₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » از زبان یک پسر کوچک
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » از زبان یک پسر کوچک

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



از زبان یک پسر کوچک

282 بازدید، 10 پست، نویسنده: KuRoSh

  • KuRoSh

    در سال 1992 من و همسرم به آلمان رفتیم و با سه خانواده دوست داشتنی آشنا شدیم. اخیرا یکی از آن خانواده ها برای بازدید از آیوا به خانه ما آمدند.

    دوستان ما، ریموند و تونی، در شهر صنعتی رور آلمان زندگی می کردند. این منطقه در جنگ جهانی دوم به شدت بمباران شد. شوهر من معلم تاریخ است و از آنها خواست از خاطرات جنگ برای مان تعریف کنند. ریموند داستانی را تعریف کرد که چشمان ما را از اشک لبریز نمود.

    چیزی به پایان جنگ نمانده بود که ریموند _ که پسر بچه کوچکی بود _ دو چتر باز دشمن را دید که از آسمان پایین می آمدند. مثل خیلی ها، ریموند یازده ساله نزد پلیس رفت و آمدن آن ها را خبر داد. پلیس به سراغ آنها رفت تا دستگیرشان کند و بعد هم قرار شد چتر بازان انگلیسی را به زندان حومه شهر ببرند. مردم شهر که از بمباران ناراحت بودند، فریاد زنان گفتند: «آنها را بکشید! آن ها را بکشید!»

    چتر بازها که پایین آمدند، مردم رور داشتند به باغها و مزارع ویران خود رسیدگی می کردند. برای همین با بیل و چنگک و هر چه در دست شان بود، به آن ها حمله کردند. ریموند به صورت چتر بازهای انگلیسی نگاه کرد. آن ها 19 یا 20 ساله و هنوز خیلی جوان بودند. ریموند دید آن ها سخت ترسیده اند. آن دو پلیس هم جلوی جمعیت خشمگین را نمی گرفتند.

    ریموند می دانست که باید کاری کند و کرد! او خودش را میان چتر بازان انگلیسی و جمعیت خشمگین قرار داد و به مردم نگاه کرد و فریاد زد که صبر کنید. مردم که قصد نداشتند پسرک را زخمی کنند، لحظه ای صبر کردند. ریموند فریاد زد: «به این زندانی ها نگاه کنید. آن ها خیلی جوان هستند و فرقی با پسرهای جوان شما ندارند. آنها همان کاری را می کنند که پسرهای شما می کنند. برای کشورشان می جنگند. اگر پسرهای شما همین الان در کشوری خارجی اسیر جنگی باشند، دوست دارید مردم آن کشور آنها را بکشند؟ به خاطر خدا به این جوانها صدمه نزنید.»

    مردم با حیرت به حرفهای ریموند گوش دادند و خجالت کشیدند. زنی از میان جمعیت فریاد زد: «باید آنقدر بی فکر باشیم که یک پسر بچه به ما بگوید چه کار درست و چه کار غلط؟»

    اما جمعیت بی اعتنا به او پراکنده شد. ریموند هرگز نگاه سرشار از شکر گزاری و آسودگی آن دو جوان انگلیسی را فراموش نکرد و از خداوند خواست که آنها زندگی توأم با سعادت و خوشبختی و شادی داشته باشند و هرگز پسرک کوچکی که آنها را نجات داده بود، فراموش نکنند.

    الاین مک دونالد



  • Life Dream

    فعلاً اول تا بخونم... :4:

  • Life Dream

    خيلي زيبا بود، ولي عجب موزماري هم بوده اول لوشون ميده بعد هم فرشته نجاتشون ميشه! :56: ولي آخرش پند اموز بود مرسي جلال جان :110:

  • Ahora Quien

    خیلی آموزنده بود ... مرسی کوروشیی :46:

  • دلشاد

    مرسی داش کوروش فسقلی داستان جالبی بود

  • gilas

    چه پسمل مهلبونی :65:

  • mz56mz

    ممنون كاكو جالب و مفيد بود :84:

  • mojde

    مررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررسي :46:
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: