ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
baron jon
که در این نزدیکیست
نه در آن بالاها
مهربان ، خوب ، قشنگ
چهرهاش نورانیست
گاهگاهی سخنی میگوید،
با دل کوچک من،
سادهتر از سخن ساده من!
او مرا میفهمد
او مرا میخواهد
او همه درد مرا میداند
خدای من همان خدایی است که با من بیدار میشود، با من غذا میخورد، با من کار میکند، با من بیرون میآید، با من کتاب میخواند، با من مینویسد، با من غصهدار میشود و با من شاد میشود.
خدای من همان خدایی است که گاهی میخندانم و گاهی میگریاند.
خدای من حتی گلها را هم با من میبوید!!!
خدای من همان خدایی است که گاهی دعایم را استجابت نمیکند، من دلگیر میشوم، آنوقت میآید و دستی بر سرم میکشد، نوازشم میکند و من میفهمم که این برایم بهتر است. من شاد میشوم و او به من لبخند میزند…
او همواره به من لبخند میزند!
خدای من همان خدایی است که دوستش دارم، او هم مرا دوست دارد، این را فقط من میدانم و بس، خودش بارها و بارها این را به من گفته است.
خدای من همهجا با من است، نزدیکتر از دم و بازدم من… خدای من همینجاست، در همین نزدیکی، نه در آن بالاها…
خدای من در قلب من است.
gilas
خدای من در قلب من است.
عالی بود خیلی خیلی خیلی زیاد
ماهی
baron jon
ماهي
مرسي دو دوست عزيزم
خدای مهربانیهای بیبهانه،
همیشه جایی در حوالی دلتنگیهای من،
جاری میشوی...
جاری میشوی در ابریِ چشمانم،
و میباری آنقدر تا زلال شوم،
میباری آنقدر که آسمانی شود هوای دلم،
آنقدر که با همه روحم حس کنم
داشتنِ تــــو
میارزد به همهی نداشتنهای دنیا،
میارزد...
دلشاد
baron jon
رهگذر گفت کیستی ؟
صدایی گفت من تو هستم و تو من
گفت اینجا چه می کنی؟
گفت آمده ام تا تورا ببرم
رهگذر گفت جای برای رفتنم نیست جایم امن است.
رهگذر گفت امن نیست چونمن با تو نخواهم بود
پرسید چه کنم ؟
گفت دستت را به من بده تا برویم
گفت نمی آیم
گفت دستت را به من بده تا در تو پر شوم
ترسید تردید کرد
گفت دست مرا بگیر تا اوج بگیری بزرگ شوی
گفت می ترسم بزرگ شوم و در دنیا جای نگیرم
گفت دنیا جای تو نیست باید خارج شوی بزرگ شوی
گفت نمی توانم قدرتم را چه کنم ؟
گفت قدرت تو منم بیا وقت تنگ است...
نگاه کرد
گفت بیا برویم که تو بی من هیچی..
جواب نداد نرفت
رفت و دور شد بال در آورد
سفید شد رنگ از دست داد ولی
نور گرفت
شاد شد ولی گریست
رهگذر نگاه کرد خندید ولی غمگین شد رنگ از دست داد ولی سیاه شد
سست شد تکیه ب درخت پیر کرد
گفت باید می رفتم
درخت گفت برو اگر می خواهی
اما نخواهی رفت چون
نخواستنت از ته دل است ولی خواستنت از زبان
غمت از رو است و شادی از نهان
سفیدی تو از ظاهر است و سیاهی از دل
پرسید تو کیستی؟
درخت گفت: امید تو
رهگذر نگاه کرد
درخت نیز مرده بود
سست شد افتاد
خاک را لمس کرد
خاک گفت ننال از من برخیز که من جای تو نیستم
پرسید تو کیستی ؟
جوابی نیامد
خاک نیز مرده بود
رهگذر ترسید تنها ماند
با خود گفت می روم ولی کسی نمانده بود
گریست و گریست
گونه هایش خیس شد
اشکهایش به خاک ریخت
خاک زنده شد
باز هم گریست و گریست
جویباری از اشک خود روانه درخت کرد
درخت نیز زنده شد
جوان شد جوانه زد برگ داد شکوفه کرد
خندید
رهگذر ادامه داد
از ته دل فریاد زد ….
ای خدا
جوابی آمد
آری صدایی گفت:
به سوی من بیا ای عزیز
ناگهان دست رهگذر را گرفت و....
رهگذر رفت ولی درخت و خاک
برای همیشه جوان شدند....
ژنرال
malakeh
mojde
پری سا
که در این نزدیکیست
نه در آن بالاها
مهربان ، خوب ، قشنگ
چهرهاش نورانیست
گاهگاهی سخنی میگوید،
با دل کوچک من،
سادهتر از سخن ساده من!
او مرا میفهمد
او مرا میخواهد
او همه درد مرا میداند
ممنون بارون جون خیلی زیبا بود
sib
baron jon
بهونه
حورا
KuRoSh
بارون جان
baron jon
کاش می دانستم قرار بر این است که قلب من برای تو بتپد.....
کاش می دانستم از ازل تا به ابد من فقط مال تو هستم....
کاش می دانستم چقدر مرا دوست داری و چقدر به من مهربانی
چقدر خطاهای مرا می بخشی و من باز همانم که همانم...
افسوس میخورم که فاصله ها میان من و شما را گرفت...
این همه بخشیدی و من گاهی شکر گفتم ولی این کافی نبود در برابر آن همه عظمت...
خدایا نورت را به قلبم بتابان تا بتونم کمی بندگی کنم...
maryamlondon1
Galexy
The one
نمایش یا پنهان متن
خدایا اااامرسی ابجی پاکم
baron jon
The one
امیدها و آرزوها شاید گاهی اوقات به دلایلی مثل تقدیر ، شانس ، اتفاقات غیر قابل پیش بینی و حتی ترس ، آن گونه که دلخواه ِ ما باشد محقق نمی شوند.
گاهی اوقات آینده را چنان روشن می بینی که احساسات بر عقل غلبه می کند و آن رویاها که در ذهن توست چنان در نظرت واقعی می آید و حتی درباره ی آن ها طوری صحبت می کنی که انگار در حال حاضر آنها رویا نیستند بلکه واقعیت اند. و متأسفانه وقتی به خود می آیی می بینی که جز با اوهامات ِ واهی و زودگذر با هیچ چیز ِ دیگری مواجه نیستی .و روزگار چنان سیلی ای به تو می زند که تا مدت ها شکه خواهی ماند.
اصلاً همه چیز را به مصلحت و تقدیر نسبت می دهی در حالی که همه ی این اتفاقات دست مایه ی خود توست که خود ِ تو با تخلیت چنان آمیخته شدی که فراموش کردی این جهان و زندگی شوخی بردار نیست و باید جدی بود و با جدیت – نه رویا و اوهام – با مشکلات و مسائل آن برخورد کرد.
گاهی هم به زمین و زمان و روزگار نفرین می کنی و یادت می رود که تو بنده ی ناچیز هستی و در روز الست خودِ تو پیمان گرفتی و مجوز ورودت را با اختیار دریافت کردی .
چطور می توانیم به روزگار نفرین بگوییم وقتی که خالق ما ، خود قسم به روزگار می خورد ( والعصر) و خود ِ خدا گفته است که تو ای انسان همیشه عجولی و همین باعث شده که زیان بینی .
بارها خود او ما را به صبر و استقامت دعوت کرده . اما چه سود که گاهی گوش هامان کر می شود و چشم هایمان کور. دل چنان به رویاها و آرزوهای رنگارنگ می سپاریم که دیگر (دل) پذیرای حق نمی شود.
البته گاهی دوست داری از خواب بیدار شوی و به خود بیایی و خود ِ وجودت را آن گونه که هست و واقعی ببینی . بس است این همه جدال با خود خود را آزاد کن و به خدا بسپار ...
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→