پدری با پسری گفت به قهر – که تو آدم نشوی جان پدر حیف از آن عمر که ای بی سروپا – در پی تربیتت کردم سر دل فرزند از این حرف شکست – بی خبر از پدرش کرد سفر رنج بسیار کشید و پس از آن – زندگی گشت به کامش چو شکر عاقبت شوکت والایی یافت – حاکم شهر شد و صاحب زر چند روزی بگذشت و پس از آن – امر فرمود به احضار پدر پدرش آمد از راه دراز – نزد حاکم شد و بشناخت پسر پسر از غایت خودخواهی و کبر – نظر افکند به سراپای پدر گفت گفتی که تو آدم نشوی – تو کنون حشمت و جاهم بنگر پیر خندید و سرش داد تکان – گفت این نکته برون شد از در «من نگفتم که تو حاکم نشوی – گفتم آدم نشوی جان پدر»
yaftian
پدری با پسری گفت به قهر – که تو آدم نشوی جان پدر
حیف از آن عمر که ای بی سروپا – در پی تربیتت کردم سر
دل فرزند از این حرف شکست – بی خبر از پدرش کرد سفر
رنج بسیار کشید و پس از آن – زندگی گشت به کامش چو شکر
عاقبت شوکت والایی یافت – حاکم شهر شد و صاحب زر
چند روزی بگذشت و پس از آن – امر فرمود به احضار پدر
پدرش آمد از راه دراز – نزد حاکم شد و بشناخت پسر
پسر از غایت خودخواهی و کبر – نظر افکند به سراپای پدر
گفت گفتی که تو آدم نشوی – تو کنون حشمت و جاهم بنگر
پیر خندید و سرش داد تکان – گفت این نکته برون شد از در
«من نگفتم که تو حاکم نشوی – گفتم آدم نشوی جان پدر»
نغمه
شعر جالبی بود حکایتش جالبتر مرسی
gilas
دلشاد
هاچو هاچو
ماهی
malakeh
مي خواست خوب تربيت كنه خب
نمایش یا پنهان متن
حورا
نمایش یا پنهان متن
متن و عکسو براتون مرتب کردم
chenzo
The one
ali41
دوباره خوندمش عالی بود
sare69
Ahora Quien
mami
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→