₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » قدرت بیان
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.



یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



قدرت بیان

189 بازدید، 12 پست، نویسنده: KuRoSh

  • KuRoSh


    جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن
    پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت:
    یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم.
    پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت.
    در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت.
    جک از او پرسید: چی شده؟
    جان جواب داد: به روزنامه فروشی رو به رو رفتم. یک روزنامه صبح برداشتم
    و ده دلار به صاحب دکه دادم. منتظر بقیه پول بودم،
    اما او به جای این که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم در آورد.
    به من گفت الان سرم خیلی شلوغ است و نمی توانم برای کسی پول خرد کنم.
    فکر کرد من به بهانه خریدن یک روزنامه می خواهم پولم را خرد کنم.
    واقعم عصبانی شدم. جان در تمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه فروشی
    شکایت می کرد و غر می زد که او مرد بی ادبی است.
    جک در حالی است که دوستش را دلداری می داد، حرفی نمی زد.
    بعد از صبحانه به جان گفت که یک لحظه منتظر باشد
    و بعد خودش به همان روزنامه فروشی رفت …
    وقتی به آنجا رسید، با لبخندی به صاحب روزنامه فروشی گفت: آقا، ببخشید، اگر ممکن است کمکی به من کنید. من اهل اینجا نیستم. می خواهم نیویورک تایمز بخرم اما پول خرد ندارم. فقط یک ده دلاری دارم. معذرت می خواهم، می بینم که سرتان شلوغ است و وقتتان را می گیرم.
    صاحب روزنامه فروشی در حالی که به کارش ادامه می داد یک روزنامه به جک داد و گفت: بیا، قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتی، پولش را به من بده.
    وقتی که جک با غنیمت جنگی اش برگشت، جان در حالی که از تعجب شاخ در آورده بود پرسید: مگر یک نفر دیگر به جای صاحب روزنامه فروشی در آنجا بود ؟
    جک خندید و به دوستش گفت: دوست عزیزم، اگر قبل از هر چیز دیگران را درک کنی، به آسانی می بینی که دیگران هم تو را درک خواهند کرد ولی اگر همیشه منتظر باشی که دیگران درکت کنند، خوب، دیگران همیشه به نظرت بی منطق می رسند. اگر با درک شرایط مردم از آنها تقاضایی بکنی، به راحتی برآورده می شود.


  • farzane

    273 میسی میسی کوروشی خیلی قشنگ بود داستانش عزیزم 1189 جان چه دوسته خوبی داشته 1234 خدا زیاد کنه این جک ها رو 286 303

  • دلشاد

    مرسی کوروش فسقلی کچل سرباز فراری عاشق خیلی قشنگ بود

  • نغمه

    دقیقا همینطوره کوروش خیلی جالب و آموزنده بود ممنون 386 286

  • بهونه

    مرسی خیلی زیبا بود آموزنده :72:

  • garfild

    مرسی ...زیبا بود :46:

  • mami

    دركتان مي كنم لطفا درك كنيد:1:

  • gilas

    خیلی عالی بود کوروش کوچیکه :78:

  • Holtek

    مرسي آقا جلال خيلي جالب انكيزناك بود :46:

  • The one

    قشنگ بود ولی قصه رو ریز می بینیم :4:

  • KuRoSh

    نقل قول: The one
    قشنگ بود ولی قصه رو ریز می بینیم

    مشکل از چشات آبجی :23:

پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: