شجاعت حضرت عباس عليه السلام در ميان اصحاب امام حسين عليه السلام بى نظير بود، چگونگى شهادت او، رجزهاى او، و جهاد او با دست بريده، همه بيانگر اوج صلابت و شهامت او است. او تنها به سوى آب فرات رفت، و در برابر چهار هزار نفر تيرانداز قرار گرفت، صف آنها را با كشتن هشتاد نفر از آنها، درهم شكست و خود را به آب فرات رسانيد. مادرش ام البنين عليها السلام در شهر خطاب به او میگويد: "لو كان سيفك فى يديك لما دنى منه احد " «اگر شمشيرت در دستهايت بود، كسى را جرئت نزديك شدن به شمشيرت نبود» روايت شده: هنگامى كه وسائل غارت شده از شهداى كربلا را به شام نزد يزيد بردند، در ميان آنها پرچم بزرگى بود، يزيد و حاضران ديدند همه پرچم سوراخ و صدمه ديده ولى دستگيره آن سالم است، پرسيد: اين پرچم را چه كسى حمل میكرد؟ گفته شد: عباس بن على آن را حمل میكرد. يزيد از روى تعجب و تجليل از آن پرچم، دو يا سه بار برخاست و نشست و گفت: " انظروا الى هذا العلم فانه لم يسلم من الطعن و الضرب الا مقبض اليد التى تحمله" «به اين پرچم بنگريد،كه بر اثر صدمات و ضربات، هيچ جاى آن سالم نمانده جز دستگيره آن كه پرچمدار آن را با دست حمل میكرده است (يعنى سالم ماندن دستگيره نشان میدهد كه پرچمدار، تيرها و ضرباتى را كه بر دستش وارد میشود تحمل میكرد و پرچم را رها نمیساخته است) ». سپس يزيد گفت: "ابيت اللعن يا عباس، هكذا يكون وفاء الاخ لاخيه" « لعن و ناسزا از تو دور باد (و ناسزا براى تو زيبنده نيست) اى عباس، اين است معناى وفادارى برادر نسبت به برادرش». عباس سه برادر پدر و مادرى داشت كه مادرشان ام البنين عليها السلام بود، يكى از آنها عبدالله بود كه 25 سال داشت، ديگرى عثمان بود كه 21 سال داشت و سومى جعفر بود كه 19 سال داشت. حضرت عباس كه از آنها بزرگتر بود و 34 سال داشت، به برادران رو كرد و گفت: «اى پسران مادرم به پيش بتازيد تا خلوص و خيرخواهى شما را در راه خدا و رسول خدا بنگرم». آنها يكى بعد از ديگرى روانه ميدان شدند و جنگيدند تا به شهادت رسيدند. وقتى كه همه ياران حسين عليه السلام كشته شدند، و حضرت عباس خود را تنها يافت به حضور برادر آمد و عرض كرد: به من اجازه رفتن به ميدان بده، امام سخت گريه كرد، عباس عليه السلام عرض كرد: سينه ام تنگ شده و از زندگى دلتنگ گشته و به تنگ آمده ام، میخواهم انتقام خون شهيدان را از دشمن بگيرم. امام حسين عليه السلام فرمود: برو براى اين كودكا ن تشنه لب، اندكى آب بياور. حضرت عباس عليه السلام روز عاشورا سوار بر اسب اطراف خيام میگشت و نگهبانى میكرد و مراقب بود تا دشمن جلو نيايد. در اين هنگام زهير بن قين (يكى از ياران با وفاى امام حسين) نزد عباس آمد و عرض كرد: در اين وقت آمده ام تا تو را به ياد سخن پدرت على بيندازم، عباس عليه السلام كه میديد خيام اهل بيت در خطر تهديد دشمن است، از اسب پياده نشد و فرمود: «مجال سخن نيست ولى چون نام پدرم را بردى، نمیتوانم از گفتارش بگذرم، بگو كه من سواره میشنوم». زهير گفت: پدرت هنگامى كه خواست با مادرت ام البنين عليها السلام ازدواج كند، به برادرش عقيل فرموده بود زن شجاعى از خاندان شجاع برايم پيدا كن، زيرا میخواهم فرزند شجاعى از او به دنيا بيايد و حامى و ايثارگر فداكار براى برادرش حسين باشد. بنابراين اى عباس، پدرت تو را براى چنين روزى (عاشورا) خواسته است مبادا كوتاهى كنى. غيرت عباس با شنيدن اين سخن به جوش آمد و چنان پا در ركاب زد كه تا سمه ركاب قطع گرديد و فرمود: اى زهير! آيا با اين گفتار میخواهى به من جرئت بدهى، سوگند به خدا هرگز دست از برادرم بر نمیدارم و در حمايت از حريم او كوتاهى نخواهم نمود. «والله لاريتك شيئا ما رايته قط» «به خدا قسم فداكارى خود را به گونهاى ابراز كنم و به تو نشان دهم كه هرگز نظيرش را نديده باشى». آنگاه عباس عليه السلام به سوى دشمن حمله كرد، آن گونه كه گوئى شمشيرش، آتشى است كه در نيزار افتاده است، تا اينكه حدود صد نفر از دشمن را كشت. از جمله با «مارد بن صديف تغلبى» قهرمان بی بديل دشمن جنگ تن به تن كرد، نيزه بلند مارد را از دست او درآورد و نيزه را تكان سختى داد و فرياد زد: «اى مارد، از درگاه خدا اميدوارم كه با نيزه خودت، تو را به جهنم واصل كنم». آنگاه آن نيزه را در كمر اسب مارد فرو برد، اسب مضطرب شد و مارد خود را به زمين انداخت، با اينكه جمعى از دشمن به كمك مارد آمدند، عباس عليه السلام هماندم نيزه را به گلوی مارد فرود آورد كه مارد به زمين افتاد و گوش تا گوش او بريده شد و به هلاكت رسيد، و در اين درگيرى شديد جمعى ديگر نيز بدست عباس عليه السلام كشته شدند. حضرت عباس عليه السلام به سوى دشمن شتافت، آنها را موعظه كرد، و از عاقبت بد ترسانيد، ولى نصايح آنحضرت در آن كوردلان اثر نكرد، عباس نزد برادرش حسين عليه السلام بازگشت، شنيد صداى العطش كودكان بلند است. در روايتى آمده: خيمه هایى مخصوص مشكهاى آب بود، حضرت ابوالفضل داخل آن خيمه شد، ديد اطفال آن مشكهاى خالى را برداشته و شكمهاى خود را بر مشكهاى نمدار میگذاشتند بلكه از عطش آنها كاسته شود، به آنها فرمود: «نور ديدگانم صبر كنيد اكنون میروم و براى شما آب میآورم». در همين هنگام سوار بر اسب شد و نيزه و مشك خود را برداشت و به سوى فرات رهسپار گرديد. آرى عباس عليه السلام مشك را پر از آب كرد، ولى از آب نياشاميد و به خود خطاب كرد و گفت: "يا نفس من بعد الحسين هونى و بعده لا كنت ان تكونى هذا الحسين وارد المنون و تشربين بارد المعين تالله ما هذا فعال دينى " «اى نفس! بعد از حسين، زندگى تو ارزش ندارد، و نبايد بعد از او باقى بمانى، اين حسين است كه لب تشنه و در خطر مرگ قرار دارد میخواهى آب گوارا و خنك بياشامى، سوگند به خدا دين من اجازه چنين كارى را نمیدهد». و به نقل بعضى، فرمود: به خدا قسم لب به آب نمى زنم در حالى كه آقايم حسين تشنه باشد. «والله لا اذوق الماء و سيدى الحسين عطشانا». (6) عقل میگويد: آب بياشام تا نيرو بگيرى و بتوانى خوب بجنگى، ولى عشق و وفا و صفا میگويد: برادرت و نور ديدگان برادرت تشنه اند، چگونه تو آب بنوشى و آنها تشنه باشند؟ بعضى نقل كرده اند حضرت على عليه السلام در شب 21 رمضان (شب شهادتش) عباس را به آغوش گرفت و به سينه اش چسباند و فرمود: پسرم، بزودى در روز قيامت بوسيله تو چشمم روشن میگردد. «ولدى اذا كان يوم عاشورا، و دخلت المشرعه، اياك ان تشرب الماء و اخوك الحسين عطشان. «پسرم هنگامى كه روز عاشورا فرا رسيد و بر شريعه آب وارد شدى، مبادا آب بياشامى با اينكه برادرت تشنه است!». آنحضرت با همان يك دست حمله بر دشمن كرد، بسيارى از شجاعان دشمن را بر خاك هلاكت افكند. در اين بحران، حكيم بن طفيل از كمين نخلهاى بيرون جهيد و ضربتى بر دست چپ آنحضرت وارد ساخت، و دستش را از بند (مچ) قطع كرد (فقطع يده من الزند). آنحضرت مشك را به دندان گرفت و همت میكرد تا مشك را به خيمه ها برساند كه ناگاه تيرى بر مشگ آب آمد و آب آن ريخت، و تير ديگرى بر سينه اش رسيد و از اسب بر زمين افتاد. ابى مخنف مینويسد: وقتى كه دستهاى عباس عليه السلام جدا شد، در حالى كه از دو طرف دستش قطرات خون میريخت به دشمن حمله كرد تا اينكه ظالمى با گرز آهنين بر سر مباركش زد و آن را شكافت، آن هنگام آن مظلوم به زمين افتاد و در خون خود غوطه ور گرديد و صدا زد: «يا اخى يا حسين عليك منى السلام»: «اى برادرم حسين خدا حافظ». و طبق روايت مشهور، صدا زد: «يا اخاه ادرك اخاك»: «اى برادر، برادرت را درياب». امام حسين عليه السلام مانند شهاب ثاقب به بالين عباس شتافت او را غرق در خون ديد كه پيكرش پر از تير شده و دستهايش از بدن جدا گشته و چشمهايش تير خورده اند. «فوقف عليه منحنيا و جلس عند راسه يبكى حتى فاضت نفسه». «با كمر خميده به عباس نگريست و سپس در بالين او نشست و گريه كرد تا عباس به شهادت رسيد». نيز نقل شده: با صداى بلند گريه كرد و فرمود: «الان انكسر ظهرى و قلتحيلتى و شمت بى عدوى». «اكنون پشتم شكست، و رشته تدبير و چاره ام از هم پاشيد، و دشمن بر من چيره شد و شماتت كرد»
السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولادالحسین و علی اصحاب الحسین(ع)
منابع : منتهى الآمال ج 1 / ص 279 اعيان الشعيه ج 1 ص 608 معالى السبطن ج 1 / ص 446 ترجمه مقتل ابى مخنف: ص 99 تذكره الشهداء: ص 269 فرسان الهيجاء ج 1 / ص 203 معالى السبطين ج 1 / ص 446
ممنون علی جان التماس دعا لطفاً منبع رو هم اعلام کن! نمایش یا پنهان متنقانون شماره ۱۸) نقل هر گونه روایت، خبر، حدیث، داستان، و مطلب از شخصیتهای مشخص مانند امام های دینی، یا شخصیت های برجسته دیگر، بدون منبع موثق ممنوع و در صورت مشاهده حذف میگردد.
میرسد روزی که بیهم میشویم ..... یکبهیک از جمع هـم کم می شویم میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
قانون شماره ۱۸) نقل هر گونه روایت، خبر، حدیث، داستان، و مطلب از شخصیتهای مشخص مانند امام های دینی، یا شخصیت های برجسته دیگر، بدون منبع موثق ممنوع و در صورت مشاهده حذف میگردد.
با تشکر از بهروز عزیز با توجه به اینکه علی جان زحمت کشیدن و منابع رو برام فرستادن تاپیک رو باز میکنم
میرسد روزی که بیهم میشویم ..... یکبهیک از جمع هـم کم می شویم میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
امام حسین (ع) میفرمایند: لا تَتَكَلَّمَنَّ فيما لا يَعنيكَ فإنّي أخافُ علَيكَ الوِزرَ ، ولا تَتكَلَّمَنَّ فيما يَعنيكَ حتّى تَرى لِلكلامِ مَوضِعا ▧ تصویر در دسترس نیست
عاشقي مي كـرد آن عاشق مـــرام آنكه عشق را، به حق كرده تمـــام عاشقي مي كـرد آن مصبـــاح دين آنــكه عــــاشق بـود از روي يقين عاشقی میکرد در حال دعا او به حق نور زمین است و سماء عاشقی میکرد آن عاشق سرشت عشق را از دست او باید نوشت عاشقی میکرد از کنه وجود در بر معشوق همیشه در سجود
ali41
مادرش ام البنين عليها السلام در شهر خطاب به او میگويد:
"لو كان سيفك فى يديك لما دنى منه احد "
«اگر شمشيرت در دستهايت بود، كسى را جرئت نزديك شدن به شمشيرت نبود»
روايت شده: هنگامى كه وسائل غارت شده از شهداى كربلا را به شام نزد يزيد بردند، در ميان آنها پرچم بزرگى بود، يزيد و حاضران ديدند همه پرچم سوراخ و صدمه ديده ولى دستگيره آن سالم است، پرسيد: اين پرچم را چه كسى حمل میكرد؟
گفته شد: عباس بن على آن را حمل میكرد.
يزيد از روى تعجب و تجليل از آن پرچم، دو يا سه بار برخاست و نشست و گفت:
" انظروا الى هذا العلم فانه لم يسلم من الطعن و الضرب الا مقبض اليد التى تحمله"
«به اين پرچم بنگريد،كه بر اثر صدمات و ضربات، هيچ جاى آن سالم نمانده جز دستگيره آن كه پرچمدار آن را با دست حمل میكرده است (يعنى سالم ماندن دستگيره نشان میدهد كه پرچمدار، تيرها و ضرباتى را كه بر دستش وارد میشود تحمل میكرد و پرچم را رها نمیساخته است) ».
سپس يزيد گفت:
"ابيت اللعن يا عباس، هكذا يكون وفاء الاخ لاخيه"
« لعن و ناسزا از تو دور باد (و ناسزا براى تو زيبنده نيست) اى عباس، اين است معناى وفادارى برادر نسبت به برادرش».
عباس سه برادر پدر و مادرى داشت كه مادرشان ام البنين عليها السلام بود، يكى از آنها عبدالله بود كه 25 سال داشت، ديگرى عثمان بود كه 21 سال داشت و سومى جعفر بود كه 19 سال داشت.
حضرت عباس كه از آنها بزرگتر بود و 34 سال داشت، به برادران رو كرد و گفت:
«اى پسران مادرم به پيش بتازيد تا خلوص و خيرخواهى شما را در راه خدا و رسول خدا بنگرم».
آنها يكى بعد از ديگرى روانه ميدان شدند و جنگيدند تا به شهادت رسيدند.
وقتى كه همه ياران حسين عليه السلام كشته شدند، و حضرت عباس خود را تنها يافت به حضور برادر آمد و عرض كرد: به من اجازه رفتن به ميدان بده، امام سخت گريه كرد، عباس عليه السلام عرض كرد: سينه ام تنگ شده و از زندگى دلتنگ گشته و به تنگ آمده ام، میخواهم انتقام خون شهيدان را از دشمن بگيرم.
امام حسين عليه السلام فرمود: برو براى اين كودكا ن تشنه لب، اندكى آب بياور.
حضرت عباس عليه السلام روز عاشورا سوار بر اسب اطراف خيام میگشت و نگهبانى میكرد و مراقب بود تا دشمن جلو نيايد.
در اين هنگام زهير بن قين (يكى از ياران با وفاى امام حسين) نزد عباس آمد و عرض كرد: در اين وقت آمده ام تا تو را به ياد سخن پدرت على بيندازم، عباس عليه السلام كه میديد خيام اهل بيت در خطر تهديد دشمن است، از
اسب پياده نشد و فرمود: «مجال سخن نيست ولى چون نام پدرم را بردى، نمیتوانم از گفتارش بگذرم، بگو كه من سواره میشنوم».
زهير گفت: پدرت هنگامى كه خواست با مادرت ام البنين عليها السلام ازدواج كند،
به برادرش عقيل فرموده بود زن شجاعى از خاندان شجاع برايم پيدا كن، زيرا میخواهم فرزند شجاعى از او به دنيا بيايد و حامى و ايثارگر فداكار براى برادرش حسين باشد. بنابراين اى عباس، پدرت تو را براى چنين روزى (عاشورا) خواسته است مبادا كوتاهى كنى.
غيرت عباس با شنيدن اين سخن به جوش آمد و چنان پا در ركاب زد كه تا سمه ركاب قطع گرديد و فرمود: اى زهير! آيا با اين گفتار میخواهى به من جرئت بدهى، سوگند به خدا هرگز دست از برادرم بر نمیدارم و در حمايت از حريم او كوتاهى نخواهم نمود.
«والله لاريتك شيئا ما رايته قط»
«به خدا قسم فداكارى خود را به گونهاى ابراز كنم و به تو نشان دهم كه هرگز نظيرش را نديده باشى».
آنگاه عباس عليه السلام به سوى دشمن حمله كرد، آن گونه كه گوئى شمشيرش، آتشى است كه در نيزار افتاده است، تا اينكه حدود صد نفر از دشمن را كشت.
از جمله با «مارد بن صديف تغلبى» قهرمان بی بديل دشمن جنگ تن به تن كرد، نيزه بلند مارد را از دست او درآورد و نيزه را تكان سختى داد و فرياد زد:
«اى مارد، از درگاه خدا اميدوارم كه با نيزه خودت، تو را به جهنم واصل كنم».
آنگاه آن نيزه را در كمر اسب مارد فرو برد، اسب مضطرب شد و مارد خود را به زمين انداخت، با اينكه جمعى از دشمن به كمك مارد آمدند، عباس عليه السلام هماندم نيزه را به گلوی مارد فرود آورد كه مارد به زمين افتاد و گوش تا گوش او بريده شد و به هلاكت رسيد، و در اين درگيرى شديد جمعى ديگر نيز بدست عباس عليه السلام كشته شدند.
حضرت عباس عليه السلام به سوى دشمن شتافت، آنها را موعظه كرد، و از عاقبت بد ترسانيد، ولى نصايح آنحضرت در آن كوردلان اثر نكرد، عباس نزد برادرش حسين عليه السلام بازگشت، شنيد صداى العطش كودكان بلند است.
در روايتى آمده: خيمه هایى مخصوص مشكهاى آب بود، حضرت ابوالفضل داخل آن خيمه شد، ديد اطفال آن مشكهاى خالى را برداشته و شكمهاى خود را بر مشكهاى نمدار میگذاشتند بلكه از عطش آنها كاسته شود، به آنها فرمود:
«نور ديدگانم صبر كنيد اكنون میروم و براى شما آب میآورم». در همين هنگام سوار بر اسب شد و نيزه و مشك خود را برداشت و به سوى فرات رهسپار گرديد.
آرى عباس عليه السلام مشك را پر از آب كرد، ولى از آب نياشاميد و به خود خطاب كرد و گفت:
"يا نفس من بعد الحسين هونى و بعده لا كنت ان تكونى هذا الحسين وارد المنون و تشربين بارد المعين تالله ما هذا فعال دينى "
«اى نفس! بعد از حسين، زندگى تو ارزش ندارد، و نبايد بعد از او باقى بمانى، اين حسين است كه لب تشنه و در خطر مرگ قرار دارد میخواهى آب گوارا و خنك بياشامى، سوگند به خدا دين من اجازه چنين كارى را نمیدهد».
و به نقل بعضى، فرمود: به خدا قسم لب به آب نمى زنم در حالى كه آقايم حسين تشنه باشد.
«والله لا اذوق الماء و سيدى الحسين عطشانا». (6)
عقل میگويد: آب بياشام تا نيرو بگيرى و بتوانى خوب بجنگى، ولى عشق و وفا و صفا میگويد: برادرت و نور ديدگان برادرت تشنه اند، چگونه تو آب بنوشى و آنها تشنه باشند؟
بعضى نقل كرده اند حضرت على عليه السلام در شب 21 رمضان (شب شهادتش) عباس را به آغوش گرفت و به سينه اش چسباند و فرمود: پسرم، بزودى در روز قيامت بوسيله تو چشمم روشن میگردد.
«ولدى اذا كان يوم عاشورا، و دخلت المشرعه، اياك ان تشرب الماء و اخوك الحسين عطشان.
«پسرم هنگامى كه روز عاشورا فرا رسيد و بر شريعه آب وارد شدى، مبادا آب بياشامى با اينكه برادرت تشنه است!».
آنحضرت با همان يك دست حمله بر دشمن كرد، بسيارى از شجاعان دشمن را بر خاك هلاكت افكند. در اين بحران، حكيم بن طفيل از كمين نخلهاى بيرون جهيد و ضربتى بر دست چپ آنحضرت وارد ساخت، و دستش را از بند (مچ) قطع كرد (فقطع يده من الزند).
آنحضرت مشك را به دندان گرفت و همت میكرد تا مشك را به خيمه ها برساند كه ناگاه تيرى بر مشگ آب آمد و آب آن ريخت، و تير ديگرى بر سينه اش رسيد و از اسب بر زمين افتاد.
ابى مخنف مینويسد: وقتى كه دستهاى عباس عليه السلام جدا شد، در حالى كه از دو طرف دستش قطرات خون میريخت به دشمن حمله كرد تا اينكه ظالمى با گرز آهنين بر سر مباركش زد و آن را شكافت، آن هنگام آن مظلوم به زمين افتاد و در خون خود غوطه ور گرديد و صدا زد:
«يا اخى يا حسين عليك منى السلام»: «اى برادرم حسين خدا حافظ».
و طبق روايت مشهور، صدا زد:
«يا اخاه ادرك اخاك»: «اى برادر، برادرت را درياب».
امام حسين عليه السلام مانند شهاب ثاقب به بالين عباس شتافت او را غرق در خون ديد كه پيكرش پر از تير شده و دستهايش از بدن جدا گشته و چشمهايش تير خورده اند.
«فوقف عليه منحنيا و جلس عند راسه يبكى حتى فاضت نفسه».
«با كمر خميده به عباس نگريست و سپس در بالين او نشست و گريه كرد تا عباس به شهادت رسيد».
نيز نقل شده: با صداى بلند گريه كرد و فرمود:
«الان انكسر ظهرى و قلتحيلتى و شمت بى عدوى».
«اكنون پشتم شكست، و رشته تدبير و چاره ام از هم پاشيد، و دشمن بر من چيره شد و شماتت كرد»
السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولادالحسین و علی اصحاب الحسین(ع)
منابع :
منتهى الآمال ج 1 / ص 279
اعيان الشعيه ج 1 ص 608
معالى السبطن ج 1 / ص 446
ترجمه مقتل ابى مخنف: ص 99
تذكره الشهداء: ص 269
فرسان الهيجاء ج 1 / ص 203
معالى السبطين ج 1 / ص 446
بچه مثبت
التماس دعا
لطفاً منبع رو هم اعلام کن!
نمایش یا پنهان متن
قانون شماره ۱۸) نقل هر گونه روایت، خبر، حدیث، داستان، و مطلب از شخصیتهای مشخص مانند امام های دینی، یا شخصیت های برجسته دیگر، بدون منبع موثق ممنوع و در صورت مشاهده حذف میگردد.میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم
گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
دلشاد
بچه مثبت
میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم
گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
الهام
كامل الزيارات صفحه 215
malakeh
ali41
ali41
▧ تصویر در دسترس نیست
hadi04
▧ تصویر در دسترس نیست
ممنون داداش علی تو رو خدا واسه من هم دعا کنید
ali41
آنكه عشق را، به حق كرده تمـــام
عاشقي مي كـرد آن مصبـــاح دين
آنــكه عــــاشق بـود از روي يقين
عاشقی میکرد در حال دعا
او به حق نور زمین است و سماء
عاشقی میکرد آن عاشق سرشت
عشق را از دست او باید نوشت
عاشقی میکرد از کنه وجود
در بر معشوق همیشه در سجود
حورا
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→