₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » فرار از دست عزرائیل..داستانهای حکمت آمیز
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » فرار از دست عزرائیل..داستانهای حکمت آمیز

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



فرار از دست عزرائیل..داستانهای حکمت آمیز

775 بازدید، 16 پست، نویسنده: maryamlondon1

  • maryamlondon1






    روزی از روزها، حضرت سلیمان نبی در سرای خویش نشسته بود که مردی سراسیمه از در درآمد. سلام کرد و بر دامن حضرت سلیمان چنگ انداخت که به دادم برس. حضرت سلیمان با تعجب به چهره آن مرد نگریست و دید که روی آن مرد از پریشان حالی زرد شده و از شدت ترس می لرزد.

    حضرت سلیمان از او پرسید: تو کیستی؟ چه بر سر تو آمده است که چنین ترسان و لرزانی؟

    مرد به گریه در آمد و گفت که: در راه بودم، عزرائیل را دیدم و او نگاهی از غضب به من انداخت و من از ترس چون باد گریختم و به نزد تو آمدم تا از تو یاری بطلبم. از تو خواهشی دارم که به باد فرمان دهی تا مرا به هندوستان ببرد!

    حضرت سلیمان لحظه ای به فکر فرو رفت و فرمود: می پذیرم، به باد می گویم که تو را در چشم به هم زدنی به هندوستان برساند.


    آن روز گذشت و دیگر روز سلیمان نبی حضرت عزرائیل را دید و به او گفت: این چه کاری است که با بندگان خدا می کنی، چرا به آنها با خشم و غضب می نگری؟ دیروز مرد بیچاره ای را ترسانده ای و رویش زرد شده بود و می لرزید. به نزد من آمده و کمک می طلبید.

    عزرائیل گفت: دانستم که کدام مرد را می گویی. آری من دیروز او را در راه دیدم ولی از روی خشم و غضب به او نگاه نکردم، بلکه از روی تعجب او را نگریستم.

    عزرائیل ادامه داد: تعجب من در این بود که از خداوند برای من فرمان رسیده بود تا که جان آن مرد را در هندوستان بگیرم. در حالی که او را اینجا می دیدم...


    این حکایت از مثنوی مولوی اقتباس شده است.


  • maryamlondon1

    من این داستان خیلی دوست دارم 15 سال پیش خوانده بودم :65:

  • حورا

    ممنون عالی بود :46:

  • ali41

    :46: مرسی جالب بود

  • hosseinhn82

    قبلا خونده بودمش اما به حدی جالب بود که بازم برام تازگی داشت
    مرسی مریم خانم :1:


  • Holtek

    مرسی مریم خانم ، منم دقیق یادم نیست چند سال پیش خومده بودم :1:

  • ژنرال

    واقعاً جالب بود...

    پیمانه ی عمر که پر بشه، باید رفت . . . :buff:


  • دلشاد

    مرسی مامان مریم خیلی جالب بود

  • ماهی

    مرسی مامان مریم..خیلی جالب بود.به این قضیه کاملا اعتقد دارم...چند سال پیشا یه هواپیما سقوط کرد نمی دونم مال چه کشوری بود.اخبار گفت که یه نفر از پرواز اون هواپیما جا مونده بوده و علیرغم تلاش زیادش موفق به پرواز نشده بود.جالبه که چند روز بعد همون خانوم در اثر سانحه تصادف مرده بود.با شنیدن این خبر اولش کلی خندیدم به کار حضرت عزرائیل ولی واقعا جای تامل داشت :1:

  • gilas

    خیلی خیلی عالی بود مریم گلم :11:

  • maryamlondon1

    نقل قول: حورا
    ممنون عالی بود

    نقل قول: garfild

    نقل قول: ali41
    مرسی جالب بود

    نقل قول: Galexy


    قابل نداشت عزیزان من هم قبلا خوانده بودم واین داستان ارامش به من میده ..بلخصوص این که تازه داغ برادر به دل دارم :2:
    نقل قول: hosseinhn82
    قبلا خونده بودمش اما به حدی جالب بود که بازم برام تازگی داشت

    اهاااااااااا واقعا جالبه :6:
    نقل قول: Dr.GSM
    مرسی مریم خانم ، منم دقیق یادم نیست چند سال پیش خومده بودم

    :6: دوباره خواندنش خالی از لطف نیست
    نقل قول: بهونه
    دستت مرسی

    :6:
    نقل قول: ژنرال
    پیمانه ی عمر که پر بشه، باید رفت . . .

    محسن جان عمر من جام اون چکار کنم که پیمانه بشه :4:
    نقل قول: دلشاد
    مرسی مامان مریم خیلی جالب بود

    :6:
    نقل قول: ماهی
    مرسی مامان مریم..خیلی جالب بود.به این قضیه کاملا اعتقد دارم...چند سال پیشا یه هواپیما سقوط کرد نمی دونم مال چه کشوری بود.اخبار گفت که یه نفر از پرواز اون هواپیما جا مونده بوده و علیرغم تلاش زیادش موفق به پرواز نشده بود.جالبه که چند روز بعد همون خانوم در اثر سانحه تصادف مرده بود.با شنیدن این خبر اولش کلی خندیدم به کار حضرت عزرائیل ولی واقعا جای تامل داشت

    (فاذا جاء اجلهم لا يستاخرون ساعة و لايستقدمون)يعني هنگامي كه اجل آنها فرا رسد نه ساعتي به عقب مي‌افتد و نه جلو.

    نقل قول: gilas
    خیلی خیلی عالی بود مریم گلم

    خوشحالم خوشت امد :11:


  • sib


  • sib

پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: