سلام این جریان بر میگرده به چند روز پیش که یکی از دوستان قدیمی من میخواست ساختمان بسازه از من خواست تا سقف خونه رو براش اجرا کنم آخه شغل من در حال حاضر اجرای سقفهای مختلف ساختمان تیرچه بلوک و کرومیت وکامپوزیتو... خلاصه رفتم سر زمین و قرارداد بستم و شروع به کار کردم اتفاقا یکی از کارگر هام دوستم محمود رو میشناخت و چند روز بعد از شروع کار بهم گفت: راستی میدونستی محمود تومور مغزی داشته و تومورش هم خیلی بدخیم بوده و حسابی توی سرش پخش شده بوده؟ گفتم نه من که چند سال اینجا نبودم همش این شهر و اون شهر در به در خلاف و......بودم خلاصه کارگرم گفتش که نه به خدا محمود کارمند ارتش بوده اما نمیدونم جریان بیماریش چی شد الانهم که دیگه توی ارتش نیست ولی حقوق ارتش رو میگیره این جریان گذشت و تا من کارم اونجا تموم شد سقفها رو اجرا کردم و یه روز که با محمود داشتیم جایی میرفتیم و خودش رانندگی میکرد دل به دریا زدم و ازش پرسیدم محمود جان راستی جریان این بیماریت چی بوده؟؟ محمود با یه لبخند و آرامش خاصی گفت زمانی که تازه استخدام دژبان مرکز ارتش شده بودم و ازدواج کردم دچار سردر و سرگیجه میشدم و مرتب بدتر میشد وقتی رفتم دکتر و بعد متخصص و عکس و آزمایش گرفتن معلوم شد که تومور مغزی دارم و دیر متوجه شدم و حسابی پخش شده طوری که توی ایران قابل عمل نیست بعد از کلی دوندگی بهم گفتن باید به خارج از کشور اعزام بشن و بعد از فرستان عکس و آزمایشات به چند بیمارستان در نقاط مختلف تازه جراحان اونور اب هم در جواب گفته بودن که این تومور عمل میشه اما احتمال فلج شدن یکی دو قسمت از بدن بیمار خیلی زیاده. محمود کمی سکوت کرد و ادامه داد: من روز به روز حالم بدتر میشد سرگیجه ها سردردها بیشتر و بیشتر روزی شش تا امپول میزدم تا بتونم سر پا وایسم توی همین وضعیت ارتش منو توی 23 سالگی بازنشته کردن آخه محاسبه کرده بودن دیدن هزینه اعزام به خارج من خیلی بالاست برای همین منو بازنشسته کردن و منم برگشتم شهرستان آخه دکترها گفته بودن برم یه جایی که در آرامش بمیرم.... من اومدم شهرستان و (ببخشید این تیکه رو خوب یادم نیست چطور شد که محمود زد به سرش به این سفر بره اما برم به قربون امار رضا(ع)))محمود با کمی سکوت ادامه داد با خانمم رفتم مشهد یه مدت اونجا بودم و برگشتم خونه از روزی که برگشتم سردردهام قطع شدن سرگیجه و تمام علائم مشکلات جسمیم تموم شد دیگه نه آمپولی نه قرصی نه دردی هیچی و دیگه هیچی...... من با تعجب و کنجکاوی پرسیدم محمود جون رفتی عکس بگیری ببینی تومور چی شده؟ محمود در جواب گفت نه من دیگه دنبال عکس و آزمایش نرفتم و الان حدودهشت نه سال میگذره و اصلا بهش فکر نمیکنم بی خیال بیخیالش شدم این شکلک واقعا شکل اون موقع محموده اینهم بگم محمود هنوز دست مزد منو کامل نداده دیشب بهش زنگ زدم میگم:اگر پولم رو ندی نفرینت میکنم دوباره تومورت عود کنه محمود هم گفت بزار حقوقم و این ماه ریختن حساب همش ماله تو...منظورش حقوق بازنشستگیش بود
احمق کسی است که یک اشتباه را تکرار میکند و هر بار انتظار نتیجه متفاوت تر از قبل دارد
boof divoone
سلام
این جریان بر میگرده به چند روز پیش که یکی از دوستان قدیمی من میخواست ساختمان بسازه از من خواست تا سقف خونه رو براش اجرا کنم
آخه شغل من در حال حاضر اجرای سقفهای مختلف ساختمان تیرچه بلوک و کرومیت وکامپوزیتو...
خلاصه رفتم سر زمین و قرارداد بستم و شروع به کار کردم
اتفاقا یکی از کارگر هام دوستم محمود رو میشناخت و چند روز بعد از شروع کار بهم گفت:
راستی میدونستی محمود تومور مغزی داشته و تومورش هم خیلی بدخیم بوده و حسابی توی سرش پخش شده بوده؟
گفتم نه من که چند سال اینجا نبودم همش این شهر و اون شهر در به در خلاف و......بودم
خلاصه کارگرم گفتش که نه به خدا محمود کارمند ارتش بوده اما نمیدونم جریان بیماریش چی شد الانهم که دیگه توی ارتش نیست ولی حقوق ارتش رو میگیره
این جریان گذشت و تا من کارم اونجا تموم شد سقفها رو اجرا کردم و یه روز که با محمود داشتیم جایی میرفتیم و خودش رانندگی میکرد دل به دریا زدم و ازش پرسیدم
محمود جان راستی جریان این بیماریت چی بوده؟؟
محمود با یه لبخند و آرامش خاصی گفت زمانی که تازه استخدام دژبان مرکز ارتش شده بودم و ازدواج کردم دچار سردر و سرگیجه میشدم و مرتب بدتر میشد
وقتی رفتم دکتر و بعد متخصص و عکس و آزمایش گرفتن معلوم شد که تومور مغزی دارم و دیر متوجه شدم و حسابی پخش شده طوری که توی ایران قابل عمل نیست بعد از کلی دوندگی بهم گفتن باید به خارج از کشور اعزام بشن و بعد از فرستان عکس و آزمایشات به چند بیمارستان در نقاط مختلف تازه جراحان اونور اب هم در جواب گفته بودن که این تومور عمل میشه اما احتمال فلج شدن یکی دو قسمت از بدن بیمار خیلی زیاده.
محمود کمی سکوت کرد و ادامه داد:
من روز به روز حالم بدتر میشد سرگیجه ها سردردها بیشتر و بیشتر روزی شش تا امپول میزدم تا بتونم سر پا وایسم توی همین وضعیت ارتش منو توی 23 سالگی بازنشته کردن آخه محاسبه کرده بودن دیدن هزینه اعزام به خارج من خیلی بالاست برای همین منو بازنشسته کردن و منم برگشتم شهرستان آخه دکترها گفته بودن برم یه جایی که در آرامش بمیرم....
من اومدم شهرستان و (ببخشید این تیکه رو خوب یادم نیست چطور شد که محمود زد به سرش به این سفر بره اما برم به قربون امار رضا(ع)))محمود با کمی سکوت ادامه داد با خانمم رفتم مشهد یه مدت اونجا بودم و برگشتم خونه از روزی که برگشتم سردردهام قطع شدن سرگیجه و تمام علائم مشکلات جسمیم تموم شد دیگه نه آمپولی نه قرصی نه دردی هیچی و دیگه هیچی......
من با تعجب و کنجکاوی پرسیدم محمود جون رفتی عکس بگیری ببینی تومور چی شده؟
محمود در جواب گفت نه من دیگه دنبال عکس و آزمایش نرفتم و الان حدودهشت نه سال میگذره و اصلا بهش فکر نمیکنم بی خیال بیخیالش شدم
اینهم بگم محمود هنوز دست مزد منو کامل نداده دیشب بهش زنگ زدم میگم:اگر پولم رو ندی نفرینت میکنم دوباره تومورت عود کنه
محمود هم گفت بزار حقوقم و این ماه ریختن حساب همش ماله تو...منظورش حقوق بازنشستگیش بود
دلشاد
اینا همش کلک زودتر بازنشتگی شدن بود
shaparak64
اگر اسمشو بذاریم معجزه، خوشا به حال اونایی که ازاین معجزات نصیبشون میشه
ماهی
Life Dream
مرسي علي جان
موافقم خيلي شديد ماهي جان
نخبه
ژنرال
بازم روحیه خوبی داشته این دوستت.. ولی به هر حال عموم ما آدمها ته دلمون از مرگ هراس داریم...
افراد کمی تو دنیا وجود دارن که حقیقتاً از مرگ هراسی ندارن...
به نظر من این افراد لذتی از ازندگی میبرن که افراد دیگه تا به اون درجه نرسن ، به اون لذت نائل نمیشن.
ولی یه سوال:
یعنی این دوستت، تو این سن و سال جوونی هیچ کار و فعالیتی نداره؟ فقط متکی به حقوق بازنشستگیه؟
gilas
mz56mz
من كاملا تماس شما رو تكذيب ميكنم كى زنگ زدى ؟شمارت روى موبايلم نيست
ali41
خدا رو شکر
الهام
الهي همه ي مريضا شفا پيدا كنند و همه تختهاي بيمارستان خالي خالي باشه
boof divoone
نه عزیزم ایشون الان کارشون ازاد هستش خانمش هم آموزشگاه خیاطی داره منظورش از این حرف این بود که حقوق این ماه کلا ماله تو
تقصیر منه تو هشتاد تا سیم کارت داری
arash52
mojde
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→