ت "به "د " تبديل به اسفنديار شده، يعني دادهي مقدس.وقتى ديدم اين گونه سليس و روان حرف مىزند، من نيز از سدى كه حيا برايم ساخته بود، گذشتم و خيلى رك و پوست كنده پرسيدم: چرا نماز نمىخوانى؟
نماز؟ نماز چيز خوبى است. گفت و گوى خدا با انسان است. كى گفته كه من نماز نمىخوانم؟
خودم ديدم كه نخواندى.
خنده ى مليحى كرد و گفت:يكبار كه دليل نمىشود.
ولى بچهها مىگفتند هميشه موقع نماز خواندن به بهانههاى مختلف از آنها دور مىشوى.
راست ميگويند. ولى دلم هميشه با بچههاست .
چگونه؟
از طريق عشق به وطن . در احاديث اسلامى خواندم كه "حب الوطن من الايمان " من به وطنم عشق ميورزم و مطمئنم همين ايمان، نقطهى اتصال محكم من و بچههاست .صحبتهاى ما گل انداخته بود كه مهرداد، امدادگر گروهان صدايم كرد كه براى گرفتن دارو به بهدارى برويم. از اسفنديار خداحافظى كردم و او نيز در حالى كه دستانم را محكم ميفشرد گفت: " بدرود "
در طول مسير آنقدر به حرفهايش فكر ميكردم كه دو بار نزديك بود فرمان آمبولانس از دستم خارج شود و با " چيكار ميكني " مهرداد به خود مىآمدم.در برگشت به مقر از سكوت آنجا فهميدم كه نيروها رفتهاند.پرس و جو كردم و گفتند گروهان آنها براى تحويل خط قلاويزان به سوى مهران رفته است. از مسؤول تعاون پرسيدم:
اين گروهان از كجا آمده بود؟
تهران
ولى او به من ميگفت از يزد آمدهام.
كى؟
يكي از بسيجىها.
نه، اينها همه از تهران آمدهاند. نشانىاش چى بود؟
مىگفت اسمم اسفنديار است .
مسؤول تعاون فورا ليست اسامى گروهان را گشود و دنبال اسم اسفنديار گفت:
راست گفته، ساكن يزد است. اما چون دانشجوى دانشگاه تهران بوده، از تهران اعزام شده ...
دانشجو.
بله.
چه رشتهاى؟
چه مىدانم.
حالا مسأله براى من پيچيده تر شده بود. به كسى نمىگفتم، اما با خودم كلنجار مىرفتم كه چرا دانشجوى بسيجى نماز نمىخواند؟! اين فكر هميشه با من بود و هر وقت محلى را كه من و او نشسته بوديم مىديدم، به يادش مىافتادم.مدتها گذشت تا اين كه يك روز صبح ساعت 5 با بىسيم اعلام كردند كه فورا آمبولانس بفرستيد.با مهرداد به سوى خط رفتيم، تا جايى كه مىتوانستيم با آمبولانس رفتيم و وقتى ديديم ديگر نمىتوانيم، گوشهاى پارك كرديم.من برانكارد را و مهرداد جعبهى كمكهاى اوليه را گرفتيم و به راه افتاديم. به بالاى قله رسيديم و فرمانده گروهان با ديدن ما در حالى كه نفس نفس مىزد، گفت: عجله كنيد.
چى شده؟
خمپاره دقيقا خورد روى سنگر و سه نفر شديدا مجروح شدند.به سوى سنگر رفتيم و ديديم بچهها آخرين نفر را از زير آوار بيرون مىكشند. كمى نزديكتر شديم، دو بسيجى را ديديم كه تمام صورتشان غرق خون بود.مهرداد بالاى سرشان دو زانو نشست كه نبضشان را بگيرد و هر بار با "انا لله و انا اليه راجعون " گفتنش مىفهميدم كه شهيد شدهاند.سومى نيز شهيد شده بود. مسؤول تعاون گروهان آمد تا نام و نشانى آنها را از روى پلاكى كه بر گردن داشتند شناسايى و بنويسد.
با ديدن نام اسفنديار خشكم زد.جلوتر رفتم و خواندم : " اسفنديار كىنژاد، دانشجوى سال سوم پزشكى، ساكن يزد، دين زرتشتي... "چفيه را كه مهرداد روى او انداخته بود از صورتش كنار زدم و احساس كردم با همان خندهى مليح كه به من گفته بود: " يكبار كه دليل نمىشود " جان داد.وقتى او را در كنار دو بسيجى ديگر ديدم به ياد آن حرفش افتادم كه مىگفت: "به وطنم عشق مىورزم و مطمئنم همين ايمان، نقطهى اتصال من و بچههاست " آرى اين چنين بود. كنار سرش نشستم و به رسم مسلمانان برايش فاتحه خواندم و در حالي كه چفيه را روي صورتش ميكشيدم، گفتم : " داده مقدس! در راه مقدسي هم رفتي، بدرود "
به نظر شما چرا در حمله قبلی اعراب به ایران ، اعراب پیروز شدند؟
خوب در این رابطه همیشه خیلی نظرات متناقضی وجود داره. برداشت من از شکست ایرانی ها در جنگ با اعراب مسلمان، بنا به مطالعات خیلی ناچیری که داشتم، اینه که غالب مردم از طرفی از ساسانیان ناراضی بودن و از طرفی اسلام رو به عنوان راه نجات و دین آزادی بخش میدونستن. چون تا قبل از این حمله، اسلام عملاً وارد ایران شده بود و چیز غریب و ناآشنایی برای ایرانی ها نبود.
ایرانی ها هم که به گواه تاریخ، همیشه روح حقیقت گرا و یگانه پرستی داشتن و هیچ وقت تعصبی روی پذیرش حقیقت نداشتن ؛ اسلام رو خودشون با آغوش باز پذیرفتن نه با شمشیر. بنابراین مقاومت چندانی در جنگ نکردن.
شمشیر فقط از نظر سیاسی سلطه ایجاد کرد. بعد از این شکست، اعراب مسلمان فقط از نظر سیاسی و طبیعتاً اقتصادی، بر ایران مسلط شدن وگرنه به لحاظ فکری و فرهنگی ایرانی ها مستقل بودن و برای همینم زبانشون رو حفظ کردن و اتفاقاً بیشتر از هر ملت دیگه ای هم به اسلام خدمت کردن.
هیچ وقت هیچ اندیشه ای و هیچ دین واقعی ای با جنگ و شمشیر گسترش پیدا نکرده .. چه برسه به ملت بزرگ و با تمدنی مثل ایران که بخواد دینش رو با شمشیر عوض کنه.
در این مورد حرفهای دیگه ای هم وجود داره گفتنش ضرورتی نداره.
عالي بود عشق به وطن كه مرز و دين نداره كاش مرزاي ديني رو از بينمون برداريم و بيشتر به عقايد هم احترام بذاريم بيشتر در مورد اديان بدونينم و بدون غرض ورزي استدلال هاي هم رو بشنويم مطمئنن نتيجه خوبي براي خودمون و كشورمون خواهد داشت
hadi04
نمی دونم ، می دونید یا خیر! صدام ملعون وقتی که به ایران حمله کرد ،این جنګ را قادسیه نامید و فکر می کرد که به مانند حمله اعراب به ایران در آخر دوره ساسانیان ، دوباره هم می شود ایران را به راحتی تصرف کرد ولی با اینکه صدام و حامیانش مثل آمریکا خیال تصرف ۲ هفته و حتی کمتر ایران را هم داشتند ولی نشد و همین چند سوال را بوجود می آورد:
به نظر شما چرا در حمله قبلی اعراب به ایران ، اعراب پیروز شدند؟
چرا در هشت سال دفاع مقدس اعراب نتوانستند ایرانیان را و این کشور را شکست دهند؟
فکر کنم این ماجرا بتواند در جواب آن دو سوال و پرسشهای از این قبیل را جواب دهد:
بهانهها براي حضور در جهاد راه خدا در دل هر كس متفاوت بود. يكي به خاطر اسلام ، يكي به خاطر ايران و عدهاي هم به خاطر همه اين آرمانها از جان خويش گذشتند.از جمله شهدايي كه براي استقلال اين مردم خون دادند اقليتهاي مذهبي مانند مسيحي، كليمي و زرتشتي بودند. خاطرهاي كه خواهيد خواند مربوط ميشود به رزمندهاي است كه دينش زرتشتي بود و اين سعادت را پيدا كرد كه در جبهه حضور پيدا كرده و به خيل شهدا بپيوندد:از نماز نخواندنش، آن هم در اول وقت كه همهى بچهها به امامت روحانى گروهان مشغول اداى آن بودند بايد حدس مىزدم كه مسلمان نيست، ولى هيچ وقت چنين برداشتى به ذهنم خطور نكرد. مخصوصا اين كه سه روز پيش هنگام خواندن زيارت عاشورا ديده بودم كه او نيز پشت خاكريز و كمى دورتر از بچهها، زنگار دل به آب ديده شستشو مىكرد.
بعد از نماز به طرف او رفتم و سلام دادم. احوالپرسى گرمي كرديم و با هم روى چمنهاى بهارى كه از شدت گرما خيلى زود پاييزى شده بودند نشستيم .حس كنجكاوى وادارم مىكرد تا بپرسم چرا نماز نميخوانى ؟! اما نجابتى كه در سيمايش مىديدم، اين اجازه را به من نميداد. پرسيدم:چند وقت است كه در جبههاى؟
دو ماه مىشود.
از كجا اعزام شدى؟
يزد.
مىتوانم بپرسم افتخار همكلامى با چه كسى را دارم؟
كوچيك شما اسفنديار.
اسم قشنگى است، به چه معنى است؟
اسفنديار يك اسم اصيل ايرانى است. از دو قسمت "اسفند " و "داد " تشكيل شده است . در ايران باستان "اسپنت تات "بود كه بر اساس قاعده ابدال حرف "پ " به "ف "و "ت "به "د " تبديل به اسفنديار شده، يعني دادهي مقدس.وقتى ديدم اين گونه سليس و روان حرف مىزند، من نيز از سدى كه حيا برايم ساخته بود، گذشتم و خيلى رك و پوست كنده پرسيدم: چرا نماز نمىخوانى؟
نماز؟ نماز چيز خوبى است. گفت و گوى خدا با انسان است. كى گفته كه من نماز نمىخوانم؟
خودم ديدم كه نخواندى.
خنده ى مليحى كرد و گفت:يكبار كه دليل نمىشود.
ولى بچهها مىگفتند هميشه موقع نماز خواندن به بهانههاى مختلف از آنها دور مىشوى.
راست ميگويند. ولى دلم هميشه با بچههاست .
چگونه؟
از طريق عشق به وطن . در احاديث اسلامى خواندم كه "حب الوطن من الايمان " من به وطنم عشق ميورزم و مطمئنم همين ايمان، نقطهى اتصال محكم من و بچههاست .صحبتهاى ما گل انداخته بود كه مهرداد، امدادگر گروهان صدايم كرد كه براى گرفتن دارو به بهدارى برويم. از اسفنديار خداحافظى كردم و او نيز در حالى كه دستانم را محكم ميفشرد گفت: " بدرود "
در طول مسير آنقدر به حرفهايش فكر ميكردم كه دو بار نزديك بود فرمان آمبولانس از دستم خارج شود و با " چيكار ميكني " مهرداد به خود مىآمدم.در برگشت به مقر از سكوت آنجا فهميدم كه نيروها رفتهاند.پرس و جو كردم و گفتند گروهان آنها براى تحويل خط قلاويزان به سوى مهران رفته است. از مسؤول تعاون پرسيدم:
اين گروهان از كجا آمده بود؟
تهران
ولى او به من ميگفت از يزد آمدهام.
كى؟
يكي از بسيجىها.
نه، اينها همه از تهران آمدهاند. نشانىاش چى بود؟
مىگفت اسمم اسفنديار است .
مسؤول تعاون فورا ليست اسامى گروهان را گشود و دنبال اسم اسفنديار گفت:
راست گفته، ساكن يزد است. اما چون دانشجوى دانشگاه تهران بوده، از تهران اعزام شده ...
دانشجو.
بله.
چه رشتهاى؟
چه مىدانم.
حالا مسأله براى من پيچيده تر شده بود. به كسى نمىگفتم، اما با خودم كلنجار مىرفتم كه چرا دانشجوى بسيجى نماز نمىخواند؟! اين فكر هميشه با من بود و هر وقت محلى را كه من و او نشسته بوديم مىديدم، به يادش مىافتادم.مدتها گذشت تا اين كه يك روز صبح ساعت 5 با بىسيم اعلام كردند كه فورا آمبولانس بفرستيد.با مهرداد به سوى خط رفتيم، تا جايى كه مىتوانستيم با آمبولانس رفتيم و وقتى ديديم ديگر نمىتوانيم، گوشهاى پارك كرديم.من برانكارد را و مهرداد جعبهى كمكهاى اوليه را گرفتيم و به راه افتاديم. به بالاى قله رسيديم و فرمانده گروهان با ديدن ما در حالى كه نفس نفس مىزد، گفت: عجله كنيد.
چى شده؟
خمپاره دقيقا خورد روى سنگر و سه نفر شديدا مجروح شدند.به سوى سنگر رفتيم و ديديم بچهها آخرين نفر را از زير آوار بيرون مىكشند. كمى نزديكتر شديم، دو بسيجى را ديديم كه تمام صورتشان غرق خون بود.مهرداد بالاى سرشان دو زانو نشست كه نبضشان را بگيرد و هر بار با "انا لله و انا اليه راجعون " گفتنش مىفهميدم كه شهيد شدهاند.سومى نيز شهيد شده بود. مسؤول تعاون گروهان آمد تا نام و نشانى آنها را از روى پلاكى كه بر گردن داشتند شناسايى و بنويسد.
با ديدن نام اسفنديار خشكم زد.جلوتر رفتم و خواندم : " اسفنديار كىنژاد، دانشجوى سال سوم پزشكى، ساكن يزد، دين زرتشتي... "چفيه را كه مهرداد روى او انداخته بود از صورتش كنار زدم و احساس كردم با همان خندهى مليح كه به من گفته بود: " يكبار كه دليل نمىشود " جان داد.وقتى او را در كنار دو بسيجى ديگر ديدم به ياد آن حرفش افتادم كه مىگفت: "به وطنم عشق مىورزم و مطمئنم همين ايمان، نقطهى اتصال من و بچههاست " آرى اين چنين بود. كنار سرش نشستم و به رسم مسلمانان برايش فاتحه خواندم و در حالي كه چفيه را روي صورتش ميكشيدم، گفتم : " داده مقدس! در راه مقدسي هم رفتي، بدرود "
KuRoSh
عشق به وطن هیچ دین و ایمانی نمی شناسه چون خودش یک نوع دین هست
ژنرال
خدا درجات همه ی شهیدان رو متعالی کنه..
خوب در این رابطه همیشه خیلی نظرات متناقضی وجود داره.
برداشت من از شکست ایرانی ها در جنگ با اعراب مسلمان، بنا به مطالعات خیلی ناچیری که داشتم، اینه که غالب مردم از طرفی از ساسانیان ناراضی بودن و از طرفی اسلام رو به عنوان راه نجات و دین آزادی بخش میدونستن.
چون تا قبل از این حمله، اسلام عملاً وارد ایران شده بود و چیز غریب و ناآشنایی برای ایرانی ها نبود.
ایرانی ها هم که به گواه تاریخ، همیشه روح حقیقت گرا و یگانه پرستی داشتن و هیچ وقت تعصبی روی پذیرش حقیقت نداشتن ؛ اسلام رو خودشون با آغوش باز پذیرفتن نه با شمشیر.
بنابراین مقاومت چندانی در جنگ نکردن.
شمشیر فقط از نظر سیاسی سلطه ایجاد کرد.
بعد از این شکست، اعراب مسلمان فقط از نظر سیاسی و طبیعتاً اقتصادی، بر ایران مسلط شدن وگرنه به لحاظ فکری و فرهنگی ایرانی ها مستقل بودن و برای همینم زبانشون رو حفظ کردن و اتفاقاً بیشتر از هر ملت دیگه ای هم به اسلام خدمت کردن.
هیچ وقت هیچ اندیشه ای و هیچ دین واقعی ای با جنگ و شمشیر گسترش پیدا نکرده .. چه برسه به ملت بزرگ و با تمدنی مثل ایران که بخواد دینش رو با شمشیر عوض کنه.
در این مورد حرفهای دیگه ای هم وجود داره گفتنش ضرورتی نداره.
بهونه
اسمم من باید با مجوز چاپ بشه
خیلی قشنگ بود مرسی هادی خان
دلشاد
maryamlondon1
بسم الله الرحمن الرحیم...
(وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ * فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ * يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَفَضْلٍ وَأَنَّ اللَّهَ لَا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ )
صدق الله العلی العظیم...
mojde
عشق به وطن كه مرز و دين نداره كاش مرزاي ديني رو از بينمون برداريم و بيشتر به عقايد هم احترام بذاريم بيشتر در مورد اديان بدونينم و بدون غرض ورزي استدلال هاي هم رو بشنويم مطمئنن نتيجه خوبي براي خودمون و كشورمون خواهد داشت
الهام
منو ياد اخراجيها انداختي.
gilas
boof divoone
baron jon
(وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ *
ياد همه شهيدان گرامي
خيلي عالي بود دستتون درد نكنه
baron jon
(وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ *
ياد همه شهيدان گرامي
خيلي عالي بود دستتون درد نكنه
baron jon
(وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ *
ياد همه شهيدان گرامي
خيلي عالي بود دستتون درد نكنه
soheyla
سلام و سپاس
خیلی خیلی زیبا بود
زنده باد ایرانی با هر دینی و مذهبی ، با هرعقیده و اعتقادی .
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→