₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » بی اعتنا نباشیم
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.



یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com

1 2


بی اعتنا نباشیم

453 بازدید، 21 پست، نویسنده: حورا

  • حورا

    تصویر در دسترس نیست


    موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود…


    موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشد .»

    اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.
    موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هرکسی که می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است . . . »!

    مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد.»

    میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.»

    موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکان داد و گفت : « من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد ودوباره مشغول چرید شد.
    سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟
    در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید.. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ، ببیند.

    او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده ، موش نبود ، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود . همین که زن به تله موش نزدیک شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد.
    صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .»

    مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.
    اما هرچه صبر کردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.
    روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند.
    حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!



    نتیجه ی اخلاقی : اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به شما ندارد ، کمی بیشتر فکر کنید.. شاید خیلی هم بی ربط نباشد!




    تصویر در دسترس نیست


  • hadi04

    ممنون حورا جان خیلی زیبا و آموزنده بود درسته مشکلات برای یه شخص به وجود میاد ولی در عمق مشکل که دقت کنیم میبینیم که به همه مربوطه و این جمله ((مشکل خودته))به نظر من جمله اشتباهیه مثل جمله ((خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو))من شخصا به این دو جمله کوچکترین اعتقادی ندارم

  • دلشاد

    مرسی حورای عزیز زیبا بود

  • MAJID ART

    تصویر در دسترس نیست

  • MAJID ART

    میشه منم " بستنی " رو تعریف کنم !؟

    " پسرکی به بستنی فروشی رفت و سر میز نشست
    پیشخدمت لیوان آبی آورد و پسرک گفت : بستنی میوه ای چنده ؟
    پیشخدمت جواب داد 5 هزار
    پسرک پول هایش را شمرد و دوباره پرسید : بستنی ساده چنده ؟
    پیشخدمت در حالی که از دست پسرک عصبانی شده بود ، با حرص جواب داد 2هزارو پانصد !
    دوباره پسرک پول هایش را شمرد و گفت : لطفا یه بستنی ساده
    پسر بستنی را خورد و پولش را به صندوق حساب کرد و رفت .
    وقتی پیشخدمت به طرف میز آمد صحنه ای را دید و خشکش زد !!!!!!!

    پسر؛ یک هزاری و دو پانصدی و یه سیصد و یه دیویستی برای انعام به پیشخدمت روی میز گذاشته بود !!! "


    " به سلامتی کسایی که ذاتاً ثروتمند هستند ، نه مالی " :46:


  • The one

    واقعا دليل موفقيت جوامع پيشرفته هم تو همين خصلته! :8:

  • ژنرال

    عالی بود...

    داستان مجید هم عالی بود...

    البته هردوش رو شنیده بودم :4:


  • Life Dream

    منم يكم شنيده بودم :9: ولي خوندن دوبارش واقعاً لذت بخش بود، مرسي حورا جان

  • maryamlondon1

    خیلی زیبا واموزنده بود حورا جان :39: :11:

  • farzane

    مرسی عزیزم مرسی خانومی 786 280 1153

  • حورا

    hadi04,
    دلشاد,
    MAJID ART,
    MAJID ART,
    The one,
    ژنرال,
    Life Dream,
    maryamlondon1,
    farzane,
    مرسی دوستان از نظرات خوبتون 826


  • gilas

    خیلی عالی بود :78:

  • saeidmeshki

    داستان جالبی بود
    ممنون


  • ali41

    نقل قول: حورا
    اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به شما ندارد ، کمی بیشتر فکر کنید.. شاید خیلی هم بی ربط نباشد

    متاسفانه بی تفاوتی زیاد شده :110:


  • حورا

    gilas,
    saeidmeshki,
    ali41,

    مرسی826


  • mami

    خيلي خيلي خيلييييييييييييييييييييي قشنگ بود ممنون :46: :78:

    [quote=MAJID ART]" به سلامتی کسایی که ذاتاً ثروتمند هستند ، نه مالی " :46:[/quote
    :46: :46: :46:


  • Ahora Quien

    نقل قول: حورا
    نتیجه ی اخلاقی : اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به شما ندارد ، کمی بیشتر فکر کنید.. شاید خیلی هم بی ربط نباشد!

    دقیقا موافقم :52:
    مرسییییییی حورا جونممم :11:


  • Aramesh

    قربون خواهری خودم برم با متنهای زیباش.. تصویر در دسترس نیست
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: