₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » روزهای آخر عمر....
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » روزهای آخر عمر....

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



روزهای آخر عمر....

313 بازدید، 13 پست، نویسنده: hadi04

  • hadi04


    حالش خيلي عجيب بود، فهميدم با بقيه فرق مي کنه.
    گفت: يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه.
    گفتم: چشم؛ اگه جوابشو بدونم، خوشحال مي شم بتونم کمک تون کنم.
    گفت: دارم مي ميرم.
    گفتم: يعني چي ؟
    گفت: یعنی دارم مي ميرم ديگه.
    گفتم: دکتر ديگه اي؛ خارج از کشور ؟
    گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نمي شه کرد.
    گفتم: خدا کريمه، ايشاله که بهت سلامتي مي ده.
    با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بميرم، خدا کريم نيست ؟
    فهميدم آدم فهميده ايه و نمي شه گول ماليد سرش.
    گفتم: راست مي گي، حالا سوالت چيه ؟
    گفت: من از وقتي فهميدم دارم مي ميرم، خيلي ناراحت شدم.
    از خونه بيرون نمي اومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن، تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم، خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم، اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت، خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نمي کرد.
    با خودم مي گفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتني ام و اونا انگار نه.
    سرتونو درد نيارم، من کار مي کردم اما حرص نداشتم بين مردم بودم اما بهشون ظلم نمي کردم و دوستشون داشتم.
    ماشين عروس که مي ديدم، از ته دل شاد مي شدم و دعا مي کردم.
    گدا که مي ديدم، از ته دل غصه مي خوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم، کمک مي کردم.
    مثل پيرمردا برا همه جوونا، آرزوي خوشبختي مي کردم
    الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و ناز و خوردني شدم.
    حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ، خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن رو قبول مي کنه ؟
    گفتم: بله؛ اون جور که ياد گرفتم و به نظرم مي رسه، آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه.
    آرام آرام خداحافظي کرد و تشکر.
    داشت مي رفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري ؟
    گفت: معلوم نيست، بين يک روز تا چند هزار روز !!!
    يه چرتکه انداختم ديدم، منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه ؟
    گفت: بيمار نيستم !
    هم کفرم داشت در مي اومد و هم از تعجب داشتم شاخ در مي آوردم گفتم: پس چي ؟
    گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: مي تونيد کاري کنيد که نميرم گفتن: نه
    گفتم: خارج چي ؟ و باز گفتند: نه !
    خلاصه ما رفتني هستيم، کي ش فرقي داره مگه ؟
    باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد ...


  • maryamlondon1

    یادم نمیاد کی گذشته بود ولی دوباره خوندنش میارزد :1:

  • نخبه

    مرگ نههههههههههه :20: من فعلا میخام زندگی ببخشم :24: به فندق جونم :8:

  • KuRoSh

    مرسی کاکوووووووووو :11: :8:
    این متن منو یاد یکی می اندازه که رفت و دیگه بر نگشت :2:


  • حورا

    خیلی تکون دهنده بود مرسی :46:

  • دلشاد

    مرسی داش آرسام عالی بود

  • bijjan

    مرگ نمیخوام نمیخوام بمرگم نهنهنهنهنهنهنهنه 242 242

  • ali41

    آرسام عزیز خیلی زیبا بود :46:
    زندگی رسم خوشایندی است
    زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
    پرشی دارد اندازه عشق
    زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود
    زندگی‌ جذبه دستی است که می‌چیند
    زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است
    زندگی بعد درخت است به چشم حشره
    زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
    زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
    زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می‌پیچد
    زندگی تر شدن پی در پی،
    زندگی آب تنی کردن در حوضچه «اکنون» است
    گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است
    و فزون‌تر شده است، قطر نارنج ، شعاع فانوس
    و نترسیم از مرگ ...
    مرگ پایان کبوتر نیست

    زنده باشی :46:


  • mojde

    اين كه مرگ چنان با ماعجينه كه فراموشش ميكنيم و يادمون ميره شكي درش نيست تا وقتي كه خودمون يا اطرافيان و عزيزامون به بيماري خاصي دچار نشن يا عزيزي رو از دست نديم دركش نميكنيم اما در هر صورت ما محكوميم به زندگي و چقدر خوبه كه دوران محكوميتمونو خوب بگذرونيم .
    ارسام جان اميدوارم سال هاي سال سالم و سر حال در كنار خونوادت زندگيه شادي داشته باشي
    نمایش یا پنهان متن تو روحت اگه بازم از اين تاپيكاي مرگ دار بزاري :4:


  • soheyla

    hadi04,

    سلام و سپاس :46: .
    خیلی زیبا بود :39: .
    فکر نمیکنم متن به این معنی باشه که باید با یاد مرگ زندگی کنیم .
    معنیش اینه که یادمون باشه که میخوایم بمیریم . لذت ببریم و کمک کنیم تا دیگران هم از زندگیشون لذت ببرن .
    خیلی وقتا به مرگ فکر میکنم . شاید روزی بیشتر از 10 یا 15 دفعه یادم میفته 286.
    و این باعث میشه دلم که از دست این روزگار سنگ شده کم کم نرم بشه و حرص و جوش مال و اموال و خونه و ماشین و غیره رو کمتر بخورم .
    وقتی میخوام با همسرم دعوا کنم یهو یاد مرگ میفتم . میگم شاید خدای نکرده آخرین باریه که همسرم و میبینم 790 و شاید مرگ بعد از این دعوا سراغ من بیاد 852 .
    پس بجای داد و بیداد و فحش و کتک کاری آروم میشم تا اگه خدای نکرده مرگ من و برد چهره ای مهربون از من تو ذهن همسرم نقش بسته باشه نه چهره ی یه گودزیلا 593 .
    فکر کردن به مرگ خیلی خوبیه . حرص و آز و کم میکنه و آرامش و تو دل انسانها مهمون میکنه 286.


  • چکاوک

    راستش من با این وضع قلبی که دارم امید ندارم تا سال دیگه زنده بمونم چند روز پیش تا چند قدمیش رفتم اما دوباره قسمتم بود که زنده بمونم
    مرسی داداشی آرسام مهربونم :11:


  • gilas

    روحش شاد :79:

    نمایش یا پنهان متنتاپیکو میکم که پوکیده :4:


    نقل قول: چکاوک
    راستش من با این وضع قلبی که دارم امید ندارم تا سال دیگه زنده بمونم چند روز پیش تا چند قدمیش رفتم اما دوباره قسمتم بود که زنده بمونم

    این چه حرفیه میزنی ترگلم :20: خدا اون روز رو نیاره :11:


  • Mahboob

    نقل قول: چکاوک
    استش من با این وضع قلبی که دارم امید ندارم تا سال دیگه زنده بمونم چند روز پیش تا چند قدمیش رفتم اما دوباره قسمتم بود که زنده بمونم
    مرسی داداشی آرسام مهربونم


    خدا نکنه چکاوکم متاسفانه حالا حالاها در بوف بوفی هستییییییییییییی پس زمینه چینی فرار نکن که نمیذاریم جایی بری :3:

    منم هر روز صبح که پا میشم خدا رو شکر می کنم چون واقعا نمی دونم حتی 2 دقیقه دیگه چه اتفاقی میفته ... دوستان زندگی رو عشقه
    اصلا یکی از امتحان های خدا تو این دنیا همینه که آیا یاد می گیریم از لحظه لذت ببریم به جای اینکه غصه گذشته و آینده رو بخوریم :1:

پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: