₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » در واقع هنوز همه دزد بودند...
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » در واقع هنوز همه دزد بودند...

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



در واقع هنوز همه دزد بودند...

290 بازدید، 10 پست، نویسنده: mojde

  • mojde



    ایتالو کالوینو (به ایتالیایی: Italo Calvino) ‏ (۱۵ اکتبر ۱۹۲۳ - ۱۹سپتامبر
    ۱۹۸۵) یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان ایتالیایی قرن بیستم است.
    بسیاری از آثار وی به زبان فارسی ترجمه شده‌است. او نویسنده، خبرنگار، منتقد و
    نظریه‌پرداز ایتالیایی است که فضای انتقادی آثارش باعث شده او را یکی از
    مهم‌ترین داستان نویس‌های ایتالیا در قرن بیستم بدانند.


    _____


    شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند...!

    شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه
    بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه !

    حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود
    !!!

    به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از
    دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی
    می دزدید...

    داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین
    منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها دولت هم
    به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ
    بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر
    دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این
    ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و
    نه کسی خیلی فقیر و درمانده...!

    روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای
    اقامت انتخاب کرد و شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها
    راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد
    به خواندن رمان...

    دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند...

    اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه
    وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم
    کار دیگران بشود و هرشبی که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای
    سر بی شام زمین میگذارد و روزبعدهم چیزی برای خوردن ندارد !!!

    بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن
    میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون
    میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به
    دزدی نمیزد ، آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود.

    میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد
    به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است...

    در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی
    برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود !

    چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه
    از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود!

    او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی
    دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه
    دیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده
    است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.

    به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد
    نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و
    برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البته
    از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه
    برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند...

    به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد
    درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل
    چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته شهر را
    آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی
    ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.

    به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی
    آوردند، متوجه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته
    میکشد و به این فکر افتادند که چطور است به عده ای از این فقیرها پول
    بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی ؟!!!

    قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص
    کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی
    میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی
    بالا میکشید و آن دیگری هم از ...

    اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و
    ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند
    شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه
    اینکه کسی برایشان دزدی کند ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی
    میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند.

    فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا
    اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد و
    زندانها ساخته شد...!

    به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم
    دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند، صحبتها حالا دیگر
    فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند...

    ****
    ****
    **


  • ali41

    نقل قول: mojde
    به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم
    دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند، صحبتها حالا دیگر
    فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند

    مرسی :46: :1: انگار دزدی صادقانه تو روز روشن بهتر از اقتصاد مرموز سرمایه داری است :37:


  • دلشاد

    مرسی مژده عزیز
    در این دنیا که مردانش عصا از کور میدزدند/ من از خوشباوری آنجا محبت جستجو کردم :75:


  • gilas

    بعضیا با یعضی کارشون باعث خیلی از آشوب ها میشم اما خودشون رو گول میزنن که من کار درست رو کردم :21:

  • ژنرال

    با این حساب در واقع همشون دزد بودن که !

    :4: :4: :4:


  • بهونه

    مرسی386هممه دزدا:4:

  • نخبه

    عجب دزد تو دزدی بود اینجا :4:

  • maryamlondon1

    داستان جالبی بود خیلی خوشم امد :1: ای کاش هیچ فقیری نبود وهیچ ثروتمندی هم نبود همه مردم یک طبقه بودن :1:

  • الهام

    اينجا همه دزدن.
    ببخشيد
    نمایش یا پنهان متنتف تو روحشون

پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: