₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » سه تا کوچولو زود تموم میشه
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » سه تا کوچولو زود تموم میشه

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



سه تا کوچولو زود تموم میشه

441 بازدید، 18 پست، نویسنده: aliiiiiii

  • aliiiiiii


    پسرک جلوی خانومی را میگیرد و با التماس میگوید :
    خانم ! تو رو خدا یه شاخه گل بخری...د زن در حالی که گل را از دستش میگرفت
    نگاه پسرك را روي كفش هايش حس كرد چه كفش هاي قشنگي داريد !
    زن لبخندي زد و گفت:برادرم برايم خريده است دوست داشتي جاي من بودي؟؟
    پسرك بي هيچ درنگي محكم گفت : نه ولي دوست داشتم جاي برادرت بودم !
    ... تا من هم براي خواهرم كفش مي خريدم

    :46: :46: :46:



    پادشاهی با وزیر و سر داران و نزدیکانش به شکار می رفت. همین که آن ها به میان دشت رسیدند پادشاه به یکی از همراهانش به نام جاهد گفت:جاهد حاضری با من مسابقه اسب سواری بدهی؟
    جاهد پذیرفت و لحظه ای بعد اسب هایشان را چهار نعل به جلو تاختند تا از همراهانشان دور شدند. در این هنگام پادشاه به جاهد گفت: هدف من اسب سواری نبود ، می خواستم رازی را با تو در میان بگذارم، فقط یادت باشد که نباید این راز را با کسی در میان بگذاری .جاهد گفت:به من اطمینان داشته باش ای پادشاه.
    پادشاه گفت: من حس می کنم برادرم می خواهد مرا نابود کند و به جای من بنشیند.از تو می خواهم شبانه روز مواظب او باشی و کوچکترین حرکتش را به من خبر بدهی.
    جاهد گفت: اطاعت می کنم سرور من.
    دو سه ماه گذشت و سر انجام یک روز جاهد همه چیز را برای برادر پادشاه گفت و از او خواست مواظب خودش باشد.
    برادر پادشاه از جاهد تشکر کرد و پس از مدتی پادشاه مرد و برادرش به جای او نشست.
    جاهد بسیار خوشحال شد و یقین کرد که پادشاه جدید مقام مهمی به او می دهد.
    اما پادشاه جدید در همان نخستین روز حکومت، جاهد را خواست و دستور کشتن او را داد.
    جاهد وحشت زده گفت: ای پادشاه من که گناهی ندارم، من به تو خدمت بزرگی کردم و راز مهمی را برایت گفتم. پادشاه جدید گفت: تو گناه بزرگی کرده ای و آن فاش کردن راز برادرم است، من به کسی که یک راز را فاش کند . نمی توانم اطمینان کنم و یقین دارم تو روزی راز های مرا هم فاش می کنی

    :46: :46: :46:



    روزی دو بازرگان به حساب معامله هایشان می رسیدند.در پایان،یکی از آن دو به دیگری گفت:طبق حسابی که کردیم من یک دینار به تو بدهکار هستم. بازرگان دیگر گفت:اشتباه می کنی!تو یک و نیم دینار به من بدهکار هستی؟ آن دو بر سر نیم دینار با هم اختلاف پیدا کردند و تا ظهر برای حل آن با هم حرف زدند اما باز هم اختلاف ،سر جایش ماند.هر دو بازرگان از دست هم خشمگین شدند و با سر و صدا تا غروب آفتاب با هم در گیر بودند. سر انجام بازرگان اولی خسته شد وگفت:بسیار خوب!تو درست می گویی! یک روز وقت ما به خاطر نیم دینار به هدر رفت. سپس یک و نیم دینار به بازرگان دوم داد. بازرگان دوم پول را گرفت و به سمت خانه اش به راه افتاد.
    شاگرد بازرگان اولی پشت سر بازرگان دوم دوید و خودش را به او رساند و گفت:آقا،انعام من چی شد؟ بازرگان ،پنج دینار به شاگرد همکارش انعام داد. وقتی شاگرد برگشت بازرگان اولی به او گفت :مگر تو دیوانه ای پسر؟! کسی که به خاطر نیم دینار ،یک روز وقت خودش و مرا به هدر داد چگونه به تو انعام می دهد؟! شاگرد پنج دینار انعام بازرگان دومی را به اربابش نشان داد.آن مرد خیلی تعجب کرد و در پی همکارش دوید و وقتی به او رسید با حیرت از او پرسید:
    آخر تو که به خاطر نیم دینار این همه بحث و سر و صدا کردی، چگونه به شاگرد من انعام دادی؟! بازرگان دومی پاسخ داد:تعجب نکن دوست من، اگر کسی در وقت معامله نیم دینار زیان کند در واقع به اندازه نیمی از عمرش زیان کرده است چون شرط تجارت و بازرگانی حکم می کند که هیچ مبلغی را نباید نادیده گرفت و همه چیز را باید به حساب آورد،اما اگر کسی در موقع بخشش و کمک به دیگران گرفتار بی انصافی و مال پرستی شود و از کمک کردن خود داری کند نشان داده که پست فطرت و خسیس است.
    پس من نه می خواهم به اندازه نیمی از عمرم زیان کنم و نه حاضرم پست فطرت و خسیس باشم.



  • حورا

    هر سه عالی بود :46:

  • mz56mz

    عالى بود داداش على عزيز :39:

  • ژنرال

    خیلی قشنگ بود :39:

  • هاچو هاچو

    قشنگ بودن علییییییی جان :65:

  • دلشاد

    مرسی داش علی داستانهای قشنگی بودن

  • maryamlondon1

    اخری از همه جالبتر واموزنده تر بود مرسی علی :6:

  • KuRoSh

    عالی بود علی
    مخصوصان اولی :79:


  • mami

    نقل قول: aliiiiiii
    پس من نه می خواهم به اندازه نیمی از عمرم زیان کنم و نه حاضرم پست فطرت و خسیس باشم.

    برداشت مامی:حساب به دینار بخشش به خروار :5:


  • gilas

    از این ورا :4:
    داستان جالبی بود :3:


  • malakeh

    زيبا بود...سپاس :46:

  • roze sorkh

    :24:

    فرشته خصال بودن بسی داستانها

    لطفا باز هم تکرار شود

    ممنون علی جون 248 248 386


  • roze sorkh

    :24:

    فرشته خصال بودن بسی داستانها

    لطفا باز هم تکرار شود

    ممنون علی جون 248 248 386


  • roze sorkh

    :24:

    فرشته خصال بودن بسی داستانها

    لطفا باز هم تکرار شود

    ممنون علی جون 248 248 386


  • mehrnoosh

    خیلی خیلی قشنگ بود

  • Life Dream

    از اولي خيلي خوشم اومد، به خصوص اون قسمت كه گفت دوس داشتم جاي برادرت بودم تا براي خواهرم كفش بخرم :8: :8:
    مرسي علي جان

پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: