₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » کار برای خدا
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.



یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



کار برای خدا

294 بازدید، 9 پست، نویسنده: baron jon

  • baron jon

    یک روز استادی به شاگردش گفت این پول را بگیر و به قبرستان برو

    در آنجا مردی را می بینی این پول را به او بده شاگرد به گورستان

    شهر رفت یک روز سرد زمستانی بود و باران می آمد دید در گوشه ای

    پیر مردی نشسته و تار خود را در بغل گرفته ودارد مینوازد اما بعلت

    پیری وکوک نبودن ساز صداهای ناهنجار می آمد او به گردش در

    قبرستان ادامه داد ولی به غیر از آن پیر مرد نوازنده کسی را ندید

    پیش او رفت وسلام کرد پیر مرد سلام او را جواب داد شاگرد

    پرسید پدر جان اینجا برای کی مینوازی پیر مرد آهی کشید

    وگفت من نوازنده چیره دستی بودم وسالهاست که خرج خود

    وخانواده ام را از این راه بدست می آورم اما سالهاست که دیگر

    نمیتوانم بنوازم من در جشنها ومیهمانی ها مینواختم در عروسیها

    ولی از زمانی که دیگر نمیتوانم خوب بنوازم کسی مرا دعوت

    نمیکند من ساز خود را برمیداشتم وهر کجا عروسی بود میرفتم

    وبا زور وارد میشدم ومینواختم صاحب مجلس پولی از روی ترحم

    به من میداد من برای کسانی در مجالس لهو ولهب مینواختم اما آنها

    نیز مرا دیگر دعوت نمیکنن مدتی بود که پیش آنها میرفتم وتا میخواستم

    بنوازم آنها پولی به من میدادند ومرا بیرون میکردن مدتی است که دیگر

    از پول خبر ی نیست شبها تا دیر وقت بیرون میمانم تا بچه ها بخواب

    بروند وبعد میروم خانه تا شرمنده آنها نشوم اما امروز که صبح زود

    از خانه بیرون می آمدم همسرم گفت دیگر هیچ در خانه نمانده اگر

    دست خالی بیایی راهی نداریم بجز مرگ چون با مرگ است که دیگر

    شرمنده بچه ها نمی شویم وبا مرگ است که دیگر غم گرسنگی

    بچه ها را نداریم .من همه جا رفتم پیش همه اما دریغ از یک پول

    سیاه ناگهان خود را در این قبرستان دیدم میان مردگان گشتم ساعتی

    گذشت وحضور خدا را احساس کردم گفتم به خدا امروز میخواهم

    برای تو بنوازم یک عمر در مجالس برای مردم نواختم امروز برای تو

    می نوازم تا ببینم کرم و جود تو را وشروع کردم به نواختن تو آمدی و

    حضورت را نفهمیدم چرا که غرق در خدا بودم .

    شاگرد کیسه پول را به پیر مرد داد وگفت خداوند مزد تار زدن تو

    را فرستاد من وسیله بودم. پس ای پیر مرد برو و تا عمر داری

    برای ((او)) بنواز چون از همه بهتر و بیشتر پول میدهد.

    اما ما که داریم یک عمر برای خودمان برای نفسمان برای

    من بودنمان مینوازیم چرا یک بار برای خدا ننوازیم.....


  • The one

    نقل قول: baron jon
    برو و تا عمر داری

    برای ((او)) بنواز چون از همه بهتر و بیشتر پول میدهد.

    آخی :8: قربون خدا برم که چقدر مهربونه :65:
    مرسی خواهر خوبم :11:


  • دلشاد

    مرسی بارون جون مثل همیشه زیبا بود

  • پری سا

    ممنون بارون جان خیلی زیبا بود 282

  • الهام

    خیلی قشنگ بود.این منم منم ها ما رو میبره جهنم :2:

  • maryamlondon1

    داستان زیبا واموزنده بود. مرسی باران عزیزم :11:

  • bijjan

    خیلی شاعران ه بود ممنون

  • gilas

    ای جااانم چقدر خوب بود 1153

  • baron jon

    مرسی دوستان خوبم :46:
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: