ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
دیااکو
وقتی او به اینشتین رسید، انیشتین بدنبال بلیط جیب جلیقه اشرا جستجو کرد ولی نتوانست آنرا پیدا کند.
سپس در جیب شلوار خود جستجو کرد ولی باز هم بلیط را پیدا نکرد.
سپس در کیف خود را نگاه کرد ولی باز هم نتوانست آنرا پیدا کند.
بعد از آن او صندلی کنار خودش را جستجو کرد ولی باز هم بلیطش را پیدا نکرد.
مسئول بلیط گفت: دکتر اینشتین، من می دانم که شما که هستید. همه ما به خوبی شما را میشناسیم و من مطمئن هستم که شما بلیط خریده اید، نگران نباشید. و سپس رفت.
در حال خارج شدن متوجه شد که فیزیکدان بزرگ دست خود را به پایین صندلی برده و هنوز در حال جستجو است.
مسئول قطار با عجله برگشت و گفت: “دکتر انیشتین، دکتر انشتین، نگران نباش، من می دانم که شما بلیط داشته اید، مسئله ای نیست.
شما بلیط نیاز ندارید. من مطمئن هستم که شما یک بلیط خریده اید.”
اینشتین به او نگاه کرد و گفت: مرد جوان، من هم می دانم که چه کسی هستم. چیزی که من نمی دانم این است که من کجا می روم.
می دونید چرا این داستان رو تعریف کردم؟ به خاطر اینکه من امروز متوجه تشابهاتی بین خودم و انیشتن شدم و از اون مهم تر دلیلشم فهمیدم.
من معمولأ برام پیش میاد که توی مسیر همیشگیم یهو متوجه میشم که مثلأ یه برج ساختند و برام عجیبه که دیروز که من این مسیر رو می رفتن این برج نبود چطوری یهو یه شبه اینو ساختند؟ و وقتی مطرحش می کنم با کرکر خنده روبرو میشم که تو این چند سال که از این مسیر می رفتی چطوری متوجه ساخت این برج نبودی؟
جدی می گم ها. حالا دلیلشم اینه که منو انیشتن مغزمون درگیر حل مسائل بزرگتره و به مسائل پیش پا افتاده از قبیل برج بی توجهیم و اما سوتی امروز من.
یه بنده خدایی که لطف خاصی نسبت به من داره امروز مهمونم بود و وقتی دید گند و کثافت داره از سر و کول خونه زندگیم بالا می ره آستین بالا زد که منو از توی این گنداب بیرون بیاره ولی آشپزخونه از بس جرم گرفته بود با پاک کننده های معمولی پاک نمی شد، یهو یادم افتاد که تو کارگاه جوهر نمک خالص دارم و شال و کلاه کردم که برم بیارمش که اون بنده خدا گفت سر راه چند تا دستمال نانو بگیر، گفتم دستمال نانو رو باید از کجا بگیری؟ گفت سوپر مارکت.
راه برگشت از کارگاه دیدم که یه سوپر مارکت خیلی با کلاس افتتاح شده (که البته شاید چند سال پیش افتتاح شده و من ندیدم) رفتم تو و اولین قفسه ها رو نگاه کردم دیدم قفسه شکلاتهاست، منم که حوصله گشتن تو قفسه ها رو نداشتم رفتم به خانمی که پشت پیشخون بود گفتم خانم دستمال نانو تو کدوم قفسست؟ یهو دیدم خانومه و چند نفر مشتری چشاشون گرد شد، خانومه گفت چی؟ گفتم دستمال نانو. بازم پرسید چی؟ (با خودم گفتم بابا اینا چقدر عقب موندند که نمی دونند که دیگه برترین فناوری نانوه و حتی جوراب نانو هم اومده) گفتم دستمال نانو، گفت دستمال؟ گفتم بله. گفت ما دستمال نداریم اینجا شیرینی فروشیه. یهو انگار یه پرده از جلو چشام کنار رفت و دیدم تو شیرینی فروشیم. بماند چطوری اومدم بیرون.
دلشاد
The one
هاچو هاچو
ماهی
garfild
levrone
خداوکیلی فکرت مشغول چیه که متوجه دورو برت نیستی؟
تو که دستت تو کار خیره! از اون بنده خداها که لطف خاصی(!!! ) دارن به مام معرفی کن! ثواب داره!
maryamlondon1
gilas
ژنرال
arash52
فكر كنم ديا فكرش تو ... و ...ش تو كاره
Aramesh
KuRoSh
عجبببب
حالا فکرت کجا ها سیر میکنه
Ahora Quien
نغمه
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→