ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
همیشه به پیام تلفنی تان پاسخ دهید
KuRoSh
جان لنون
آنجلا می دانست که شارلوت،بهترین دوستش در شرایط سختی به سر می برد.شارلوت افسرده و عصبی بود.او همه،به جز آنجلا را از خود رانده بود.او با مادر و خواهرش به شدت مشاجره می کرد.بیش از همه اشعار غمگین و ناامیدانه ی شارلوت آنجلا را نگران کرده بود.
در آن تابستان هیچ کس رابطه ی خوبی با شارلوت نداشت.او با اکثر دوستانش بد رفتاری می کرد.آنان علاقه ای به معاشرت با کسی که افسرده و عصبی بود،نداشتند.تلاش های آنان برای دوست بودن با او با تهمت ها و بدخلقی های شارلوت روبرو می شد.
آنجلا تنها کسی بود که می توانست با او رابطه داشته باشد.با آنکه آنجلا دوست داشت به گردش برود،اما بیشتر وقت خود را در کنار دوست افسرده اش می ماند.سپس زمان آن رسید که آنجلا مجبور شد خانه اش را تغییر دهد.او به نقطه ی دیگری از شهر می رفت و حالا دیگر همسایه ی شارلوت نبود و آنان زمان کمی در کنار هم بودند.
در اولین روز سکونت در خانه ی جدید،آنجلا که بیرون از خانه به همسایه های جدیدش بازی می کرد،با خود فکر کرد اکنون شارلوت در چه حالی است.وقتی غروب به خانه بازگشت،مادرش به او گفت که شارلوت تلفن کرده است.
آنجلا به طرف تلفن رفت و به او زنگ زد.کسی جواب نداد.در دستگاه پیغامگیر،پیامی برای شارلوت گذاشت.«سلام شارلوت،آنجلا هستم.به من تلفن بزن.»
نیم ساعت بعد شارلوت زنگ زد.«آنجلا باید چیزی به تو بگویم.وقتی تو زنگ زدی،من در زیرزمین بودم و تفنگی رل روی سرم گذاشته بودم.می خواستم خودم را بکشم که صدای تو را از پیغامگیر تلفن شنیدم.
آنجلا در صندلی اش فرو رفت.
_«وقتی صدای تو را شنیدم،فهمیدم که کسی مرا دوست دارد و خیلی خوشحال شدم که آن کس تو هستی.می خواهم کمکم کنی،چون من فقط تو را دوست دارم.»
شارلوت تلفن را گذاشت.آنجلا به خانه ی شارلوت رفت و با هم روی تاب نشستند و گریه کردند.
گمنام
Aramesh
عشق که درست... ولی به نظرم شارلوت جان یه کوچولو خطرناکه..
در کل مرسی زیبا بود عزیزم
Aramesh
عشق که درست... ولی به نظرم شارلوت جان یه کوچولو خطرناکه..
در کل مرسی زیبا بود عزیزم
ali41
نمایش یا پنهان متن
Kishe Mehr
maryamlondon1
الو کیشی لطفا به من زنگ بزن
نمایش یا پنهان متن
داستان قشنگی بود دوبار اون خواندم اخرش فهمیدم انجلا یک دختر بچه است
Kishe Mehr
_« مامی مریمی وقتی صدای تو را شنیدم،فهمیدم که کسی مرا دوست دارد و خیلی خوشحال شدم که آن کس تو هستی.می خواهم کمکم کنی،چون من فقط تو را دوست دارم.»
کیشی تلفن را گذاشت. مامی مریمی به خانه ی کیشی رفت و با هم روی تاب نشستند و گریه کردند.
نمایش یا پنهان متن
shaparak64
دیوونه
Kishe Mehr
حداقل اگه تماس تلفنی نمی گیری لااقل دلداریم بده
نمایش یا پنهان متن
مواظب باش یهو رودل نکنی
shaparak64
باشه دلداریت میدم
خب راست گفتم
Kishe Mehr
یهو بیا بگو همه دوستم دارن و برام می میرن بخصوص کسری ریگی
نمایش یا پنهان متن
The one
اخي ياد مستانه بخير جاش خيلي خاليه!
***
ممنون جلال جان.
shaparak64
ههههه
یادش بخیر
دلشاد
bijjan
کوروش فسقلی,
Kishe Mehr,
maryamlondon1,
shaparak64,
The one,
دلشاد,
همتون خیلی خوبین خداکنه همیشه همه چیز اینقدره خوب باشه
KuRoSh
کیش میش گوشی رو بردا تا بهت بگم عاشقیتم
خیلی جاش خالیه دلم براشت تنگیده خیلی زیاد خدا کنه که زود بیاد
آره خیلی دوست دارن جون گربه همسایه
shaparak64
مگه گفتم تو دوستم داری که میگی جون گربه همسایه
گفتم اطرافیانم
maryamlondon1
_« مامی مریمی وقتی صدای تو را شنیدم،فهمیدم که کسی مرا دوست دارد و خیلی خوشحال شدم که آن کس تو هستی.می خواهم کمکم کنی،چون من فقط تو را دوست دارم.»
کیشی تلفن را گذاشت. مامی مریمی به خانه ی کیشی رفت و با هم روی تاب نشستند و گریه کردند.
ای شیطون بلا هوا سرده تاب میخواهم چکار ر فتیم پیش بخاری قهوه خوردیم
ali41
تو تنها نیستی من هستم
gilas
زنگ بزنم ، زنگ میزنی ، زنگ میزه
زنگ میزند ، زنگ نمیزند
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→