ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
کتاب درس کلاس اول دبستان.... ۷۰ سال پیش
KuRoSh
عبدالحسین کلهرنیا گلکار فردی است که کتاب اول ابتدایی خود را حدود ۷۰ سال حفظ و نگه داری کرده است. کلهرنیا بیش از ۳۰ سال در مدرسه های استان کرمانشاه به عنوان معلم هنر سعی کرده نظم را در زندگی دانش آموزان نهادینه کند و امروز می توان از او به عنوان یکی از دانش آموزان منظم هفت دهه ی گذشته نام برد.
استفاده از کتاب یادشده به سال های دهه ی ۱۳۲۰ مربوط می شود و نوع خط به کار برده شده در آن به صورت نستعلیق و نسخ است.
در آن دوران که دانش آموزان با این کتاب تحصیل می کردند، اواخر جنگ جهانی دوم بود.
کلهرنیا که دوران خردسالی اش را با شعرها و جمله های کودکانه ی این کتاب سپری کرده است، در این باره می گوید: «تأثیر مثبت و شادی آور بعضی از حکایت های این کتاب هنوز پس از چند دهه بر روح و روان من باقی مانده؛ به طوری که بارها از این کتاب برای فرزندان و نوه هایم قبل از رفتن به مدرسه، خوانده ام. برخی از حکایت های این کتاب عبارت اند از: شب مهتاب، بوسه ی مادر، عید نوروز و پیشی پیشی ملوسم.»
او با اشاره به انتقادی که در همان سنین کودکی به یکی از درس های این کتاب داشته است، می گوید: «درس «آذر و شخص کور» همیشه سؤالی آزاردهنده در ذهن من به وجود می آورد که چرا نویسنده ی این کتاب ارزشمند، آن فرد نابینا را مرد کور خطاب می کند؟ چون من همیشه از واژه ی کور متنفر بودم که اصلاً چرا انسان به خاطر معلولیت باید تا آخر عمر احساس ذلت کند و همیشه دوست داشتم که آدم علیل هرگز ذلیل نباشد.
نگه دارنده ی این کتاب قصد فروش آن را ندارد؛ مگر این که در مراکز فرهنگی خاص مورد بازدید عموم قرار گیرد.
gilas
نمیشد یادمه اون موقع ها آخر سال مدرسه کتاب ها رو پس میگرفت
KuRoSh
آره یادمه ولی من همش کتاب ها رو به مدرسه پس نمی دادم تو خونه نگه میداشتم و آتیش می زدم
دلشاد
بهونه
نخبه
من که همچین چیزی یادم نمیاد
SaMaN TaJ
ali41
boof divoone
خیلی دوشتت داشتم
هر کسی املا بیست میگیرفت بهش یه شکلات میداد به همه ما قول داده بود اخر سال همه کلاس رو ببره یه جای خوفی تفریح
سال 66 بود که یکدفعه هواپیماهای عراقی اومدن و بمبارون و........... اخر سال کوفتمون شد
کتابهای ما همشون دست سوم چهارم بودن و اخر سال میگرفتن میدادن به دانش اموزهای سال بعد
maryamlondon1
KuRoSh
آخه هنوز مثل فندوقت هستی برای همین
یادش بخیر تصویرش هنوز جلوی چشممه
ما که خودمون جوجه ای بیش نیستیم پدر بزرگ
من نداشتم ولی دوست داشتم کتاب قدیمی داشته باشم
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→