سلامتی اون مادر ِ پیر ِبیسوادی که هوای بچه اش را کرده ولی بلد نیست شماره اش را بگیرد... مادراگر نشناختمت کوتاهی ام را ببخش و فرصت یک بوسه کوچک بر دستانت را از من مگیر... محشر را به امید آن لحظه انتظار می کشم
صبح نزدیکای ساعت ده و نیم بود که مامانم آروم در اتاقمو باز کرد، اما یادش نبود که من حتی با آروم ترین صدا ها هم از خواب بیدار میشم. وقتی خودمو از این پهلو به اون پهلو کردم، خودش متوجه شد که بیدارم کرده، واسه همین گفت ببخشید روزبه جان الان میرم بیرون، فقط خواستم یه نخ سیگار از بسته سیگارت ور دارم. گفتم مهم نیست، فقط دیشب من خیلی دیر خوابیدم، خسته ام، چایی داریم؟ گفت آره، الان میرم برات میریزم. با اکراه از رو تخت بلند شدم و دستامو از پهنا باز کردم و خودمو کشیدم بلکه کرختی و خستگی ِ خواب 3، 4 ساعته از تنم در بیاد. رفتم تو آشپزخونه و دیدم که برام چایی ریخته و گذاشته رو میز، خودشم رو کاناپه نشسته و داره سیگار میکشه. گفتم مامان جایی میخوای بری که لباس پوشیدی؟ گفت آره میخوام برم تره بار، فردا مهمون داریم. گفتم وایسا منم بات میام. گفت نمیخواد خودم میرم خرید میکنم و میارم. دو سه دیقه بعد دو نفری سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت تره بار ِ مخابرات (بالای میدون سرو) .من تو ماشین نشستم و مامانم رفت خریداشو کرد و برگشت، وسایلا رو گذاشتم صندوق عقب و راه افتادم سمت خونه. تو مسیر برگشت، کنار خیابون یه یه پیر زن و پیر مرد ایستاده بودن، وقتی از کنارشون عبور کردم دستشونو تکون دادن که سوارشون کنم. توجه نکردم، اما مامانم گفت روزبه وایسا سوارشون کنیم، هوا سرده. هفت، هشت متر جلوتر وایسادمو دنده عقب گرفتم تا برسم نزدیکشون، شیشه رو دادم پایین و گفتم من سمت میدون کاج میرم، اگه مسیرتونه میرسونمتون. پیره مرد ِ گفت مرسی پسرم اما ما میخوایم بریم سمت خیابون هرمزان، مزاحمت نمیشیم. مامانم گفت اشکال نداره پدر، میبریمتون، فقط من چند دیقه تو میدون کاج کار دارم، اگه معطل نمیشین میتونید بامون بیاین. پیره مرد ِ گفت مزاحمتون که نیستیم؟ گفتم، این حرفا چیه؟ بفرمایید بالا. جلوی مسجد الرسول تو میدون کاج پارک کردم تا مامانم بره آخرین خریدشو کنه و برگرده. صدای موزیک هم آروم کردم که اذیتشون نکنه. از تو آینه داشتم هر جفتشونو میدیدم، حرف نمیزدن، فقط به هم چسبیده بودن. از ماشین پیاده شدم تا قبل از اینکه مامانم برگرده یه سیگار بکشم. سیگارمو که روشن کردم، پیره مرد ِ هم از ماشین پیاده شد و اومد کنارم. گفتم ببخشید که معطل شدید، الان مامانم برمیگرده و من سریع میرسونمتون. با خنده گفت اشکالی نداره پسرم، یه نخ سیگار داری بهم بدی؟ گفتم حتما، اما واسه شما خیلی خطرناکه با این سن و سالتون بخواین سیگار بکشین. گفت واسه من خطرناک نیست، واسه تو خطرناکه که داری ضربه میزنی به جوونیت، از من دیگه گذشته، دارم به آخرش نزدیک میشم. خندیدم و یه نخ سیگار بهش دادم، فندک رو هم گرفتم زیر سیگارش تا روشن کنه. پُک اول رو که زد، چند بار پشت سرم هم سرفهِ خشک کرد. نیگاش کردم و گفتم نکش پدر جان، نکش. همینطوری که داشت سرفه میکرد گفت این سیگارو بعد از چند سال دارم میکشم، یهو هوس کردم. گفتم وااااااااای پس تقصیر من شد که هوس سیگار کشیدن رو انداختم تو سرتون. گفت نه، بیا اصلا نمیکشم. بعد سیگارشو تقریبا نکشیده انداخت زمین و با پا خاموشش کرد. گفتم چند سالتونه؟ گفت 81 .گفتم اه ه ه ه ه ه، نزدیکای نیم قرن از من بزرگترین. لبخند زد و سرش رو برد پایین و از پشت شیشه داخل ماشین رو نیگا کرد. بعد بلند از عمق وجودش یه آه کشید. نیگاش کردمو چیزی نگفتم. مامانمو اون دست خیابون میدیدم که با یه مشمع دستش داره میاد این سمت. با گرفتن دستم از طرف پیره مرد ِ حواسم از مامانم پرت شد و به پیره مرد ِ نیگا کردم. جفت چشماش پره اشک شده بود. من فقط نیگاش میکردم. دستمو محکم فشار میداد و میلرزید. گفتم چیزی شده؟ گفت میدونی اون که تو ماشینت نشسته عشق منه؟ ما 50 ساله که با هم داریم زندگی میکنیم، اما یه بارم با هم دعوا نکردیم و بدون هم جایی نرفتیم. گفتم خُب این که خیلی خوبه. سرشو چپ و راست تکون داد و گفت نه، خوب نیست، اون میخواد منو تنها بذاره. همونطوری که داشتم به عبور کردن مامانم از وسط خیابون نیگا میکردمگفتم چطور؟ میخواد طلاق بگیره؟ گفت نه، بی معرفت میخواد بره پیش دخترم. گفتم خُب بره، شماهم برید همراش.گفت منم خیلی دوست دارم برم اما الان نمیتونم. گفتم چرا؟ گفت آخه الان وقتش نیست، من آدم واقع بینی هستم، قبول کردم، اما اون نمیتونه قبول کنه، حقم داره چون تنها بچه اش بود. خدا بعد از بیست سال به ما همین یه دونه دختر رو داد، دیپلمشو که گرفت فرستادیمش انگلیس برای ادامه تحصیل، درسشو که خوند و دکتر شد، برگشت ایران.قرار بود براش مطب بزنم تا کارشو شروع کنه، اما شش ماه ِ پیش تصادف کرد و مُرد. زن منم نمیتونه طاقت بیاره، از غصه میمیره، میدونم که میمیره و من تنها میشم. بعد از اینکه این حرفارو زد، گفت ببخشید من برم داخل ماشین، هوا سرده. اما من جوابشو ندادم، اما من نگفتم خواهش میکنم بفرمایید داخل ماشین، اما من لال شده بودم. من تو لحظه متوقف شده بودم، من تو زمان منجمد شده بودم. "روزبه بریم؟" اینو مامانم گفت و منو برگردوند به خودم. خیلی خیلی آروم زیر لب گفتم "بریم مامان" تو ماشین حرف نمیزدم، قبلا آدرسو ازشون پرسیده بودم، میدونستم باید کجا ببرمشون. وقتی رسیدیم به احترام عشقشون از ماشین پیاده شدمو ازشون خدافظی کردم. چند دیقه بعد، منو مامانم هم رسیدیم خونه، اما نه، من نرسیدم، من روحمو رو صندلی عقب ماشین جا گذاشته بودم.
سلامتی اون مادر ِ پیر ِبیسوادی که هوای بچه اش را کرده ولی بلد نیست شماره اش را بگیرد... مادراگر نشناختمت کوتاهی ام را ببخش و فرصت یک بوسه کوچک بر دستانت را از من مگیر... محشر را به امید آن لحظه انتظار می کشم
aliiiiiii
سلامتی اون مادر ِ پیر ِبیسوادی که
هوای بچه اش را کرده
ولی بلد نیست شماره اش را بگیرد...
مادراگر نشناختمت کوتاهی ام را ببخش
و فرصت یک بوسه کوچک بر دستانت را از من مگیر...
محشر را به امید آن لحظه انتظار می کشم
صبح نزدیکای ساعت ده و نیم بود که مامانم آروم در اتاقمو باز کرد، اما یادش نبود که من حتی با آروم ترین صدا ها هم از خواب بیدار میشم.
وقتی خودمو از این پهلو به اون پهلو کردم، خودش متوجه شد که بیدارم کرده، واسه همین گفت ببخشید روزبه جان الان میرم بیرون، فقط خواستم یه نخ سیگار از بسته سیگارت ور دارم. گفتم مهم نیست، فقط دیشب من خیلی دیر خوابیدم، خسته ام، چایی داریم؟
گفت آره، الان میرم برات میریزم.
با اکراه از رو تخت بلند شدم و دستامو از پهنا باز کردم و خودمو کشیدم بلکه کرختی و خستگی ِ خواب 3، 4 ساعته از تنم در بیاد.
رفتم تو آشپزخونه و دیدم که برام چایی ریخته و گذاشته رو میز، خودشم رو کاناپه نشسته و داره سیگار میکشه. گفتم مامان جایی میخوای بری که لباس پوشیدی؟
گفت آره میخوام برم تره بار، فردا مهمون داریم.
گفتم وایسا منم بات میام. گفت نمیخواد خودم میرم خرید میکنم و میارم.
دو سه دیقه بعد دو نفری سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت تره بار ِ مخابرات (بالای میدون سرو) .من تو ماشین نشستم و مامانم رفت خریداشو کرد و برگشت،
وسایلا رو گذاشتم صندوق عقب و راه افتادم سمت خونه.
تو مسیر برگشت، کنار خیابون یه یه پیر زن و پیر مرد ایستاده بودن، وقتی از کنارشون عبور کردم دستشونو تکون دادن که سوارشون کنم.
توجه نکردم، اما مامانم گفت روزبه وایسا سوارشون کنیم، هوا سرده.
هفت، هشت متر جلوتر وایسادمو دنده عقب گرفتم تا برسم نزدیکشون، شیشه رو دادم پایین و گفتم من سمت میدون کاج میرم، اگه مسیرتونه میرسونمتون.
پیره مرد ِ گفت مرسی پسرم اما ما میخوایم بریم سمت خیابون هرمزان، مزاحمت نمیشیم.
مامانم گفت اشکال نداره پدر، میبریمتون، فقط من چند دیقه تو میدون کاج کار دارم، اگه معطل نمیشین میتونید بامون بیاین.
پیره مرد ِ گفت مزاحمتون که نیستیم؟ گفتم، این حرفا چیه؟ بفرمایید بالا.
جلوی مسجد الرسول تو میدون کاج پارک کردم تا مامانم بره آخرین خریدشو کنه و برگرده.
صدای موزیک هم آروم کردم که اذیتشون نکنه.
از تو آینه داشتم هر جفتشونو میدیدم، حرف نمیزدن، فقط به هم چسبیده بودن.
از ماشین پیاده شدم تا قبل از اینکه مامانم برگرده یه سیگار بکشم.
سیگارمو که روشن کردم، پیره مرد ِ هم از ماشین پیاده شد و اومد کنارم.
گفتم ببخشید که معطل شدید، الان مامانم برمیگرده و من سریع میرسونمتون.
با خنده گفت اشکالی نداره پسرم، یه نخ سیگار داری بهم بدی؟
گفتم حتما، اما واسه شما خیلی خطرناکه با این سن و سالتون بخواین سیگار بکشین.
گفت واسه من خطرناک نیست، واسه تو خطرناکه که داری ضربه میزنی به جوونیت، از من دیگه گذشته، دارم به آخرش نزدیک میشم.
خندیدم و یه نخ سیگار بهش دادم، فندک رو هم گرفتم زیر سیگارش تا روشن کنه.
پُک اول رو که زد، چند بار پشت سرم هم سرفهِ خشک کرد.
نیگاش کردم و گفتم نکش پدر جان، نکش.
همینطوری که داشت سرفه میکرد گفت این سیگارو بعد از چند سال دارم میکشم، یهو هوس کردم. گفتم وااااااااای پس تقصیر من شد که هوس سیگار کشیدن رو انداختم تو سرتون. گفت نه، بیا اصلا نمیکشم. بعد سیگارشو تقریبا نکشیده انداخت زمین و با پا خاموشش کرد.
گفتم چند سالتونه؟ گفت 81 .گفتم اه ه ه ه ه ه، نزدیکای نیم قرن از من بزرگترین.
لبخند زد و سرش رو برد پایین و از پشت شیشه داخل ماشین رو نیگا کرد.
بعد بلند از عمق وجودش یه آه کشید. نیگاش کردمو چیزی نگفتم.
مامانمو اون دست خیابون میدیدم که با یه مشمع دستش داره میاد این سمت.
با گرفتن دستم از طرف پیره مرد ِ حواسم از مامانم پرت شد و به پیره مرد ِ نیگا کردم.
جفت چشماش پره اشک شده بود. من فقط نیگاش میکردم.
دستمو محکم فشار میداد و میلرزید. گفتم چیزی شده؟
گفت میدونی اون که تو ماشینت نشسته عشق منه؟ ما 50 ساله که با هم داریم زندگی میکنیم، اما یه بارم با هم دعوا نکردیم و بدون هم جایی نرفتیم.
گفتم خُب این که خیلی خوبه. سرشو چپ و راست تکون داد و گفت نه، خوب نیست، اون میخواد منو تنها بذاره. همونطوری که داشتم به عبور کردن مامانم از وسط خیابون نیگا میکردمگفتم چطور؟ میخواد طلاق بگیره؟ گفت نه، بی معرفت میخواد بره پیش دخترم.
گفتم خُب بره، شماهم برید همراش.گفت منم خیلی دوست دارم برم اما الان نمیتونم.
گفتم چرا؟ گفت آخه الان وقتش نیست، من آدم واقع بینی هستم، قبول کردم، اما اون نمیتونه قبول کنه، حقم داره چون تنها بچه اش بود. خدا بعد از بیست سال به ما همین یه دونه دختر رو داد، دیپلمشو که گرفت فرستادیمش انگلیس برای ادامه تحصیل، درسشو که خوند و دکتر شد، برگشت ایران.قرار بود براش مطب بزنم تا کارشو شروع کنه، اما شش ماه ِ پیش تصادف کرد و مُرد.
زن منم نمیتونه طاقت بیاره، از غصه میمیره، میدونم که میمیره و من تنها میشم.
بعد از اینکه این حرفارو زد، گفت ببخشید من برم داخل ماشین، هوا سرده.
اما من جوابشو ندادم، اما من نگفتم خواهش میکنم بفرمایید داخل ماشین، اما من لال شده بودم. من تو لحظه متوقف شده بودم، من تو زمان منجمد شده بودم.
"روزبه بریم؟" اینو مامانم گفت و منو برگردوند به خودم.
خیلی خیلی آروم زیر لب گفتم "بریم مامان"
تو ماشین حرف نمیزدم، قبلا آدرسو ازشون پرسیده بودم، میدونستم باید کجا ببرمشون.
وقتی رسیدیم به احترام عشقشون از ماشین پیاده شدمو ازشون خدافظی کردم.
چند دیقه بعد، منو مامانم هم رسیدیم خونه،
اما نه، من نرسیدم،
من روحمو رو صندلی عقب ماشین جا گذاشته بودم.
sib
Ahora Quien
قشنگ بودااا ولی نمیدونم ... یه طوری عجیب و غریبه
faryad.A
خییییییییلی قشنگ بود واقعا تحت تاثیر قزاز گرفتم میسی
وااااااااااااااااااااااااااااااااای بچه ها دلم براتون یه ذره شده بود
roze sorkh
roze sorkh
دلشاد
NILA
هوای بچه اش را کرده
ولی بلد نیست شماره اش را بگیرد...
مادراگر نشناختمت کوتاهی ام را ببخش
و فرصت یک بوسه کوچک بر دستانت را از من مگیر...
محشر را به امید آن لحظه انتظار می کشم
آخی
ماهی
hosseinhn82
خیلی قشنگ بود
mami
به سلامتی همه ی مامان باباها صلوات
آقایی علی مقبول افتادممنون
baron jon
دست پر مهر مادر تنها دستی ست که اگر کوتاه از دنیا هم باشد از تمام دستها بلند تر است ..
aliiiiiii
gashang bod
vali man hamishe ba madaram dava daram
حورا
نخبه
gilas
maryamlondon1
farzane
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→