₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » عاشقانی از این دست
₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » عاشقانی از این دست

بدون عکس

عاشقانی از این دست

172 بازدید، 11 پست، نویسنده: garfild

  • garfild







    هیکلش کشیده و لاغر، ته ریشی داشت و پیراهنی و حتی از ظاهر شدن ناگهانی سایه ­اش رم می­کرد. گوشه گیر دانشکده بود. تناسب کلّه و بدنش مرا به یاد آن مدادهای دراز دوران دبستان می ­انداخت که یک پاک­کن روی­شان جاسازی شده بود. دخترها اذیتش می­ کردند. اما نمی­ دانم آن بعدازظهر چه شد! چه رخ داده بود در هر جایی از جهان! وارد اتاق ۲۱۲ شد که کارگاه شعر شده بود و جلوی دختری ایستاد.

    - تو که شماره نمی­دی… زنم نمی­شی… گه می­خوری می ­خندی! گه می­ خوری می­ خندی! ای بابا هی!

    و شترق خواباند زیر گوش دختر…!

    همهِ ­ ما بودیم. بچه ­های دانشکده­ِ ادبیات و کارگاه شعر، منیژه و منیره و هلنا و کامی. حتی صنوبر ممقانی هم بود. ابراهیم و دوست دخترش نبودند که احتمالا نزدیک دیوار بیمارستان بوعلی چشمان یکدیگر را نگاه می­ کردند. اما کاری از کسی ساخته نبود. مات و مبهوت بودیم.

    اگر روزی بوقلمونی با پای خود به دانشکده­ِ ادبیات می­ آمد و قصیده­ای از خاقانی را بی غلط می­ خواند، این اندازه شگفت زده نمی­ شدم که از کار این پسر! هنوز جلسه­ِ کارگاه شعر شروع نشده بود که دور و اطراف کلاس می­ پلکید. گاهی داخل کلاس را نگاه می­ کرد و سرک می­ کشید اما جلب توجه نمی­ کرد. همین که جلسه تمام شد و بچه ­ها اراجیف شان را خواندند، جلوی در ظاهر شد و این دختر تازه وارد را آن چنان گوشمالی داد.

    آخرش هم دکتر منوچهری آمد و دختر را برد و شانه­ هایش را ماساژ داد و یک بسته دستمال کاغذی جلویش گذاشت روی میز. خانم غیاثی هم دانشجوها را به پراکنده شدن توصیه کرد و مثل همیشه گفت: «برای یکدیگر دعا کنید. جای دوری نمی­ رود». به ضارب هم گفت تا آمدن انتظامات همان جا بماند.

    کنار آب سرد کن ایستاد. به وضوح سفید شده بود و چنان می­ لرزید که سپیداری بر وزشگاهِ تپه ­ای. نزدیک رفتم تا بشنوم با خودش چه می­ گوید.

    - امشب که نمی­آد! فردا شب که نمی­آد! دیشب که نیومد! ای بابا…!

    منیژه شانه­ های دختر را می­ مالید و غرولند می­کرد.

    - قربونت برم عسلم! گریه نکن. باشه آجی! تو رو خدا آجی جون… بی شرف چرا زدیش حرومزاده­ِ روانی. درازِِ گُه! لعنتی! … عزیز دلِ منیژه تو گریه نکن…!

    دخترها کمی آرامتر شدند. کامی از فواید شیوه­ِ تنبیهی که به تازگی آموخته بود سخن می­گفت و هلنا می­گفت: «لال شو کامی. منم روش­های دیگه­ای بلدم»! راستش من دوست داشتم کامران یکی از این سیلی­ ها به هلنا می­زد تا دهان گشادش را ببند با آن شعر خواندنش! با آن کتاب «چه کسی پنیر مرا دزدید» که همیشه دستش بود. اما کامی از این عرضه­ ها نداشت! حتی دوست داشتم خودم چکی آبدار از این دست نثار صنوبر ممقانی می­کردم که خودش را رزا لوکزامبورگ زمان م دانست و قد اشتر نمی­فهمید!

    پیش از این که سر و کلّه­ِ انتظامات پیدایش شود، پسر به من و کامران اشاره کرد. رفتیم کنار آب سرد کن و کنارش ایستادیم. کمی مِنّ و مِن کرد و این پا و آن پا.

    - آقا تو رو خدا بگید من دوستش دارم. بهش بگید دوستش دارم. هر کاری بخواد می­کنم. من … من حالم خوش نیست.

    کامران گفت: دوستش داری؟!

    - آره آقا! بگید دوستش دارم. من خیلی خرم آقا! یه جوری بگید که از ته قلبش باور کنه که دوستش دارم. یه جوری بگید که فکر نکنه دروغ می­گم.




  • gilas

    هاااااااااان 453

  • دلشاد


  • gilas

    نقل قول: دلشاد
    زیبا بود

    جااااان من چیش زیبا بود ؟؟؟ :23:


  • chenzo

    نقل قول: gilas
    جااااان من چیش زیبا بود ؟؟؟ :23:



    خدائیش منم دارم به همین فکر می کنم


  • shaparak64

    بیچاره پسره :2: دلم برای اسگلیش سوخت :44: متاسفانه هستن دخترا و پسرای اینطوری
    نقل قول: دلشاد
    زیبا بود :1:

    نقل قول: gilas
    جااااان من چیش زیبا بود ؟؟؟ :23:

    نخونده پست گذاشتن همینه دیگه :23:

پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: