₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » هدیه ای برای دو نفر
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » هدیه ای برای دو نفر

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



هدیه ای برای دو نفر

331 بازدید، 14 پست، نویسنده: KuRoSh

  • KuRoSh

    هرگز نمی دانید کار ساده ی مهرآمیز چه شادمانی بزرگی را به ارمغان می آورد.

    بری آبل


    برای گردش در مرکز پورتلند روز زیبایی بود.ما گروهی وکیل بودیم که روز تعطیل می خواستیم خوش باشیم.هوا برای پیک نیک بسیار خوب بود؛بنابراین هنگام ناهار به طرف پارک کوچکی رفتیم.چون سلیقه های متفاوتی داشتیم،تصمیم گرفتیم از هم جدا شویم.قرار شد هرکس هر چه می خواهد بخرد و چند دقیقه بعد روی چمن ها همدیگر را ببینیم.

    وقتی دوستم،راب،به طرف دکه ی هات داگ فروشی رفت،تصمیم گرفتم همراهش بروم.فروشنده ساندویچ را طبق خواسته ی راب درست کرد.اما وقتی راب خواست پول غذا را بپردازد،هر دو تعجب کردیم.

    فروشنده گفت:«من امروز خیلی خوشحال هستم.لازم نیست پول بدهید.این غذا هدیه من به شماست.»

    تشکر کردیم،نزد دوستان مان رفتیم و مشغول خوردن غذا شدیم.همان طور که غذا می خوردیم و حرف می زدیم،متوجه مردی شدم که تنها در نزدیکی ما نشسته بود و نگاه مان می کرد.معلوم بود مدت هاست حمام نرفته است.فکر کردم مرد آواره ای است و توجهی به او نکردم.

    غذای مان تمام شد و به راه افتادیم.اما وقتی من و راب به طرف سطل زباله رفتیم تا کیسه مان را در آن بیندازیم،صدایی به من گفت:«داخل سطل غذا هست؟»

    صدای همان مردی بود که نگاه مان می کرد.نمی دانستم چه بگویم.«نه،تمام غذاها را خوردیم.»

    «اوه.»

    این تنها چیزی بود که او گفت،بی آنکه احساس شرمساری کند.او گرسنه بود و گویی به این سوال عادت داشت.

    احساس بدی داشتم،اما نمی دانستم چه کار کنم.راب گفت:«الان برمی گردم،یک دقیقه صبر کنید.»و بعد دور شد.

    با کنجکاوی دیدم که راب به طرف دکه ی هات داگ فروشی رفت.فهمیدم می خواهد چه کار کند.او ساندویچی خرید و آن را به مرد گرسنه داد.

    راب وقتی برگشت به من گفت:«من محبتی را که فروشنده به من کرده بود،به کس دیگری منتقل کردم.»

    آن روز فهمیدم که چگونه با بخشش و سخاوت،می توان به دیگران نیز بخشیدن را آموخت.

    آندریا هنسلی


    برگرفته از کتاب سوپ جوجه برای تقویت روح دختران و پسران :4:


  • مخلوط کن

    كتاب بسيار بر باري بود !!!
    راستي من تازه فهميدم كه تو همون جلال هستي !! همون كه ديويد بود ، كوروش بود حالا هم فسقلي شده ! تا حالا فك ميكردم كاربر جديدي!


  • نخبه

    نقل قول: کوروش فسقلی
    آن روز فهمیدم که چگونه با بخشش و سخاوت،می توان به دیگران نیز بخشیدن را آموخت.

    :110:


  • gilas

    دفعه دوم پولشو حساب کرد یا بازم هدیه گرفت :4:

  • KuRoSh

    نقل قول: Gormesabzi
    راستي من تازه فهميدم كه تو همون جلال هستي !! همون كه ديويد بود ، كوروش بود حالا هم فسقلي شده ! تا حالا فك ميكردم كاربر جديدي!

    خسته نباشی حسابی :83: من همون فسقلی از نوع کولوشی دیوید جلالی هستم :84:

    حالا از کجا فهمیدی که من هستم :37:


  • دلشاد

    مرسی داش کوروش فسقلی سرباز فراری

  • maryamlondon1

    مرسی اقا جلال ملقب به کورش سرباز فسقلی :4:

  • ژنرال

    داستان قشنگی بود..

    :72:


  • ali41

    نقل قول: کوروش فسقلی

    آن روز فهمیدم که چگونه با بخشش و سخاوت،می توان به دیگران نیز بخشیدن را آموخت.

    خیلی زیبا بود :110:


  • shaparak64

    چقدر خوبه که بتونیم این زنحیره ی محبت رو ادامه بدیم تا کسی بی نصیب نمونه :2:
    :46:
    مرسی


  • baron jon

    مرسي داستان قشنگي بود :46:

  • Aramesh

    عالـی بود عزیزم :110:
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: