ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
ali41
آب مي خواهم،سرابم مي دهند ........... عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نمي دانم كجا رفتم به خواب ........... از چه بيدارم نكردي آفتاب؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند ........... بي گناه بودم و دارم زدند
دشنه اي نامرد بر پشتم نشست ........... از غم نامردمي پشتم شكست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد ........... يك شبه بيداد آمد،داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام ........... تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد مي شوم ........... خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس كن اي دل نابساماني بس است ........... كافرم ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سردرگم شدم ........... عاقبت آلوده مردم شدم
بعد از اين با بي كسي خومي كنم ........... هرچه در دل داشتم رو مي كنم
نيستم از مردم خنجر بدست ........... بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم، بت پرستي كار ماست ........... چشم مستي تحفه ي بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي كنم ........... طالعم شوم است باور مي كنم
من كه با دريا تلاطم كرده ام ........... راه دريا را چرا گم كرده ام؟
قفل غم بر درب سلولم مزن! ........... من خودم خوش باورم گولم مزن!
من نمي گويم كه با من يار باش ........... من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم؛ دگر گفتن بس است ........... گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين ! شاد باش ........... دست كم يك شب تو هم فرهاد باش
آه ! در شهر شما ياري نبود ........... قصه هايم را خريداري نبود!!!
واي! رسم شهرتان بيداد بود ........... شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون مي چكد ........... خون من، فرهاد، مجنون مي چكد
خسته ام از قصه هاي شومتان ........... خسته از همدردي مسمومتان
اينهمه خنجر، دل كس خون نشد ........... اين همه ليلي،كسي مجنون نشد
آسمان خالي شد از فريادتان ........... بيستون در حسرت فرهادتان
كوه كندن گر نباشد پيشه ام ........... بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود ........... قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گرنرفتم هر دو پايم خسته بود ........... تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ كس دست مرا وا كرد؟ نه! ........... فكر دست تنگ ما را كرد؟ نه!
هيچ كس از حال ما پرسيد؟ نه! ........... هيچ كس اندوه ما را ديد؟ نه!
هيچ كس اشكي براي ما نريخت ........... هر كه با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست ........... حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم ........... گاه بر حافظ تفأل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت ........... يك غزل آمد كه حالم را گرفت:
« ما زياران چشم ياري داشتيم ........... خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم»
شعر : سید حمید رضا رجایی
garfild
گاه بر روي زمين زل مي زنم ........... گاه بر حافظ تفأل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت ........... يك غزل آمد كه حالم را گرفت:
« ما زياران چشم ياري داشتيم ........... خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم»
مرسی...عالی بود
ali41
قربان شما
دلشاد
ali41
قربونت برم بهروز جان
maryamlondon1
ژنرال
مرسی
gilas
ژنرال
بچه مثبت
میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم
گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
Holtek
مرسی علی آقا
baron jon
ali41
چشـــم
ژنرال,
خواهش
چه سعادتی
چشم امین جان حداکثر سعیمو میکنم
Dr.GSM,
baron jon,
ممنون
shaparak64
چیزی ندارم بگم
پریشب که معلوم نبود چی زده بود ، که فال منو خزعبلات میگفت
mojde
خود نمي دانم كجا رفتم به خواب ........... از چه بيدارم نكردي آفتاب؟
بيدار شو منم آفتاب
ali41
ali41
ماهی
گاه بر روي زمين زل مي زنم ........... گاه بر حافظ تفأل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت ........... يك غزل آمد كه حالم را گرفت:
« ما زياران چشم ياري داشتيم ........... خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم»
نخبه
باز هم که اسم منو جلوی اینهمه نامحرم گفتین
hadi04
حاجي به همشهري ما ميگي ديوونه؟ ايول بابا
فدات شم علي آقا خيلي زيبا بود ممنون
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→