₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » تقدیم به مامان مریم ....
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » تقدیم به مامان مریم ....

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com

1 2


تقدیم به مامان مریم ....

462 بازدید، 27 پست، نویسنده: hadi04

  • hadi04

    پیرزن با تقوایی در خواب خدا رو دید و به او گفت : (( خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ )) خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت . پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت. سپس نشست و منتظر ماند. چند دقیقه بعددر خانه به صدا در آمد . پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود . پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست. نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد . پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت . نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد . این بار نیز پیر زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد . پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد. شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید . پیرزن با ناراحتی کفت: (( خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟))
    خدا جواب داد :
    بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی




    همه شب نماز خواندن،همه روز روزه رفتن
    همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن
    زمدینه تا به کعبه سر وپابرهنه رفتن
    دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن
    شب جمعه ها نخفتن،به خدای راز گفتن
    ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن
    به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن
    ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن
    به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن
    طلب گشایش کار ز کارساز کردن
    پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن
    گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن
    به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن
    ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن
    به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد
    که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن
    به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد
    که به روی نااميدي در بسته باز کردن

    "شیخ بهایی


  • بچه مثبت

    ممنون آرسام جان :46:
    مبارک آبجی مریم باشه :46:


    می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم ..... یک‌به‌یک از جمع هـم کم می شویم
    می‌رسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم می‌شویم
    گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم

  • Life Dream

    خيلي زيبا بودمرسي هادي جان، ياد يه شعري فتادم كه ميگه:
    اي خانه به دوشان چه ميپرستيد گل و سنگ، يه همچين چيزايي بود بقيشو يادم نمياد :4:
    مبارك باشه مامان مريمي :90:


  • دلشاد

    مرسی داش آرسام عزیز زیبا بود
    مبارک مامان مریم مهربون باشه


  • sib

    مبارک مامان مریم مهرون :11:

  • mz56mz

    ممنون كاكو
    مبارك ابجى مريم :46:


  • چکاوک

    داداشم همین قلب زیبای تو هستش که کاری کرده این همه دوستت داشته باشم 533
    مریم جون عشق منه بهترین ها لیاقتشه :8: :11:


    تصویر در دسترس نیست


  • bijjan

    منون ارسام جان :3:
    مامان مریمی رو همه دوست دارن 271 786


  • maryamlondon1

    ممنون ارسام عزیز داستان جالبی بود امیدوارم من اینجوری نباشم هر کس در من بزنه در رو به رویش ببندم :2: شعرت خیلی خیلی زیبا است راضی به زحمتت نبودم .راستی امروز حالت چطوره :1: :6: دوستان عزیزم یک دنیا ممنون دوستون دارم :11: :11:
    تصویر در دسترس نیست




    یک داستان واقعی

    نمایش یا پنهان متن
    امروز صبح در دفتر کارم نشسته بودم و سرگرم انجام کارهای روزمره که صدای پیرزنی رو شنیدم که گفت:پسرم بهم کمک میکنی؟.همونطور که سرم پائین بود و سرگرم کارهام بودم ،گفتم:بله مادر.
    مبلغ بسیار ناچیزی رو از جیبم درآوردم و به پیرزن دادم.چهره پیرزن انقدر معصوم و مظلوم بود و مهربون که هر آدمی دلش میخواست بهش نگاه کنه و باهاش حرف بزنه.قامت پیرزن تا حدودی خمیده و تاشده بود.
    داشتم فکر میکردم که سختی روزگار و فراز و نشیب هاش هر قامتی رو خمیده میکنه که با صدای مهربونش گفت:پسرم عروس خیلی بده!!!.
    من که تا این لحظه فکر میکردم مثل خیلیای دیگه شغل و درآمد این پیرزن گدایی و تکدی گریه با شنیدن این جمله شوکه شدم و گفتم:چطور مگه مادر؟!
    با خنده تلخی که روی لبانش نقش بسته بود و پر بود از یه دنیا حرف نگفته،گفت:دیشب قندون عروسمو شکستم.حالا بهم گفته باید بجاش یه قندون بخرم.پول نداشتم که براش قندون بخرم.مجبور شدم به شما رو بزنم.
    هنوز همون لبخند تلخ رو لباش بود و من که رو صندلیم میخکوب شده بودم گفتم:بیخود کرده.خوب جوابشو بده.بگو خوب کردم که شکستم.اصلا بهش بگو مال پسرم بود،به تو چه مربوطه؟
    خنده ی روی لباش تلخ تر شد و گفت:آخه منو میزنه.ازش میترسم.گفتم:خوب مادر به پسرت بگو.
    نمیدونم چرا این حرفارو زدم؟هرچی بیشتر حرف میزدم خنده ی روی لبای اون پیرزن مهربون تلخ تر میشد.یه کم این پا و اون پا کرد و گفت:آخه پسرم هم ازش میترسه.
    فقط سکوت کردم تا نکنه با جمله ای دیگه خنده تلخشو به گریه بدل کنم.
    تو دستش یه مشت اسکناس مچاله شده بود.اسکناسی که از من گرفته بود رو گذاشت روی اونا و همشونو محکم تو مشتش گرفت و نگاهی بهشون کرد.هنوز خیلی مونده بود تا پول قندون شکسته عروسش کامل بشه.
    از در مغازه که داشت میرفت بیرون گفت:پسرم راضی هستی؟
    فقط تونستم بگم:بله.
    پیرزن رفت و من که هنوز روی صندلیم خشک شده بودم فهمیدم اون پیرزن برکت امروز مغازه ام بود و من چه ساده و احمقانه از دست دادمش.
    سریع از روی صندلیم بلند شدم و رفتم بیرون تا بلکه حماقتم رو جبران کنم و نذارم پیرزن بیچاره توی خیابونا بخاطر خریدن یه قندون سرگردون بشه.
    نمیدونم چرا به عقلم نرسید تا ببرمش و یه قندون براش بخرم و برسونمش خونه اش. یا حداقل پول قندونو بهش بدم.
    اما افسوس که هرچی گشتم،کمتر پیداش کردم.انگار آب شد و رفت توی زمین.نمیدونستم چیکار کنم.
    پیرزن مهربون بخاطر اینکه عروسش،خودش و پسرشو اذیت نکنه داشت گدایی میکرد.خوب آخه اون یه مادر بود.یه فرشته که حاضره هر کاری بکنه اما فرزندش اذیت نشه.
    برنده واقعی این داستان اون بود و من و پسر و عروسش بازنده های این قصه.
    برای پسر و عروسش دعا کردم که خدا بهشون رحم کنه و به سن و سال اون پیرزن نرسن.چون فکر میکنم اگه یه روزی به سن و سال اون مادر مهربون برسن دست انتقام دنیا چنان تقاصی ازشون میگیره که حتما این روز و این خاطزه رو به یاد میارن.
    برای اون مادر مهربون دعا کردم که تحت هر شرایطی اون خنده ی هرچند تلخ از روی صورت مهربونش محو نشه.چون فکر میکنم فرشته های روی زمین چهره شون همیشه باید خندون باشه.
    اما برای خودم هیچ دعایی نتونستم بکنم.
    خدای مهربون امروز صبح اون فرشته رو فرستاد تا برکت کسب و کارم رو دوچندان کنه و من نفهمیدم که اون پیرزن اومده به من کمک کنه نه اینکه من به اون کمک کنم.
    چه دیر فهمیدم که همیشه زود دیر میشه!!!!.


  • حورا

    مامان مریم :46:
    آقا هادی :46:


  • maryamlondon1

    چکاوکم عشق منی

    تصویر در دسترس نیست


  • malakeh

    خيلي زيبا بود :46:

  • Aramesh

    حکایت زیبایی بود ممنون آرسام جان :8:

    مریم جون خیلی دلسوز و مهربونه :6: :8:


  • ژنرال

    اشعار شیخ بهایی معرکه س :72:

    مبارک مامان مریم باشه :46:


  • gilas

    خیلی عالی بود بابا آرسام :39:

    مبارک مریم گلم باشه :11: :8:


  • Life Dream

    نقل قول: maryamlondon1
    چهره پیرزن انقدر معصوم و مظلوم بود و مهربون که هر آدمی دلش میخواست بهش نگاه کنه و باهاش حرف بزنه

    اين خيلي نادر بوده بايد توو گينس ثبت كنن :4: آخه معمولاً راجع به پيرزنا ميگن: :34:

    ننجون چیست؟ :4:
    موجودی است فسیلی که جان به عزراییل نداده 688
    متخصص آشوب ، فتنه و دوبهم زنی در مراسمات است 670
    تا ریشه چند طایفه را نخشکانده آرام نمیگیرد 775
    وقت مرگش شب قبل از عروسی یکی از نزدیکان می باشد! 733

    نمایش یا پنهان متن351


  • maryamlondon1

    ممنون از دوستان مهربون ودوست داشتنی خودم .بذار جوادی بگم به مولا دوستون دارم :4:

  • Life Dream

    نقل قول: maryamlondon1
    ممنون از دوستان مهربون ودوست داشتنی خودم .بذار جوادی بگم به مولا دوستون دارم :4:

    :9: :9:


  • baron jon

    مرسی آرسام عزیز :46:
    مبارک گل مریم عزیزم :90:


  • نخبه

    مبارک مامان مریم دکتر سونوگرافی باشه:23:
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: